زندانی شماره هیچ
کودکی های شمارش نشده سال های دهه شصت من
امروز
چهارشنبه 18 مهر1386
چهره مجاهد مصمم از پشت شيشه لك دار
مامان بزرگ از خاطراتش مي گويد، از اين كه مرا با خودش به زندان مي برده براي ملاقات پسرهايش. من اما تنها يك صحنه يادمه، صحنه اي كه از پشت شيشه كدر اوين، به دايي وسطي ام نگاه مي كردم، چهره اش از پشت آن شيشه ها و آن عينك درشت، هميشه در ذهنم مانده. با توجه به شرايط سختي كه بعد از دستگيري دايي ام بعد از انقلاب پيش آمد، اين خاطره بايد به قبل از انقلاب برگردد.
صحنه قدم زدن يك سرباز روي ديوار حصار دار زندان هم در ذهنم مانده. بارها كه از بيرون اوين گذشتم، به اطراف نگاه كردم و سعي كردم بفهمم آن صحنه به كجا مربوط مي شده و نفهميدم. درب آهني ورودي اوين هم از تلخ ترين خاطره هاي مانده در ذهنم از آن روزهاست.
حدود 5 - 6 سال بعد از آن ملاقات ها، وقتي به خونه مامان بزرگ مي رفتيم، نگاهم روي عكس دايي وسطي مي ماند و از روي عكس دايي بزرگم زود مي گذشتم. خيلي سال گذشت تا از ميان خاطره ها و شنيده ها، يادم آمد يا فهميدم نفرت نه، بي علاقگي از سر عصبانيت من نسبت به دايي بزرگم از كجا آمده. سال ها با خودم كلنجار مي رفتم و در عين حال از خودم و ديگران خجالت مي كشيدم و عذاب وجدان داشتم كه از او عصباني باشم و البته مي خواستم بدانم چرا.
از دايي وسطي، رفتن روي كولش و چهره مهربان و مصممش از پشت آن عينك درشت و شوخي هايش از پشت شيشه زندان يادم ميآيد و از دايي بزرگم، گازهايي كه به جاي بوس، از صورتم مي گرفت و جديتي كه بعد ها، اثرات ديگري بر من گذاشت. هنوز كه هنوزه از پوشيدن تيشرت و لباس رنگي و نوشته دار ابا دارم و خجالت مي كشم و تا مدت ها از انجام كارهايي كه فقط براي تفريح باشد، پرهيز مي كردم. الان كه همسرم به شوخي، به جاي بوسيدن، صورتم را گاز مي گيرد، بيشتر از آن كه درد داشته باشد، كه اغلب هم ندارد، عصبي مي شوم.
اثرات همان قهرمان شدن دايي وسطي ام بود كه وقتي براي اولين بار دكتر چشم پزشك برايم عينك تجويز كرد، دلم مي خواست مدلي را پيدا كنم كه روي صورت دايي وسطي ام مي نشست. عينك دور درشت مشكي، مربع شكل: چهره جواني خودساخته كه مبارزه مي كند، حرفش را حتي به قيمت جانش مي زند كاري كه من جراتش را ندارم و البته راهي پيدا كرده ام براي زنده ماندن وهميشه حرف زدن.
هر بار كه به دايي قهرمانم (قهرمان كودكي هايم) فكر مي كنم، تنها همان چهره عينك دار از پشت شيشه هاي كدر زندان به خاطرم مي آيد. او زودتر از آن كه در ذهن كودكانه من نقش پررنگي داشته باشد، رفت. رفتن او، اولين تصوير من از اعدام بود. تصويري كه تا شكل گرفتن كاملش، سال ها گذشت.
صحنه قدم زدن يك سرباز روي ديوار حصار دار زندان هم در ذهنم مانده. بارها كه از بيرون اوين گذشتم، به اطراف نگاه كردم و سعي كردم بفهمم آن صحنه به كجا مربوط مي شده و نفهميدم. درب آهني ورودي اوين هم از تلخ ترين خاطره هاي مانده در ذهنم از آن روزهاست.
حدود 5 - 6 سال بعد از آن ملاقات ها، وقتي به خونه مامان بزرگ مي رفتيم، نگاهم روي عكس دايي وسطي مي ماند و از روي عكس دايي بزرگم زود مي گذشتم. خيلي سال گذشت تا از ميان خاطره ها و شنيده ها، يادم آمد يا فهميدم نفرت نه، بي علاقگي از سر عصبانيت من نسبت به دايي بزرگم از كجا آمده. سال ها با خودم كلنجار مي رفتم و در عين حال از خودم و ديگران خجالت مي كشيدم و عذاب وجدان داشتم كه از او عصباني باشم و البته مي خواستم بدانم چرا.
از دايي وسطي، رفتن روي كولش و چهره مهربان و مصممش از پشت آن عينك درشت و شوخي هايش از پشت شيشه زندان يادم ميآيد و از دايي بزرگم، گازهايي كه به جاي بوس، از صورتم مي گرفت و جديتي كه بعد ها، اثرات ديگري بر من گذاشت. هنوز كه هنوزه از پوشيدن تيشرت و لباس رنگي و نوشته دار ابا دارم و خجالت مي كشم و تا مدت ها از انجام كارهايي كه فقط براي تفريح باشد، پرهيز مي كردم. الان كه همسرم به شوخي، به جاي بوسيدن، صورتم را گاز مي گيرد، بيشتر از آن كه درد داشته باشد، كه اغلب هم ندارد، عصبي مي شوم.
اثرات همان قهرمان شدن دايي وسطي ام بود كه وقتي براي اولين بار دكتر چشم پزشك برايم عينك تجويز كرد، دلم مي خواست مدلي را پيدا كنم كه روي صورت دايي وسطي ام مي نشست. عينك دور درشت مشكي، مربع شكل: چهره جواني خودساخته كه مبارزه مي كند، حرفش را حتي به قيمت جانش مي زند كاري كه من جراتش را ندارم و البته راهي پيدا كرده ام براي زنده ماندن وهميشه حرف زدن.
هر بار كه به دايي قهرمانم (قهرمان كودكي هايم) فكر مي كنم، تنها همان چهره عينك دار از پشت شيشه هاي كدر زندان به خاطرم مي آيد. او زودتر از آن كه در ذهن كودكانه من نقش پررنگي داشته باشد، رفت. رفتن او، اولين تصوير من از اعدام بود. تصويري كه تا شكل گرفتن كاملش، سال ها گذشت.
