تبليغاتX
زندانی شماره هیچ
امروز 

جمعه 16 آذر1386

ترس از جدایی، میراث جدایی های دهه شصت

مامان بزرگ همیشه خاطره سفری را تعریف می کندکه با من به مشهد رفت. اولین سفر تنهای من، بدون بابا، در حالی که مامان هم زندان بود. از آن سفر و اصراری که به رفتن داشتم و هوسی که برای خوردن چلوکباب بین راهی نشون دادم و چلوکبابی که در رستورانی در مشهد همان شب اول که رسیده بودیم خوردم، چیزی یادم نمی آید. جز این که سال ها بعد که برای خودم فکر می کردم مردی شده ام، چهره های آشنایی از اهل فامیل را می دیدم که مرا با همان برخورد بچگانه به یاد می آوردند.

تنها چیزی که از آن سفر به خوبی به یاد دارم، لحظه ای بود که اتوبوسی که باهاش به مشهد می رفتیم، برای نماز ایستاد و مامان بزرگ رفت نماز بخواند و من رو کنار ساکش نشوند و گفت از این جا تکون نخور، من زود برمی گردم. دقایقی گذشت. دقایقی که هر چه طولانی تر می شد، سخت تر می گذشت.

من به آمدن مامان بزرگ فکر می کردم که شاگرد راننده از مسافرها با فریاد خواست که سوار شوند. ماندم میان دو انتخاب که البته نمی دانستم دارم انتخاب می کنم یا ناچارم به انجام: بمانم منتظر یا بروم.

داخل اتوبوس شدم و در صندلی کنار پنجره نشستم و به صدای تند و پر هیجان قلبم گوش دادم و نگاه نگرانم را از پنجره به سمتی دوختم که از مامان بزرگ جدا شده بودم. قلبم ناگهان فروریخت. اتوبوس حرکت کرد. خجالت می کشیدم حرفی بزنم و یادم نیست اول خودم داد زدم یا بعضی از مسافرها، اما بالاخره و ناخودآگاه صدایی با ناله از گلویم درآمد که: یک نفر هنوز نیامده و مسافرهای دیگری هم همین را بلند تر تکرار کردند. راننده با عصبانیت نگه داشت. مامان بزرگ رو دیدم که دارد می دود سمت اتوبوس. هیجان من اما  مدتی طول کشید تا بخوابد.

بعد ها که بزرگ تر شدم و حتی همین حالا هم از جدا شدن از آدم ها به امید قراری که معلوم نیست کی سر رسد می ترسم. یک بار از یک نفر جدا شدم و گفتند زود می آید و من با همه ایمانی که به دروغ بودن این حرف داشتم، هر روز منتظر آمدنش بودم، هر روز از ۳۶۵ روز آن ۵ سال، ۱۸۲۵ روز را . و دیگر توان ندارم تا حتی یک دقیقه هم برای کس دیگری در جایی منتظر بمانم و ندانم که کی می آید.

و البته از جا ماندن خودم هم می ترسم. در نگه داشتن های بین راه اتوبوس - که بیشترین سفرم را با آن داشته ام، نمازم را همیشه با ترس از جا ماندن می خواندم و البته آخر از همه هم سوار اتوبوس می شدم. ترس از جا ماندن و جدا ماندن، هنوز رهایم نکرده اند.

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 14:37 | موضوع:
• لینک ثابت   •