پنجشنبه 12 اردیبهشت1387
قهرمان زندگی من؛ زنی در انفرادی قزلحصار
بالاخره از زبان خودش خاطره آن ماه ها را شنیدم: سال 64(؟) بود و به علتی که او هم نمی داند زندانیان را گروه، گروه به جای دیگری در همان قزل حصار بردند. شاید علت این نقل و انتقال، ایجاد فشار روانی به زندانیان و واداشتن آن ها به اعتراف و استغاثه بود. به این ترتیب، تکلیف زندانیان سر موضع و آن ها که بی خطر تر بودند، زودتر معلوم می شد. البته این تحلیل مادرم بعد از گذشت 22 سال است.
به دلیل آن که برای تمام زندانیانی که به بخش مجزا برده بودند، زندان انفرادی نداشتند، هر زندانی را بین یک تخت که به حالت عمودی روی زمین گذاشته بودند، قراردادند، البته با چشمان بسته. در طول روز همه نشسته بودند بدون آن که بتوانند حرفی بزنند و راه بروند جز برای رفتن به دستشویی. همه کارها، با چشم بسته بود جز شستشوی دست و صورت و وضو گرفتن و حمام هفتگی. در آن جا هم چیزی به جز دیوارهای سفید توالت و شیرآب نمی دیدند. این وضع برای آن ها که تحمل اش را نداشتند، کمتر طول کشید، اما مادر من، 6 ماه را با این شرایط گذراند. 6 ماه همراه با لگدهایی که از رییس زندان می خورد، به دلیل درآوردن صدایی از بشقاب(خوردن قاشق به کف آن)، یا صدای فین فین دماغ (در اثر گریه)، یا هر صدایی که حکم علامت دادن را داشت. مادرم خودش تعریف می کند که صورت هایمان را بالا نگاه می داشتیم که اگر گریه می کنیم، صدایی از دماغمان بیرون نیاید. همه آن ها که این شرایط را گذراندند، بعد از آن 6 ماه یا هر قدر که برایشان طول کشید، بیش از 10 کیلو وزن کم کردند.
امروز که به آن روزها نگاه می کنم، تنها قهرمانی در مقابلم است که با آرمان و ایمانش به زندگی، روزهای آن دوران را گذراند. و امروز می فهمم که چرا اصرار دارم تا تصویرم از دورانی که مادرم گذراند روشن تر باشد، چون او برای من قهرمان است، نه قهرمان زندگی من، که قهرمان زندگی کردن. گرچه امروز بیشتر از آن که قهرمان باشد، مادری است که با ایمانش، هر آنچه را که مانع تلقی می کند از سر راه بر می دارد. اما باز هم دوست دارم قهرمان بدانمش، قهرمان زندگی.