تبليغاتX
زندانی شماره هیچ
امروز 

سه شنبه 19 آذر1387

کوه نوردی، برنامه انسان سازی مجاهدین

همیشه تصویر مبهم و رویا مانند یک کوه نوردی، کنج ذهنم مانده بود. تصویری که بعد ها به کوه های درکه شباهت زیادی داشت. آن روز، با جمع زیادی زن و مرد که مامان و احتمالا دایی بزرگ ام هم همراه شان بودند، از کوه بالا می رفتیم و من هم که 5 سال بیشتر نداشتم، میان آن جمع، راه می رفتم. تصویر آخر این رویا، آن جا بود که من داشتم زمین می خوردم و از دور مامان را می دیدم که برگشتُ نیم نگاهی به من انداخت و راه خودش را رفت و یکی از همان غریبه ها، دست مرا گرفت.

بعد ها، از خاطرات مامان و تعداد دیگری از مجاهدین، فهمیدم که کوه و کوه نوردی، یکی از مهم ترین تمرین هایشان برای انسان سازی بوده. از نظر گروه های چریکی مانند مجاهدین، کوه، تمرین صبوری، برنامه ریزی، دقت، فرمانبری و خیلی خصلت های مهم دیگر برای عملیات چریکی محسوب می شده.

پس آن گروهی که در خاطرات کودکی من از کوه بالا می رفت، گروهی از بچه های مجاهدین بوده و آن روز یکی از همان برنامه های انسان سازی.

سال های بعد، از آن کوه نوردی ها، تنها یک جفت کفش محکم و حسابی ماند که من تنها می دانستم مال مامان بوده. از سالی هم که توانستم با برادرم به کوه بروم، تنها من بودم که می توانست کفش های کوچک مامان را بپوشد.

مدت ها بعد، هر بار که برای مامان بزرگم می گفتم کوه بودم یا دارم می روم کوه، حتما یکی دوتا خاطره تکراری از دایی وسطی یا خاله ام تعریف می کرد، و می گفت که آن ها با یک دانه خرما صبح قبل از طلوع می رفتند و عصر بعد از غروب برمی گشتند. یا می گفت که شب در کوه می خوابیدند و دایی وسطی، بدون ساعت زنگ دار، همه را به موقع از خواب بیدار می کرده یا این که سرما حالی شان نمی شده و هزار افسانه دیگر از قهرمانانی که باید بسیار بزرگتر از آنچه بودند، دیده می شدند.

اما من ترجیح می دهم آن ها انسان باشند، همان طور که دوست دارم خودم انسان باشم و انسان دیده شوم نه چیزی بیشتر.

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 17:17 | موضوع:
• لینک ثابت   •