شنبه 30 خرداد1388
یک روز دیگر هم به سلامت گذشت
بعضی شب ها جلوی در بزرگی که رو به ایوان خانه باز می شد، می نشستم، پنجره رو باز می کردم و به آسمون شب خیره می شدم. بعد ملتمسانه دعا می کردم تا هفته ای دیگر هم بگذره و باز بتونم صورت گردش رو از بین چادر مشکیی که ازش متنفر بودم ، ببینم.
روزهایی هم که ممنوع الملاقات شده بودیم و ۶ ماهی از مامان بیخبر بودیم، خدا، تنها مونسی بود که باهاش از مامان می گفتم و نماز تنها راهی بود که می شناختم برای این که حرف هام رو باهاش بزنم.
امشب، یک بار دیگه به خودم گفتم: یک شب دیگه هم به سلامت گذشت.
یک شب دیگه هم، با همه ضربه هایی که توی سر و صورت آدم ها خورد و با وجود آدم هایی که کشته شدند -شاید- ، برای عده ای گذشت تا امیدوار باشند روزهای دیگری هم هست برای ادامه دادن.
بعد ها مامان گفت که توی همون روزها، گاهی بی نصیب نمی مونده از ضربه های لگد و مشت و شلاق. اما من فقط می دیدم که مامان، هنوز از ته اون راهرویی که از ناکجا ، رو به من باز می شد، داره می آد و کوتاه تر از همه -حتی پیرمرد خپل سپاهی توی سالن-، پا بلند می کنه که ما رو ببینه و من هم قد بلندی می کنم که صورتش رو تشخیص بدم میون اون همه صورت سفید بیرون زده از بین چادرهای مشکی.
همسرم که زنگ زد و گفت :"ما سالمیم و من الان رسیدم خونه" فکر کردم رفتم ملاقات ماما ن و هیچ حرفی و کلامی به خاطرم نیست جز این که ناگفته شنیده باشم:"من سالمم و هنوز زنده"
