جمعه 15 خرداد1388
مرگ خمینی, ناراحتی یا خوشحالی؟
چیز دیگه ای هم نگرانم می کرد. نمی دونم چرا، طبیعتا تحلیل کارشناسانه نبود، اما یک حس کودکانه به من می گفت اوضاع اگر بدتر نشود، بهتر نخواهد شد.
یادم نیست سه روز عزای عمومی بود یا ۷ روز. اما مادرم مرا فرستاد نانوایی و دو ساعتی توی صف بودم که نون برای روزهای آتی داشته باشیم. امتحان های پایان سالمان هم عقب افتاد. من راهنمایی بودم و خواهرم دبیرستان و البته هیچ کداممان از این بابت ازمرگ خمینی خوشحال نشدیم. چون هر چه خوانده بودیم، چند هفته دیگر دوباره باید می خواندیم. به قول خواهرم، مرگش هم برای ما مصیبت بود.
از نونوایی که آمدم، بزرگ تر ها پای تلویزیون بودند و پیش خودشان آینده را ترسیم می کردند و پدرم هم لابلای هر برنامه، فحش زشتی می داد. رفتم توی اتاقم، در رو بستم، دفتر نقاشی ام رو برداشتم و تصاویری که از شنیدن نام خمینی توی ذهنم نقش می بست کشیدم. تصاویری از تیرگی، آدم هایی که دستشون به خون آلوده است، آدم هایی که مغز یا چشم ندارند و .... البته چون نقاشی ام اصلا خوب نبود، بعدا اون دفتر رو دور انداختم.
یکی از دوستانم همیشه می گفت "نگاه تو به امام با بغض ناشی از کشته شدن دایی ها و زندانی شدن مادرت همراهه" و من هیچ وقت نتونستم بهش بگم که این همه اتفاق، برای من فرصت شناختن و دیدن چیزهایی بود که بدون اون اتفاقات، هیچ وقت نمی فهمیدم.
روز بعد همگی رفتیم منزل مادربزرگ و زدیم به کوچه فراموشی. بزرگ تر ها تلویزیون نگاه می کردند و حرص می خوردند و ما بازی می کردیم تا فراموش کنیم.
