تبليغاتX
زندانی شماره هیچ
امروز 

شنبه 4 آبان1387

پول می دی واسش؟

مرد مسن ونسبتا چاقی بود که وقتی روی صندلی آهنی گردون جلوی کابین ملاقات می نشستم، به اندازه قد من، قد داشتِ پشت سر ما موقع ملاقات، راه می رفت و با صدای کش داری این سوال را چند بار تکرار می کرد:"پول می دی واسش؟"

یادم نمی آد بابا از طریق او پول به مامان رسانده باشد. اما بارها، وقت هایی که سر حال بودیم، بابا و برادرم، ادای او را با همان تن صدایش در می آوردند.

یادم هم نیست چیزهایی که مامان می خواست، مثل لباس یا پول یا چیزهایی که برای ما می داد، مثل کتاب یا وسایلی که با دست درست کرده بود یا توسط زندانی های دیگر درست شده بود، چطور به همدیگر می رساندیم، اما این را از مامان شنیدم، که رد و بدل شدن همه آن چیزها، بیشتر به اوضاع بیرون بستگی داشت.

مثلا دو سه باری که مامان برای من و خواهرم از نمایشگاه کتابی که داخل زندان درست شده بود، کتاب تهیه کرد، احتمالا، همه چیز آرام بوده و کسی کسی را نکشته بوده و وضع جبهه ها هم رو براه بوده. کتاب های نازک داستان انبیا و امامان یا داستان های آموزنده مولوی و قرآن، یک تسبیح که با خمیر درست شده بود، 3 تا جامدادی بافته شده و سه تا رو بالشتی گل دوزی شده که معلوم بود هر کدام مال کدوم یک از ماهاست، نصیب ما از این وضعیت آرام و روبراه بود. از جامدادی، تا آخر دوره دبستانم استفاده می کردم. بعد ها هم با لذت به همه می گفتم که این، کار مامانم است.

باز یادم نمی آید مامان از زندان برای ما نامه نوشته باشد. البته چندی قبل که کتاب نامه های نوشابه امیری و هوشنگ اسدی را به همدیگر می خواندم، فهمیدم که چندان هم عجیب نبوده که نامه ای ننوشته باشد یا اگر هم چیزی نوشته بود، من یادم نمانده باشد. مثل این که یادم نمی آید وقتی ملاقات حضوری داشتیم، یا از پشت شیشه با هم حرف می زدیم، چی به هم می گفتیم.

چی می شد گفت وقتی ده ها گوش و چشم مراقب نوشته ها و حرف های تو هستند. چیزی بیشتر از نوشته ها و حرف های تکراری و حال و احوال پرسی های از سر پر کردن صفحه که هوشنگ و نوشابه به هم گفته بودند؟ احتمالا نمی شده حرف عمیقی زد و مطمئن بود که آن نامه به دست صاحبش برسد و بلایی سر هیچ کس نیاید.

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 12:50 | موضوع:
• لینک ثابت   •