دوشنبه 11 آذر1387
کارتون ها، خاطرات تنفر برانگیز دهه شصت من
به خودم که آمدم از دیدن هر چی کارتون بود متنفر بودم. شاید سه سال تمام، هر چی کارتون از تلویزیون نشون می دادند، شخصیت های کارتونی بودند که یا دنبال مادرشون می گشتند، یا مادرشون رو از دست داده بودند: هاچ زنبور عسل، بل و سباستین، نل؛ حتی پسر شجاع هم مادر نداشت و بعضی وقت ها، با همه شجاعتش، به یاد مادرش زار زار گریه می کرد. جالب این که بقیه آن ها هم هیچ وقت به مادرشان نرسیدند. اوایل متوجه نبودم، اما بعد از مدتی، سنگینی این ماجرا، به شدت آزارم می داد. تنها تفریح ما، عصر ها، کارتون دیدن بود و انگار نمی تونستم قبول کنم که این کارتون ها، داره آزارم می ده.
تلویزیون، ساعت 5 عصر، به مدت یکساعت و جمعه ها یک ساعت صبح، از ساعت 9 یا 10 و یک ساعت هم بعد از ظهر نحس اش، حدود ساعت 2، از شبکه یک و گاهی دو، کارتون پخش می کرد. اگه حوصله ات سر می رفت می خواستی کانال رو عوض کنی، دو انتخاب بیشتر نداشتی، یا کانال جدید رو قبول کنی یا تلویزیون رو خاموش.
گاهی برادرم ویرش می گرفت و شروع می کرد با آنتن ور رفتن، یک بار بعد از حدود 4 – 5 ساعت ور رفتن با تلویزیون و آنتنش، برنامه آشپزی یک کانال روسی را با 45% برفک گرفت. امروز که یک جعبه گرد یا استوانه روی یک بشقاب بزرگ، بیشتر از 500 یا حتی 1000 کانال رو واضح می گیره، اون هم با فشار دادن چندتا دگمه، کارهای برادرم خنده دار به نظر می رسه، اما برای سال های دهه شصت، اون ها، موفقیت های بزرگی محسوب می شدند. همونطور که آرشیو 200 تایی نوارهای لس آنجلسی دایی کوچکم، یک حرکت متحورانه و جسورانه بود.
یکی دیگر از تفریحات ما در آن روزها، دیدن فیلم های ویدیویی بود. اوایل خانه پسرخاله مهربان مادرم که مدتی بعد ایران را ترک کرد و کمی هم خانه آن همسایه ترک مان. بعد ها با اصرار برادرم و اجازه مادرم از پشت شیشه های زندان، دارای ویدیوی خانگی شدیم، زمانی که دیگر فیلم و ویدیو، کالاهای ممنوعه بودند. فیلم هایی که برادرم، گاه و بی گاه روی نوار کوچک به خانه می آورد، تفریح بعضی از شب های ما بود. اما حکم، حکم برادرم بود، ار اجازه نمی داد فیلم ببینیم، از همین تفریح کوچک هم محروم می شدیم.
