سه شنبه 28 اسفند1386
همه آن بارها که به خانه مان ریختند
همیشه فکر می کردم خیلی زیاد به خانه مان ریخته اند و من، تنها چند باری اش را
به خاطر دارم. چند وقت پیش بود که شمارش دقیقش دستم آمد: تنها 4 بار؛ دو بار قبل از دستگیری مامان، یک بار خود دستگیری و یک بار هم بعد از دستگیری
بار اول، گویا عروسی کوچکی بوده که برای پسر عمویم که از قضا، دولتی هم بود، گرفته بودند. همسایه سر
کوچه مان، که بچه هایش کمیته ای بودند، با یکی از آن موتور هزارهای بزرگ با هیکل
چاق و لباس خاکی رنگ، به هوای خانه تیمی، مهمانی را لو داده بود و از همانجا پایشان به خانه
باز شده بود. دومین بار، به دنبال دایی بزرگم بودند و شاید همان بار بود که نشستند
به نگاه کردن عکس های خانوادگی. نمی دانم در میان عکس های ما و دایی مان به دنبال
کدام سر نخ می گشتند. بار سوم برای دستگیری مادرم آمدند. بار آخر، نیمه شب بود که
دنبال همان فلانی می گشتند که چندی قبل، خانه ما آمده بود و فراری بود. ردش را زده
بودند و به خانه ما هم سر کشیدند؛ آنهم نیمه های شب.
من اما خاطراتم از این آمد و رفت ها، محدود و مخدوش است. نمی دانستم آن بار که
مادرم را بردند، تنها کیف سامسونت هایشان معلوم بود و اسلحه هایشان را ما ندیدیم. هرچند
همیشه یادم بود که پسر عموی کوچکم، همان شب، برای من نقاشی کشید و یکی از چیزهایی
که روی یک تکه کاغذ کشید، کیف سامسونت مشکی باریکی بود که همیشه در خاطرم ماند.
خودم به خاطر ندارم که آن نیمه شبی که گروه غیر رسمی گل سرخ به خانه مان ریخت،
من هم بودم یا نه، فقط بعد ها شنیدم که لوله اسلحه شان روی صورت پسر عمویم بوده و
او هم خواب . حتی این را هم بارها شنیده بودم و خودم یادم نبود و نیست که وقتی نیمه شب در طبقه ما را زدند، پدرم از آن ها مجوز عبور خواست، آن ها هم لوله اسلحه را روی سینه اش گذاشتند و گفتند: این هم مجوز عبور.
حتی این را هم یادم نیست که همان شب ها بود که شب ادراری داشتم یا این موضوع تنها
به دوره محدودی از زمانی که مامان از
زندان برگشته بود، مربوط می شد. یعنی تا 12 سالگی من.
موضوع شب ادراری، آن قدر برایم آزار دهنده شده بود که گاهی صبح ها که بیدار می شدم، رختخوابم
را دست می کشیدم تا مطمئن شوم خیس است یا نه و تابستان ها را آن را بو می کشیدم تا مطمئن شوم عرق کرده ام یا که خیسی دیگری است!
