تبليغاتX
زندانی شماره هیچ
امروز 

پنجشنبه 3 آبان1386

کینه، اعدام، نفرت و همه آن هفت روز حصبه

دو سه سالي از برگشت مامان و مامان بزرگ از زندان گذشته بود.  مامان بزرگ مي خواست با چند تا از دوستهاش بره سفر: تبريز و سرعين و ...

اجازه من رو هم گرفت. تابستان بود و من گاهي استخر مي رفتم. همه برنامه هام رو كنسل كردم و باهاش رفتم. ما پنج نفر بوديم: مامان بزرگ، من، يكي از دوستان اش كه خانم پير و تحصيل كرده اي بود و دو تا خانم ديگر كه در اصطلاح گروه مجاهدين، "مادر" به حساب می آمدند.
توي آن سفر جز چند ساعتي كه كنار درياچه اروميه، خودم رو با لجن ها سرگرم كردم و با كودكي هم سن و سال خودم و البته محلي آشنا شدم، تمام وقت با مامان بزرگه و دوستانش بودم و زنگ خاطرات قرمز تيره و كدرشان در گوش من دایم صدا مي كرد. خاطراه زندان هايشان، ملاقات هايشان و بچه هايي كه ديگر ندارند. پشت سرم كه در ماشين مي نشستند، مقابلم كه در اتاق كوچك كرايه اي بندر شرف خانه نشسته بودند، كنارم كه براي خوردن غذا و عصرانه و صبحانه مي نشستند، همه جا حرف همين خاطره ها بود. وقتی نبود که که یکی از آن ها از شدت فشار و ناراحتی، اشک در چشمانش حلقه نزند و حتی کمی بلند تر، گریه نکند.

البته من، دلم خوش بود به جایی که تا به حال ندیده بود و تجربه منحصر به فردی که از دریاچه نمک و سفر تنها به دست آورده بودم.

مامان بزرگ هم با این که سعی می کرد حواسش به نوه عزیزدردانه اش باشد، اما سرگرم خاطره های دیگران بود و خودش از خاطراتش می گفت.
شبي كه از بندر به سمت تبريز حركت كرديم، حس كردم گرم شده ام، گرم گرم. در یک روزی که در تبريز بودم، ديگه داغ شده بودم و در هيچ برنامه مشتركي شركت نكردم، فقط خوابيدم. بعد كه مامان بزرگ رفت سرعين، مرا سوار اتوبوس كرد و فرستاد تهران.

 صبح زود رسيدم، به اندازه ي پولي كه از تبريز تا تهران داده بودم، به تاكسي دادم تا مرا به خانه برساند. آن روز، شروع دو هفته تب شديد بود. تبي كه جز چند ساعتي، قطع نشد. یک هفته در خانه خوابیده بودم، صبح به این امید که تب قطع شده، شروع می شد و شب، با تب شدید می خوابیدم.
بعد از هفت روز مرا با شبهه حصبه، در بيمارستان بستري كردند. دکترها حدس می زدند که آب استخری که می رفتم، مرا به این روز درآورده. بالاخره هم، بدون آن که حصبه آشکار شده باشد، بعد از یک هفته سخت، از بیمارستان مرخصم کردند.

حصبه اي در كار نبود، هيچ چيز نبود، هيچ چيز به جز سنگيني انبوه خاطراتي كه هيچ چيزش به يادم نمانده، جز تيرگي و سياهي و كدورتي كه در اين سال هاي دهه سي زندگي ام هم نمي توانم از سر بگذرانمشان، چه برسد به آن سال هاي نوجواني.
آن سفر، آخرين سفر من با مامان بزرگ بود كه بعد از آن، هر سال چندين بار و چندين جا رفت و با خيلي از دوستانش.

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 12:10 | موضوع:
• لینک ثابت   •