تبليغاتX
زندانی شماره هیچ
امروز 

سه شنبه 27 آذر1386

فرزند زندانی بودن، فقط حق من است

اگر آن روز با او سفر نمی رفتم و اگر در آن سفر یک روزه، برایم حرف نمی زد، الان بخش های زیادی از گذشته ها، همچنان برایم نشنیده و نگفته و تاریک مانده بود.

از دستگیری خودش فقط یادم بود که دختر عمویم از مشهد، محل زندگی اش، زنگ زد به خانه ما. ساعت از ده شب گذشته بود، صدایش دیگر مثل همیشه گرم و گیرا نبود و حتی احوال پرسی درستی هم با من نکرد. خواست به بابا بگویم بیاید پای تلفن. ترسیدم،  فکر می کردم که مهم ترین کار زندگی ام را دارم انجام می دهم، برای او در این لحظه حرف زدن با بابا خیلی مهم بود و خودش هم برای من آدم مهمی بود. اما دانستم هم که آنچه او به خاطرش به خانه ما زنگ زده، بیشتر از آن که مهم باشد، پریشان کننده است، از صدایش این را دانسته بودم.

بابا گوشی تلفن را گرفت. سکوت بود و سکوت.چندی قبل یکی دیگر از همین تلفن ها، خبر از سکته قلبی عمه دوست داشتنی و مهربان پدرم را داده بود. نمی دانم دستگیری یکی دیگر از اقوام پدرم، آنهم در مشهد، قبل از این تلفن بود یا بعدش. اما این بار دیگر دلم نمی خواست خبر بدی بشنوم. اما مثل همه آن بارهای دیگر، چیزی دست من نبود. خبر بد بود: شوهر دختر عمویم هم دستگیر شده بود. حالا ما و بچه های دخترعمویم، کمی به هم شبیه شده بودیم.

شوهر دختر عمویم، در آن سفر دو نفره، ماجرای دستگیری اش را برایم تعریف کرد. گفت که از مدتی قبل پسرخاله اش در خانه شان بوده، گفت که او با مجاهدین در ارتباط بوده و اگر زنده مانده باشد، احتمالا هنوز هم با آن ها مرتبط است. خواهر خودش هم به همین واسطه زندان بوده و البته خودش هم بی علاقه به این گروه نبوده. گفت که به خاطر شرایط شغلی اش، اسلحه مجاز داشته و هر هفته هم با شناسنامه به ملاقات خواهرش می رفته- رسم زندان بود که برای ملاقات با زندانی، باید مدرک شناسایی ارایه می کردی - گفت که پسر خاله اش از منزل او تلفن هایی می زده و از روی همان تلفن ها هم ردش را می زنند. باز هم گفت که بعد از دستگیری، جرمش را مخفی بودن، داشتن اسلحه و ارتباط با مجاهدین گفته بودند و حکم اعدام را هم نشانش داده بودند. اگر درست یادم باشد گفت که ری شهری، دادستان یا همان قاضی بود که حکمش را داده بود.

گویا او هم مثل مادرم، بعد از عفو، ۱۵ سال زندان  حکم می گیرد و آخر هم بعد از ۳ سال آزاد می شود، چند ماهی اگر درست یادم باشد بعد از آمدن مامان از زندان.

 سال هایی که او نبود، دخترعموم، زندگی اش و دو تا پسر شرش رو با هم جمع می کرد. اما اعتراف می کنم که آن روزها، از شنیدن غصه خوردن دیگران برای بچه های او ناراحت می شدم. دلم می خواست من و خواهر برادرهام، و بیشتر از همه، خودم، تنها کسانی باشیم که شایسته دلسوزی هستیم. هر چند همیشه هم طوری وانمود می کردم که به دلسوزی انگار نیازی ندارم. اما آن سال ها شدیدا دلم می خواست در مرکز توجه باشم و  الان هم اگر احساس کنم بهم توجه نمی شه، کاری رو انجام نمی دم؛ نمی نویسم، نمی رقصم، نمی خورم حتی و حرف نمی زنم.

آن روزها، دستگیری شوهر دختر عمویم، می توانست این مرکزیت رو از من بگیره که دیگه به عنوان یه پسر کوچولو که مادرش زندانی است و تنها کسی است که این وضع رو داره، بهش توجه نشه. حالا البته می دونم که خیلی ها هستند و بودند که این وضع رو داشتند و حتی بدتر از این رو .

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 15:1 | موضوع:
• لینک ثابت   •