تبليغاتX
زندانی شماره هیچ
امروز 

پنجشنبه 21 خرداد1388

قواعد بازی

اوایل دهه شصت بود و بعد از زندانی شدن مامان بزرگ، دوباره پای ما به خونه اش باز شده بود. دایی کوچکم، فارغ از بکن - نکن های مامان بزرگ، هم از پدر مریضش مراقبت می کرد و هم متنوع ترین وسایل بازی رو  برای خودش می خرید که البته ما هم بی نصیب نبودیم. گیم های کوچک، آتاری، آپارات و انواع توپ های تنیس و فوتبال، سرگرمی های ما توی آن خانه قدیمی دو طبقه بود.

البته ما تنها زمانی لذت بازی را به درستی می چشیدیم که سر دایی به کار دیگری گرم بود، یا مهمان داشت یا وسیله بازی دیگری مشغولش کرده بود. در غیر این صورت یا نوبت بازی به ما نمی رسید یا اگر می رسید، همیشه بازنده بازی بودیم، مگر شانس می آوردیم و همبازی خودش می شدیم.

اگر بازی تک نفره بود، او یا با مهارت بازی می کرد یا راهی را می چید که وسیله بازی کمتر به دست ما بیافتد.

اگر بازی گروهی بود، یا اصلا ما را راه نمی دادند، وقتی قرار بود بازی ورق کنند و گروهشان هم تکمیل بود. یا اگر راه می دادند، بازی همیشه یک طرفه بود.

بازی های مورد علاقه آن دوران مان، عمو پولدار بود و یوروپولی. اما قبل از بازی، دایی کوچکم بود که قاعده بازی را می گفت، نه اون طوری که پشت جعبه اش یا روی کاغذ مجزایی نوشته بود، آن طور که خودش دوست داشت. در میانه های بازی هم، هر جا لازم بود، قاعده تازه ای می گذاشت یا قواعد قبلی را تغییر می داد.

تقلب در بازی هم که روی شاخش بود. ما هم که بجه بودیم و یا نمی فهمیدیم، یا از کنارش می گذشتیم چون زورمان نمی رسید، یا جنجال درست می کردیم. در این موارد هم دایی محترم با هوچی گری و هزارتا سفسطه بازی، حرف خودش را به کرسی می نشوند و اگر موفق نمی شد، بازی، نیمه کاره رها می شد.

امروز حدود ۲۶ ، ۲۷ سال از آن روزها می گذرد.

و امروز برای من، تکرار همان بازی هاست، بازی هایی که یا نیمه کاره رها شده بود یا من و خواهرم همیشه بازنده اش بودیم مگر تنها به قاعده دایی ام بازی می کردیم یا مهم تر از آن، همپیاله بازی اش می شدیم.

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 21:59 | موضوع:
• لینک ثابت   •