زندانی شماره هیچ
کودکی های شمارش نشده سال های دهه شصت من
امروز
یکشنبه 8 مهر1386
تب و لرز، مونس هاي كودكي من
بابا شب ها دير به خانه مي آمد. البته شايد هميشه اين طور نبود، ولي براي من، مدت زمان طولاني بود كه بابا براي كاري كه در شهرستان داشت، از صبح زود كه مي رفت بيرون، تا ديروقت برنمي گشت. وقتي از مدرسه بر مي گشتيم، مادرجون، تنها كسي بود كه به ما سلام مي كرد و تا شب كنارمون بود. البته خاله مادرم هم مراقبمون بود، اما معمولا در طول روز، به خصوص در روزهايي كه درس و مشقمون زياد بود، كمتر مي ديديمش. مادرجون، طبقه زيري ما مي نشست. وقتي ما يعني من و خواهرم مي رسيديم خونه، در طبقه اش رو باز مي كرد؛ مي گفت برين لباساتون رو عوض كنين، دست و روتون رو بشورين تا من نهارتون رو گرم كنم. بعد از ناهار، ما برمي گشتيم بالا تا درسمون رو بخونيم و مشق هامون رو بنويسيم. اگر اشكالي داشتيم، تا شب كه بابا بياد هيچ كس نمي تونست كمكي به ما بكنه. البته گاهي خواهرم، مشكلات من رو رفع مي كرد، برادرم اغلب نبود و اگر بود، كاري به كار ما نداشت. زماني كه بابا عصر، يعني ساعت 5 يا 6 مي رسيد خونه، فرصتي بود تا هم كنار هم باشيم و هم ما مشق هايمان را با كمكش انجام بديم. هر كي زودتر مي رفت سراغش، مي تونست زودتر كارهاش رو انجام بده.
اما چيزي كه هميشه اذيتيم مي كرد، شبهايي بود كه بابا دير مي رسيد خونه. مهم نبود كه ديكته من و خواهرم مونده، من ديگه عادت كرده بودم، يا اون درس رو از حفظ بودم و مي نوشتم يا روي نوار ضبطش مي كردم و خودم به خودم ديكته مي گفتم. فقط بايد يك نفر تصحيحش مي كرد كه اون رو هم گاهي از روي كتاب خودم انجام مي دادم. گاهي حتي امضاي ساده بابا رو هم، خودم مي انداختم پاي مشق هام.
اما نبود خود بابا ناراحت كننده و گاهي نگران كننده بود. يك شب تا دير وقت يعني حدود 10:30 شب، بابا نيامد خانه. مادرجون كنار ما نشسته بود و با تسبيح گلي اش ذكر مي گفت و نمي ذاشت زياد نگران باشيم. اما دل خودش مثل سير و سركه مي جوشيد. اين رو از چشم هاي درشتش مي فهميدم. اون روزها من مريضي هاي سختي مي گرفتم. تب شديد، گلو درد،آنژين و ضعف بدن. وقتي مريض مي شدم، حضور بابا رو بيشتر حس مي كردم. او گاهي من رو مي ذاشت روي كولش و تا مطب دكتر مي برد. رفتار بقيه هم ديگه بي نفاوت نبود. بابا كنار تختم مي نشست و ازم مراقبت مي كرد. مادرجون كه هميشه حواسش به ته تقاري اش بود، اون موقع ها بيشتر نازم رو مي كشيد. حالا هم زمان هايي كه حس مي كنم دلم مي خواد بهم توجه بشه، يا حرفي رو مي خوام بزنم و نمي تونم، گلو درد، ضعف و تب، اولين هايي اند كه مي آن پيشم. مونس هاي بچگي ام يا شايد ابزار كودكي من براي جلب محبتي كه خودش رو توي به آغوش كشيدن و حرف زدن نشون بده. بابا خلي كار داشت، اما براي من، حضورش مهمتر بود.
اون موقع نمي دونستم و هيچ كس ديگه هم نمي دونست كه من چرا اين قدر مريض مي شم.
اما چيزي كه هميشه اذيتيم مي كرد، شبهايي بود كه بابا دير مي رسيد خونه. مهم نبود كه ديكته من و خواهرم مونده، من ديگه عادت كرده بودم، يا اون درس رو از حفظ بودم و مي نوشتم يا روي نوار ضبطش مي كردم و خودم به خودم ديكته مي گفتم. فقط بايد يك نفر تصحيحش مي كرد كه اون رو هم گاهي از روي كتاب خودم انجام مي دادم. گاهي حتي امضاي ساده بابا رو هم، خودم مي انداختم پاي مشق هام.
اما نبود خود بابا ناراحت كننده و گاهي نگران كننده بود. يك شب تا دير وقت يعني حدود 10:30 شب، بابا نيامد خانه. مادرجون كنار ما نشسته بود و با تسبيح گلي اش ذكر مي گفت و نمي ذاشت زياد نگران باشيم. اما دل خودش مثل سير و سركه مي جوشيد. اين رو از چشم هاي درشتش مي فهميدم. اون روزها من مريضي هاي سختي مي گرفتم. تب شديد، گلو درد،آنژين و ضعف بدن. وقتي مريض مي شدم، حضور بابا رو بيشتر حس مي كردم. او گاهي من رو مي ذاشت روي كولش و تا مطب دكتر مي برد. رفتار بقيه هم ديگه بي نفاوت نبود. بابا كنار تختم مي نشست و ازم مراقبت مي كرد. مادرجون كه هميشه حواسش به ته تقاري اش بود، اون موقع ها بيشتر نازم رو مي كشيد. حالا هم زمان هايي كه حس مي كنم دلم مي خواد بهم توجه بشه، يا حرفي رو مي خوام بزنم و نمي تونم، گلو درد، ضعف و تب، اولين هايي اند كه مي آن پيشم. مونس هاي بچگي ام يا شايد ابزار كودكي من براي جلب محبتي كه خودش رو توي به آغوش كشيدن و حرف زدن نشون بده. بابا خلي كار داشت، اما براي من، حضورش مهمتر بود.
اون موقع نمي دونستم و هيچ كس ديگه هم نمي دونست كه من چرا اين قدر مريض مي شم.
