تبليغاتX
زندانی شماره هیچ
امروز 

چهارشنبه 26 تیر1387

تابستان های سرد خانه ما

وارد محوطه که شدم، حس کردم چقدر دلم برای مسعود تنگ شده. خانواده همسرم رو به مقصد رسوندم، چند دقیقه ای هم خودم نشستم که صاحبخونه ناراحت نشه، بعد راه افتادم. نمی دونستم کجا باید برم. زنگ زدم به مامان بزرگ. گفت، خیابون 96 رو که رد کردی، نرسیده به دیوار، 6 تا خونه مونده به انتها، کنار یک کاج بلند. در خونه اش هم تازه عوض شده. اما در آخر گفت، اگر هم پیدا نکردی، 4 تا صلوات بفرست خودش پیدا می شه.

تا اولین نشونی رفتم، و بعد مات نگاه کردم. اونجا پر بود از خونه هایی که 6 تا مونده بودند به آخر دیوار و پر بود از کاج های بلند و قدیمی و پر بود از درهای تازه  تعویض شده خونه ها. این نشونی ها به درد همون مامان بزرگ می خورد. و حالا مونده بود آخرین راه، اما من که به صلوات فرستادن و چیزی رو پیدا کردن اعتقادی ندارم، اما به یه چیز واقعا معتقدم: کائنات و خواستن ازش. من هم خواسته بودم که تا اونجا اومده بودم و حالا می خواستم پیداش کنم. راه افتادم سمت ماشین که برگردم. اما سرم روی زمین دنبال نشونی هاش می گشت، اما فقط یه نشونی کافی بود: مسعود .....

خودش بود، خاک گرفته و کثیف، اما با همون چهره مصمم و جدی. اشک های من رو انگار نمی دید، اما بغلم کرد، صفت و محکم، همونطور که اون موقع ها، مامان رو بغل می کرد و من می دیدم. کمی با هم حرف زدیم. از بابابزرگ پرسیدم، حال اون هم خوب بود. گفتم هم بهش که از قبل از تیر، به یادش افتادم جدی و همین روزها براش خیرات می کنم. چیزی نگفت. گفت، اما حرف دیگه ای زد، بی ربط به حرف من. شاید مثل اون روزها، خیلی چیزها براش مهم نیست. و البته خیلی چیزها هم مهم، مثلا بچه خواهر ننر و لوس، اصلا براش قابل تحمل نبود و هنوز هم نیست. خلاصه، روش رو بوسیدم و خداحافظی کردم.

اون محوطه، بهشت زهرا بود، خیابون هاش، قطعه های بهشت زهرا، خونه ها، قبر و در ورودی، سنگ قبرهای اون ها. و اون قبری هم که من به دنبالش بودم، مزار دایی بزرگ ام بود که یکی از همین روزهای گرم تیر ماه، رفت. این ماه، من رو می بره تا روزهای دوری که یک مرتبه، اطرافمون خالی شد. خلوت و سرد، با همه گرمای هوا.

حتی بابا بزرگ هم بعد از سال ها، توی یکی از همین روزهای تیر ماه رفت.

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 15:0 | موضوع:
• لینک ثابت   •