تبليغاتX
زندانی شماره هیچ
امروز 

سه شنبه 11 تیر1387

مربی من، جوان تنهای دهه شصت

درخاطرات كودكي من، بخش مبهم ديگر، خانه مادربزرگ بود. پیش از دستگيري مادربزرگ، همه چيز براي من، اميد بخش بود. بازي هاي کودكانه ما با بابابزرگه در حياط كوچك و تفريح ما در حوض كوچكترشان، همه نويد بخش زندگي بود براي ما. زندگي همراه با تفريح، كه در كودكي ما كمتر جا داشت. نمي دونم سال 62 بود يا 63 كه مامان بزرگ را بردند، فقط فهميدم كه مدتي است ديگر رفتن به خانه مادربزرگ جزو برنامه هاي ما نيست. و اين، راز بزرگ كودكي من بود، مثل خيلي از رازهاي ديگر كه هنوز هم از آن ها سر در نياورده ام. خانه اي كه پدربزرگ، هميشه منتاظر ما بود و درش همواره به روي ما باز بود، چه شد كه اينچنين دور از دسترس شد؟

يادم نيست از چه زماني، دوباره پايمان به آن خانه باز شد، ولي ديگر خبري از پدر بزرگ بشاش و سرحال من نبود. او، كودكي شده بود كه خودش را به نفهميدن مي زد، خنده هاي بي ربط مي كرد، حرف هاي بي ربط مي زد و بعد ها، با بچه ها و به خصوص با پسر بچه ها از جمله من، لج افتاد.

او حافظه كوتاه مدتش را از دست داد و خاطره مبهمي از دور دست را براي خودش نگه داشت.

همان سال هابود كه پدر بزرگ از در خانه بيرون رفته بود و بعد از چند روز با پاهاي ورم كرده و دمپايي پلاستيكي پاره، در يك كلانتري پيدایش كرده بودند. همان سال ها بود كه دايي كوچكم، مي خواست خودش و پدرش را با ماشين پيكان طوسي بابابزرگ، ته دره بياندازد. او، كودکي اش را در جنگ و گريز هاي خواهر و برادرهايش گذرانده بود، نوجواني اش را از ترس جانش در خانه مادر پدرش، سر كرده بود و حالا جواني اش را هم بايد پاي پدر پير و مريضش مي گذراند.

يكسالي گذشت تا دوباره مادر بزرگ را ديديم. شايد كمي زودتر هم توانستيم در اوين ملاقاتي با او داشته باشيم. ديوارهاي بلند اوين و در آهني كوچك و آن پنجره ميله دارش و سربازي كه كنار آن ايستاده بود، هنوز مقابل چشمانم هست، اما چهره مادربزرگ را تنها در ملاقات هاي حضوري زندان قزلحصار يادم مي آيد. وقتي كه دايي كوچكم هم همراه ما به ملاقات مي آمد و مدتي كه ما مامان را مي ديديم، او منتنظر مي ماند، چون برادر، حق ملاقات با خواهرش را نداشت.

نمي دانم در طول فاصله اي كه مادربزرگ را گرفتند، تا زماني كه دوباره به خانه پدربزرگ راه يافتيم، بر دايي ام چه گذشت. سال هاي بعد هم تنها او را براي بازي و تفريح و ورزش مي ديدم. اما امروز، دايي كوچكم را مي بينيم كه از ميان همه آن سال ها، محكم بيرون آمد. بر او چه گذشت نمي دانم، اما مي بينم كه او، خود را چنان نگاه داشت كه امروز هيچ مانعي براي پيشرفت خودش نمي بيند. او، مربي هميشه خودش، و مربي زندگي من تا امروز بود.

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 1:0 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

پنجشنبه 12 اردیبهشت1387

قهرمان زندگی من؛ زنی در انفرادی قزلحصار

چندماهی ملاقات ممنوع بودیم و خبری از مامان نداشتیم. برای من با افکار کودکانه ام، حتی فکر کردن به ندیدن همیشگی مامان هم عادی بود. هرچند هیچ ذهنیتی از این موضوع نداشتم و شاید در ناخودآگاهم اگر چنین می شد، خودم از نظر خودم، قهرمان تر بودم که چنین باری را بر دوش دارم. اما نمی توانستم بدانم که چرا ملاقات های هفتگی ناگهان قطع شد. تنها بعد از مدتی، دوباره به دیدن مامان رفتیم. همیشه دوست داشتم بدانم در آن ماه ها بر مادرم چه گذشت و چه اتفاقی برای او افتاد.

بالاخره از زبان خودش خاطره آن ماه ها را شنیدم: سال 64(؟) بود و به علتی که او هم نمی داند زندانیان را گروه، گروه به جای دیگری در همان قزل حصار بردند. شاید علت این نقل و انتقال، ایجاد فشار روانی به زندانیان و واداشتن آن ها به اعتراف و استغاثه بود. به این ترتیب، تکلیف زندانیان سر موضع و آن ها که بی خطر تر بودند، زودتر معلوم می شد. البته این تحلیل مادرم بعد از گذشت 22 سال است.
به دلیل آن که برای تمام زندانیانی که به بخش مجزا برده بودند، زندان انفرادی نداشتند، هر زندانی را بین یک تخت که به حالت عمودی روی زمین گذاشته بودند، قراردادند، البته با چشمان بسته. در طول روز همه نشسته بودند بدون آن که بتوانند حرفی بزنند و راه بروند جز برای رفتن به دستشویی. همه کارها، با چشم بسته بود جز شستشوی دست و صورت و وضو گرفتن و حمام هفتگی. در آن جا هم چیزی به جز دیوارهای سفید توالت و شیرآب نمی دیدند. این وضع برای آن ها که تحمل اش را نداشتند، کمتر طول کشید، اما مادر من، 6 ماه را با این شرایط گذراند. 6 ماه همراه با لگدهایی که از رییس زندان می خورد، به دلیل درآوردن صدایی از بشقاب(خوردن قاشق به کف آن)، یا صدای فین فین دماغ (در اثر گریه)، یا هر صدایی که حکم علامت دادن را داشت. مادرم خودش تعریف می کند که صورت هایمان را بالا نگاه می داشتیم که اگر گریه می کنیم، صدایی از دماغمان بیرون نیاید. همه آن ها که این شرایط را گذراندند، بعد از آن 6 ماه یا هر قدر که برایشان طول کشید، بیش از 10 کیلو وزن کم کردند.
امروز که به آن روزها نگاه می کنم، تنها قهرمانی در مقابلم است که با آرمان و ایمانش به زندگی، روزهای آن دوران را گذراند. و امروز می فهمم که چرا اصرار دارم تا تصویرم از دورانی که مادرم گذراند روشن تر باشد، چون او برای من قهرمان است، نه قهرمان زندگی من، که قهرمان زندگی کردن. گرچه امروز بیشتر از آن که قهرمان باشد، مادری است که با ایمانش، هر آنچه را که مانع تلقی می کند از سر راه بر می دارد. اما باز هم دوست دارم قهرمان بدانمش، قهرمان زندگی.

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 16:30 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

سه شنبه 28 اسفند1386

همه آن بارها که به خانه مان ریختند

همیشه فکر می کردم خیلی زیاد به خانه مان ریخته اند و من، تنها چند باری اش را به خاطر دارم. چند وقت پیش بود که شمارش دقیقش دستم آمد: تنها 4 بار؛ دو بار قبل از دستگیری مامان، یک بار خود دستگیری و یک بار هم بعد از دستگیری

بار اول، گویا عروسی کوچکی بوده که برای پسر عمویم که از قضا، دولتی هم بود، گرفته بودند. همسایه سر کوچه مان، که بچه هایش کمیته ای بودند، با یکی از آن موتور هزارهای بزرگ با هیکل چاق و لباس خاکی رنگ، به هوای خانه تیمی، مهمانی را لو داده بود و از همانجا پایشان به خانه باز شده بود. دومین بار، به دنبال دایی بزرگم بودند و شاید همان بار بود که نشستند به نگاه کردن عکس های خانوادگی. نمی دانم در میان عکس های ما و دایی مان به دنبال کدام سر نخ می گشتند. بار سوم برای دستگیری مادرم آمدند. بار آخر، نیمه شب بود که دنبال همان فلانی می گشتند که چندی قبل، خانه ما آمده بود و فراری بود. ردش را زده بودند و به خانه ما هم سر کشیدند؛ آنهم نیمه های شب.

من اما خاطراتم از این آمد و رفت ها، محدود و مخدوش است. نمی دانستم آن بار که مادرم را بردند، تنها کیف سامسونت هایشان معلوم بود و اسلحه هایشان را ما ندیدیم. هرچند همیشه یادم بود که پسر عموی کوچکم، همان شب، برای من نقاشی کشید و یکی از چیزهایی که روی یک تکه کاغذ کشید، کیف سامسونت مشکی باریکی بود که همیشه در خاطرم ماند.

خودم به خاطر ندارم که آن نیمه شبی که گروه غیر رسمی گل سرخ به خانه مان ریخت، من هم بودم یا نه، فقط بعد ها شنیدم که لوله اسلحه شان روی صورت پسر عمویم بوده و او هم خواب . حتی این را هم بارها شنیده بودم و خودم یادم نبود و نیست که وقتی نیمه شب در طبقه ما را زدند، پدرم از آن ها مجوز عبور خواست، آن ها هم لوله اسلحه را روی سینه اش گذاشتند و گفتند: این هم مجوز عبور.

حتی این را هم یادم نیست که همان شب ها بود که شب ادراری داشتم یا این موضوع تنها به دوره محدودی از زمانی که مامان از زندان برگشته بود، مربوط می شد. یعنی تا 12 سالگی من.

موضوع شب ادراری، آن قدر برایم آزار دهنده شده بود که گاهی صبح ها که بیدار می شدم، رختخوابم را دست می کشیدم تا مطمئن شوم خیس است یا نه و تابستان ها را آن را بو می کشیدم تا مطمئن شوم عرق کرده ام یا که خیسی دیگری است!

 

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 10:3 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

جمعه 12 بهمن1386

نمره بیست انضباط، از ترس فراخوانده شدن مادری که نداشتم

بچه که بودم، اینطور که دیگران می گویند، شر و شلوغ بوده ام. عکس های بچگی ام هم جز یکی که مال سه یا چهار سالگی است، آنهم جلوی یک دوربین رسمی (عکاسی)، همه، تار و تیره است و بدون آرام و قرار. اما همه این ها، گویی آدم دیگری بوده اند که من از او هیچ خاطره ای ندارم. یادم نمی آید که تا کمر لب پنجره یا از لای نرده ایوان خانه آویزان می شده ام و ممکن بوده از همان بالا پرت شوم پایین.

فقط از یک زمانی به بعد، یعنی از همان 7 سالگی که خاطره های روشنی از آن دارم، بچه ساکت و آرامی شدم. نمی دانم چه مدت قبل از دبستان، بچه مودبی شده بودم، اما می دانم در این دوره و طبق عادت در دوره های بعد از آن، دلم نمی خواست کاری کنم که لازم باشد پای اولیایم به مدرسه بکشد. ترجیح می دادم که برای کارنامه دادن هم کسی را به مدرسه نخواهند. آن وقت بود که باید رو می انداختم به مادربزرگم که جز یک بار و آن هم یادم نیست کی بود و اصلا بود یا نه، به مدرسه نیامد، پس باید از زن عمویم می خواستم که همراهم بیاید، و این، برایم سخت بود. البته اگر به او می گفتم که چاره ای هم از گفتن نبود، او با جان و دل می آمد و آمد هم.

برای من عادی شده بود که بقیه مادرهایشان را برای کارهای مهم به مدرسه بیاورند و من کس دیگری را، اما برایم عادی نشده بود و برای همین هم کاری نکردم که این اتفاق بیافتد که پای همان کس دیگر، غیر از زمان های عادی مثل ثبت نام و کارنامه گرفتن به مدرسه باز شود. یک بار هم که این اتفاق داشت می افتاد، اشکال از خود من نبود، که همه بچه ها داشت کارشان به اخراج می کشید و دو نفر خدا رحمشان کرد و یکی، من بودم.

هر بار که می خواستم برای کاری – همان کارنامه های میان فصل و آخر سال- به زن عمویم بگویم که فلان موقع مدرسه مان باشد، دلشوره به جانم می افتاد که اگر نتواند، اگر نیاید ....

و هر بار که تنبیه عمومی می کردند، دلپیچه داشتم که نکند معلم یا ناظم، داد بزند: فردا همه با مادرهایشان به مدرسه بیایند.

مودب بودن من، یک خصلت تربیتی و خود خواسته نبود، ناخودآگاه من، به من می گفت که نباید چیزی را به هم بریزم، نباید کاری کنم که کسی از خانواده ام به مدرسه فراخوانده شود و حتی کاری نکنم که نامم را بخوانند و خودم را احضار کنند.

محافظه کاری، خوی همیشگی و گاه آزاردهنده من شد که نکند کسانی فراخوانده شوند که یا نیستند یا نمی خواهم که به خاطر من، وادار به پاسخگویی شوند.

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 19:47 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه 26 دی1386

آزادی های نداشته دهه شصت من

بچه ها اغلب در سنین کودکی، آزادی را تجربه می کنند؛ اینکه هر آنچه بخواهند، بشود. در بزرگسالی است که آرام، آرام باورهای محدود کننده آن ها را در گیر می کند. اما این حس محدودیت و ناچار بودن، از همان کودکی با من بود. از همان کودکی بود که فهمیدم چاره ای ندارم جز پذیرفتن آنچه بیرون رخ می دهد. گرچه این تجربه، یکی از مهم ترین اصولی را که آرامم نگاه می دارد همیشه، به من آموخت، اما در سنینی مثل الان است که هر آنچه حکم اجبار می یابد، آزارم می دهد وحشتناک. گاهی که همسرم می گوید:"باید ..." دیگر فکر نمی کنم بعد از آن سه نقطه کذایی چه خواهد گفت، "باید برای من چنان کنی ..." یا " باید برای خودت فلان چیز را بخری ..." اصلا هم برایم فرقی نمی کند که خودم هم آن کار را دوست دارم یا نه. تنها همان کلمه لعنتی "باید" اول جمله کافی است که عصبی و ناراحتم کند. مقاومت می کنم و گاهی با بدخلقی آن را انجام می دهم یا نمی دهم.

اجباری که در کودکی داشتم برای پذیرفتن هر آنچه رخ می داد، کافی بود تا دیگر حاضر نباشم کلمه ای را که تمام زندگی مان را تشکیل داده بود، بشنوم.

کافی بود برایم که مادرم مرا جایی ببرد -جلسات و برنامه های مجاهدین- که نه لذتی از آن می بردم و نه علاقه ای به بودن در آن داشتم. کافی بود که مادرم را جایی ببرند که در هیچ چیزش، تاریخ و ساعت ملاقات و این که اصلا ملاقاتی باشد یا نباشد، دخالتی نداشتم. کافی بود که مادربزرگ، بعد از آن ساعت های خسته کننده ملاقات، ما را جایی ببرد - خانه یک مادر مجاهد - که باز نه سرگرمی بود و نه حرف خوش آیندی برای زدن و شنیدن. این همه کافی بود که الان حاضر نباشم کاری را انجام دهم که با کلمه "باید" شروع می شود.

هر چند می دانم گاه باز هم ناچارم به انجام دادن خیلی از کارها، اما ترجیح می دهم آن ها را بدون کلمه باید انجام دهم.

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 19:54 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

سه شنبه 27 آذر1386

فرزند زندانی بودن، فقط حق من است

اگر آن روز با او سفر نمی رفتم و اگر در آن سفر یک روزه، برایم حرف نمی زد، الان بخش های زیادی از گذشته ها، همچنان برایم نشنیده و نگفته و تاریک مانده بود.

از دستگیری خودش فقط یادم بود که دختر عمویم از مشهد، محل زندگی اش، زنگ زد به خانه ما. ساعت از ده شب گذشته بود، صدایش دیگر مثل همیشه گرم و گیرا نبود و حتی احوال پرسی درستی هم با من نکرد. خواست به بابا بگویم بیاید پای تلفن. ترسیدم،  فکر می کردم که مهم ترین کار زندگی ام را دارم انجام می دهم، برای او در این لحظه حرف زدن با بابا خیلی مهم بود و خودش هم برای من آدم مهمی بود. اما دانستم هم که آنچه او به خاطرش به خانه ما زنگ زده، بیشتر از آن که مهم باشد، پریشان کننده است، از صدایش این را دانسته بودم.

بابا گوشی تلفن را گرفت. سکوت بود و سکوت.چندی قبل یکی دیگر از همین تلفن ها، خبر از سکته قلبی عمه دوست داشتنی و مهربان پدرم را داده بود. نمی دانم دستگیری یکی دیگر از اقوام پدرم، آنهم در مشهد، قبل از این تلفن بود یا بعدش. اما این بار دیگر دلم نمی خواست خبر بدی بشنوم. اما مثل همه آن بارهای دیگر، چیزی دست من نبود. خبر بد بود: شوهر دختر عمویم هم دستگیر شده بود. حالا ما و بچه های دخترعمویم، کمی به هم شبیه شده بودیم.

شوهر دختر عمویم، در آن سفر دو نفره، ماجرای دستگیری اش را برایم تعریف کرد. گفت که از مدتی قبل پسرخاله اش در خانه شان بوده، گفت که او با مجاهدین در ارتباط بوده و اگر زنده مانده باشد، احتمالا هنوز هم با آن ها مرتبط است. خواهر خودش هم به همین واسطه زندان بوده و البته خودش هم بی علاقه به این گروه نبوده. گفت که به خاطر شرایط شغلی اش، اسلحه مجاز داشته و هر هفته هم با شناسنامه به ملاقات خواهرش می رفته- رسم زندان بود که برای ملاقات با زندانی، باید مدرک شناسایی ارایه می کردی - گفت که پسر خاله اش از منزل او تلفن هایی می زده و از روی همان تلفن ها هم ردش را می زنند. باز هم گفت که بعد از دستگیری، جرمش را مخفی بودن، داشتن اسلحه و ارتباط با مجاهدین گفته بودند و حکم اعدام را هم نشانش داده بودند. اگر درست یادم باشد گفت که ری شهری، دادستان یا همان قاضی بود که حکمش را داده بود.

گویا او هم مثل مادرم، بعد از عفو، ۱۵ سال زندان  حکم می گیرد و آخر هم بعد از ۳ سال آزاد می شود، چند ماهی اگر درست یادم باشد بعد از آمدن مامان از زندان.

 سال هایی که او نبود، دخترعموم، زندگی اش و دو تا پسر شرش رو با هم جمع می کرد. اما اعتراف می کنم که آن روزها، از شنیدن غصه خوردن دیگران برای بچه های او ناراحت می شدم. دلم می خواست من و خواهر برادرهام، و بیشتر از همه، خودم، تنها کسانی باشیم که شایسته دلسوزی هستیم. هر چند همیشه هم طوری وانمود می کردم که به دلسوزی انگار نیازی ندارم. اما آن سال ها شدیدا دلم می خواست در مرکز توجه باشم و  الان هم اگر احساس کنم بهم توجه نمی شه، کاری رو انجام نمی دم؛ نمی نویسم، نمی رقصم، نمی خورم حتی و حرف نمی زنم.

آن روزها، دستگیری شوهر دختر عمویم، می توانست این مرکزیت رو از من بگیره که دیگه به عنوان یه پسر کوچولو که مادرش زندانی است و تنها کسی است که این وضع رو داره، بهش توجه نشه. حالا البته می دونم که خیلی ها هستند و بودند که این وضع رو داشتند و حتی بدتر از این رو .

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 15:1 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

جمعه 16 آذر1386

ترس از جدایی، میراث جدایی های دهه شصت

مامان بزرگ همیشه خاطره سفری را تعریف می کندکه با من به مشهد رفت. اولین سفر تنهای من، بدون بابا، در حالی که مامان هم زندان بود. از آن سفر و اصراری که به رفتن داشتم و هوسی که برای خوردن چلوکباب بین راهی نشون دادم و چلوکبابی که در رستورانی در مشهد همان شب اول که رسیده بودیم خوردم، چیزی یادم نمی آید. جز این که سال ها بعد که برای خودم فکر می کردم مردی شده ام، چهره های آشنایی از اهل فامیل را می دیدم که مرا با همان برخورد بچگانه به یاد می آوردند.

تنها چیزی که از آن سفر به خوبی به یاد دارم، لحظه ای بود که اتوبوسی که باهاش به مشهد می رفتیم، برای نماز ایستاد و مامان بزرگ رفت نماز بخواند و من رو کنار ساکش نشوند و گفت از این جا تکون نخور، من زود برمی گردم. دقایقی گذشت. دقایقی که هر چه طولانی تر می شد، سخت تر می گذشت.

من به آمدن مامان بزرگ فکر می کردم که شاگرد راننده از مسافرها با فریاد خواست که سوار شوند. ماندم میان دو انتخاب که البته نمی دانستم دارم انتخاب می کنم یا ناچارم به انجام: بمانم منتظر یا بروم.

داخل اتوبوس شدم و در صندلی کنار پنجره نشستم و به صدای تند و پر هیجان قلبم گوش دادم و نگاه نگرانم را از پنجره به سمتی دوختم که از مامان بزرگ جدا شده بودم. قلبم ناگهان فروریخت. اتوبوس حرکت کرد. خجالت می کشیدم حرفی بزنم و یادم نیست اول خودم داد زدم یا بعضی از مسافرها، اما بالاخره و ناخودآگاه صدایی با ناله از گلویم درآمد که: یک نفر هنوز نیامده و مسافرهای دیگری هم همین را بلند تر تکرار کردند. راننده با عصبانیت نگه داشت. مامان بزرگ رو دیدم که دارد می دود سمت اتوبوس. هیجان من اما  مدتی طول کشید تا بخوابد.

بعد ها که بزرگ تر شدم و حتی همین حالا هم از جدا شدن از آدم ها به امید قراری که معلوم نیست کی سر رسد می ترسم. یک بار از یک نفر جدا شدم و گفتند زود می آید و من با همه ایمانی که به دروغ بودن این حرف داشتم، هر روز منتظر آمدنش بودم، هر روز از ۳۶۵ روز آن ۵ سال، ۱۸۲۵ روز را . و دیگر توان ندارم تا حتی یک دقیقه هم برای کس دیگری در جایی منتظر بمانم و ندانم که کی می آید.

و البته از جا ماندن خودم هم می ترسم. در نگه داشتن های بین راه اتوبوس - که بیشترین سفرم را با آن داشته ام، نمازم را همیشه با ترس از جا ماندن می خواندم و البته آخر از همه هم سوار اتوبوس می شدم. ترس از جا ماندن و جدا ماندن، هنوز رهایم نکرده اند.

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 14:37 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه 21 آبان1386

آخرین خنده های کودکانه ما در خانه پدربزرگ

 اوایلی که پدربزرگ هنوز حالش خیلی بد نشده بود، من چیزی جز حواس پرتی های گاه و بیگاهش که اغلب معلوم بود کاملا آگاهانه است، چیزی نمی دیدم و نمی فهمیدم. پدر بزرگ خیلی باهوش بود. این رو همون موقع می دونستم، الان می تونم بگم که شاید  آگاهانه داشت مغز خودش رو از كار مي انداخت. او كه مرگ دختر و دامادش قبل از انقلاب رو از سر گذرانده بود، مرگ پسر كوچكش، دستگيري پسر و دختر بزرگش، تسخير چندماهه خانه اش و مهم تر از همه، دستگيري همسرش رو نمي تونست يا نمي خواست تحمل كنه. او خودش رو خادم كشورش مي دونست، چه قبل از انقلاب و در حسينيه ارشاد و چه بعد از انقلاب در مجلس. حالا نمي تونست اين همه بي حرمتي (از نظر خودش) رو تحمل كنه و نكرد. به قول پزشك ها، هر روز مغزش كوچك تر شد. به حدي كه تنها خاطره هاي دور رو نگه داشت، خاطره هايي كه ازشون دل خوش تري داشت.

اوايل، يادمه دايي كوچك و برادرم با پدر بزرگ ورق بازي مي كردند و او را مجبور مي كردند عينك راه دورش را بزند. بعد هم از روي عينكش، ورق هايش را مي خواندند و ... يادم نمي آيد برنده اين بازي ها چه كسي بود، اما پدربزرگ با اين جور بازي كردن ها كنار آمده بود.

يك بار غروب بود، منزل پدربزرگ بوديم. پدر بزرگ هنوز حالش خوب بود، روي مبل قديمي و كهنه اي كه سال ها بعد، بعد از آمدن مادربزرگ از زندان، ديگر نبود، نشسته بود. من روي يك دسته مبل، خواهرم روي دسته ديگر مبل، و برادرم روي زمين مقابل پدربزرگ نشسته بوديم. يادم نمي آيد چه مي گفتيم و به چه مي خنديديم؛ از آن خنده هايي كه به سرت مي زند تا هر كاري بكني.

من گاهي پشت سر پدربزرگ مي رفتم و دستم را به سر چرب اش مي كشيدم يا دستهام را دور گردنش حلقه مي كردم.

 آن روز، كلي به شلوار يا پيژامه پدربزرگ با آن سوراخ سر زانويش خنديديم. شايد اولين بار، اصطلاح سيب زميني براي سوراخ شلوار را آن جا شنيدم. يادم نمي ايد آن شب، چه كسي اول از همه، انگشت در سوراخ شلوار پدربزرگ كرد و آن سيب زميني را بزرگ كرد. ولي يادم هست كه چند دقيقه بعد، ميان شوخي و خنده ما و پدر بزرگ، يك پاچه از شلوار او كاملا نصف شده بود. پدر بزرگ بلند شد، با همان شلوار نيمه و چرخي زد. مادربزرگ حرص مي خورد و ما مي خنديديم.

اين ها شايد آخرين خنده هاي از ته دل ما و پدربزرگ بود. پدربزرگ طاقت نداشت خيلي تنهايي بخندد. وقتي مامان بزرگ را بردند، پدربزرگ هم زد به صحراي كربلا، مدتي بي جهت خنديد و بعدها ديگه نمي دونم فكرش به كجا رفت.

هیچ وقت بعد از اون، اون طور کودکانه و بی دغدغه نخندیدیم ..... هر بار هم که خواستیم بخندیم، گفتند، زیاد نخندید، آخر هر خنده، گریه است. و ما هم که آشنا با گریه های بعد از خنده، سعی کردیم زیاد نخندیم.

 

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 17:6 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

پنجشنبه 3 آبان1386

کینه، اعدام، نفرت و همه آن هفت روز حصبه

دو سه سالي از برگشت مامان و مامان بزرگ از زندان گذشته بود.  مامان بزرگ مي خواست با چند تا از دوستهاش بره سفر: تبريز و سرعين و ...

اجازه من رو هم گرفت. تابستان بود و من گاهي استخر مي رفتم. همه برنامه هام رو كنسل كردم و باهاش رفتم. ما پنج نفر بوديم: مامان بزرگ، من، يكي از دوستان اش كه خانم پير و تحصيل كرده اي بود و دو تا خانم ديگر كه در اصطلاح گروه مجاهدين، "مادر" به حساب می آمدند.
توي آن سفر جز چند ساعتي كه كنار درياچه اروميه، خودم رو با لجن ها سرگرم كردم و با كودكي هم سن و سال خودم و البته محلي آشنا شدم، تمام وقت با مامان بزرگه و دوستانش بودم و زنگ خاطرات قرمز تيره و كدرشان در گوش من دایم صدا مي كرد. خاطراه زندان هايشان، ملاقات هايشان و بچه هايي كه ديگر ندارند. پشت سرم كه در ماشين مي نشستند، مقابلم كه در اتاق كوچك كرايه اي بندر شرف خانه نشسته بودند، كنارم كه براي خوردن غذا و عصرانه و صبحانه مي نشستند، همه جا حرف همين خاطره ها بود. وقتی نبود که که یکی از آن ها از شدت فشار و ناراحتی، اشک در چشمانش حلقه نزند و حتی کمی بلند تر، گریه نکند.

البته من، دلم خوش بود به جایی که تا به حال ندیده بود و تجربه منحصر به فردی که از دریاچه نمک و سفر تنها به دست آورده بودم.

مامان بزرگ هم با این که سعی می کرد حواسش به نوه عزیزدردانه اش باشد، اما سرگرم خاطره های دیگران بود و خودش از خاطراتش می گفت.
شبي كه از بندر به سمت تبريز حركت كرديم، حس كردم گرم شده ام، گرم گرم. در یک روزی که در تبريز بودم، ديگه داغ شده بودم و در هيچ برنامه مشتركي شركت نكردم، فقط خوابيدم. بعد كه مامان بزرگ رفت سرعين، مرا سوار اتوبوس كرد و فرستاد تهران.

 صبح زود رسيدم، به اندازه ي پولي كه از تبريز تا تهران داده بودم، به تاكسي دادم تا مرا به خانه برساند. آن روز، شروع دو هفته تب شديد بود. تبي كه جز چند ساعتي، قطع نشد. یک هفته در خانه خوابیده بودم، صبح به این امید که تب قطع شده، شروع می شد و شب، با تب شدید می خوابیدم.
بعد از هفت روز مرا با شبهه حصبه، در بيمارستان بستري كردند. دکترها حدس می زدند که آب استخری که می رفتم، مرا به این روز درآورده. بالاخره هم، بدون آن که حصبه آشکار شده باشد، بعد از یک هفته سخت، از بیمارستان مرخصم کردند.

حصبه اي در كار نبود، هيچ چيز نبود، هيچ چيز به جز سنگيني انبوه خاطراتي كه هيچ چيزش به يادم نمانده، جز تيرگي و سياهي و كدورتي كه در اين سال هاي دهه سي زندگي ام هم نمي توانم از سر بگذرانمشان، چه برسد به آن سال هاي نوجواني.
آن سفر، آخرين سفر من با مامان بزرگ بود كه بعد از آن، هر سال چندين بار و چندين جا رفت و با خيلي از دوستانش.

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 12:10 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه 18 مهر1386

چهره مجاهد مصمم از پشت شيشه لك دار

مامان بزرگ از خاطراتش مي گويد، از اين كه مرا با خودش به زندان مي برده براي ملاقات پسرهايش. من اما تنها يك صحنه يادمه، صحنه اي كه از پشت شيشه كدر اوين، به دايي وسطي ام نگاه مي كردم، چهره اش از پشت آن شيشه ها و آن عينك درشت، هميشه در ذهنم مانده. با توجه به شرايط سختي كه بعد از دستگيري دايي ام بعد از انقلاب پيش آمد، اين خاطره بايد به قبل از انقلاب برگردد.
صحنه قدم زدن يك سرباز روي ديوار حصار دار زندان هم در ذهنم مانده. بارها كه از بيرون اوين گذشتم، به اطراف نگاه كردم و سعي كردم بفهمم آن صحنه به كجا مربوط مي شده و نفهميدم. درب آهني ورودي اوين هم از تلخ ترين خاطره هاي مانده در ذهنم از آن روزهاست.
 حدود 5 - 6 سال بعد از آن ملاقات ها، وقتي به خونه مامان بزرگ مي رفتيم،  نگاهم روي عكس دايي وسطي مي ماند و از روي عكس دايي بزرگم زود مي گذشتم. خيلي سال گذشت تا از ميان خاطره ها و شنيده ها، يادم آمد يا فهميدم نفرت نه، بي علاقگي از سر عصبانيت من نسبت به دايي بزرگم از كجا آمده. سال ها با خودم كلنجار مي رفتم و در عين حال از خودم و ديگران خجالت مي كشيدم و عذاب وجدان داشتم كه از او عصباني باشم و البته مي خواستم بدانم چرا.
 از دايي وسطي، رفتن روي كولش و چهره مهربان و مصممش از پشت آن عينك درشت و شوخي هايش از پشت شيشه زندان يادم ميآيد و از دايي بزرگم، گازهايي كه به جاي بوس، از صورتم مي گرفت و جديتي كه بعد ها، اثرات ديگري بر من گذاشت. هنوز كه هنوزه از پوشيدن تيشرت و لباس رنگي و نوشته دار ابا دارم و خجالت مي كشم و تا مدت ها از انجام كارهايي كه فقط براي تفريح باشد، پرهيز مي كردم. الان كه همسرم به شوخي، به جاي بوسيدن، صورتم را گاز مي گيرد، بيشتر از آن كه درد داشته باشد، كه اغلب هم ندارد، عصبي مي شوم.
اثرات همان قهرمان شدن دايي وسطي ام بود كه وقتي براي اولين بار  دكتر چشم پزشك برايم عينك تجويز كرد، دلم مي خواست مدلي را پيدا كنم كه روي صورت دايي وسطي ام مي نشست. عينك دور درشت مشكي، مربع شكل: چهره جواني خودساخته كه مبارزه مي كند، حرفش را حتي به قيمت جانش مي زند كاري كه من جراتش را ندارم و البته راهي پيدا كرده ام براي زنده ماندن وهميشه حرف زدن.
هر بار كه به دايي قهرمانم (قهرمان كودكي هايم) فكر مي كنم، تنها همان چهره عينك دار از پشت شيشه هاي كدر زندان به خاطرم مي آيد. او زودتر از آن كه در ذهن كودكانه من نقش پررنگي داشته باشد، رفت. رفتن او، اولين تصوير من از اعدام بود. تصويري كه تا شكل گرفتن كاملش، سال ها گذشت.
نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 8:3 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

یکشنبه 8 مهر1386

تب و لرز، مونس هاي كودكي من

بابا شب ها دير به خانه مي آمد. البته شايد هميشه اين طور نبود، ولي براي من، مدت زمان طولاني بود كه بابا براي كاري كه در شهرستان داشت، از صبح زود كه مي رفت بيرون، تا ديروقت برنمي گشت. وقتي از مدرسه بر مي گشتيم، مادرجون، تنها كسي بود كه به ما سلام مي كرد و تا شب كنارمون بود. البته خاله مادرم هم مراقبمون بود، اما معمولا در طول روز، به خصوص در روزهايي كه درس و مشقمون زياد بود،‌ كمتر مي ديديمش. مادرجون، طبقه زيري ما مي نشست. وقتي ما يعني من و خواهرم مي رسيديم خونه، در طبقه اش رو باز مي كرد؛ مي گفت برين لباساتون رو عوض كنين، دست و روتون رو بشورين تا من نهارتون رو گرم كنم. بعد از ناهار، ما برمي گشتيم بالا تا درسمون رو بخونيم و مشق هامون رو بنويسيم. اگر اشكالي داشتيم، تا شب كه بابا بياد هيچ كس نمي تونست كمكي به ما بكنه. البته گاهي خواهرم، مشكلات من رو رفع مي كرد، برادرم اغلب نبود و اگر بود، كاري به كار ما نداشت. زماني كه بابا عصر، يعني ساعت 5 يا 6 مي رسيد خونه، فرصتي بود تا هم كنار هم باشيم و هم ما مشق هايمان را با كمكش انجام بديم. هر كي زودتر مي رفت سراغش، مي تونست زودتر كارهاش رو انجام بده.
 اما چيزي كه هميشه اذيتيم مي كرد، شبهايي بود كه بابا دير مي رسيد خونه. مهم نبود كه ديكته من و خواهرم مونده، من ديگه عادت كرده بودم، يا اون درس رو از حفظ بودم و مي نوشتم يا روي نوار ضبطش مي كردم و خودم به خودم ديكته مي گفتم. فقط بايد يك نفر تصحيحش مي كرد كه اون رو هم گاهي از روي كتاب خودم انجام مي دادم. گاهي حتي امضاي ساده بابا رو هم، خودم مي انداختم پاي مشق هام.
اما نبود خود بابا ناراحت كننده و گاهي نگران كننده بود. يك شب تا دير وقت يعني حدود 10:30 شب، بابا نيامد خانه. مادرجون كنار ما نشسته بود و با تسبيح گلي اش ذكر مي گفت و نمي ذاشت زياد نگران باشيم. اما دل خودش مثل سير و سركه مي جوشيد. اين رو از چشم هاي درشتش مي فهميدم. اون روزها من مريضي هاي سختي مي گرفتم. تب شديد، گلو درد،‌آنژين و ضعف بدن. وقتي مريض مي شدم، حضور بابا رو بيشتر حس مي كردم. او گاهي من رو مي ذاشت روي كولش و تا مطب دكتر مي برد. رفتار بقيه هم ديگه بي نفاوت نبود. بابا كنار تختم مي نشست و ازم مراقبت مي كرد. مادرجون كه هميشه حواسش به ته تقاري اش بود، اون موقع ها بيشتر نازم رو مي كشيد. حالا هم زمان هايي كه حس مي كنم دلم مي خواد بهم توجه بشه، يا حرفي رو مي خوام بزنم و نمي تونم، گلو درد، ضعف و تب، اولين هايي اند كه مي آن پيشم. مونس هاي بچگي ام يا شايد ابزار كودكي من براي جلب محبتي كه خودش رو توي به آغوش كشيدن و حرف زدن نشون بده. بابا خلي كار داشت، اما براي من، حضورش مهمتر بود.
اون موقع نمي دونستم و هيچ كس ديگه هم نمي دونست كه من چرا اين قدر مريض مي شم.
نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 7:50 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

سه شنبه 27 شهریور1386

روياهاي كودكي من و ديدن مامان در خيابان و خانه

از اونجايي كه در ايميل ها، كامنت ها و پيام هاي خصوصي، بارها به عنوان مطلب قبلي(نفرت از نام مادر مجاهد) اشاره شده بود، به نظرم رسيد حداقل يك بار ديگه نكته اي رو يادآوري كنم :
1) آنچه مي نويسم خاطرات كودكي من است و ربطي به اعتقادات كنوني ام ندارد
2) من به تمام مادران مجاهد، مادر خودم و مادربزرگ عزيزم احترام مي گذارم و به ايستادگي شان، ارج مي نهم.
3) آن چه مي نويسم خاطره هاي كودكي است كه خودش و خانواده اش، از جمله مادران مجاهد آن، قربانيان حوادث دهه شصت بوده اند
4) از تمام كساني كه مخالف نوشته هاي من هستند يا بخشي از آن را دوست ندارند، سپاسگذارم كه صبورانه به وبلاگ من سر مي زنند و آن ها را مي خوانند

يك روز كه توي خيابان شريعتي با خواهر و پدرم براي خريدي كه نمي دونم چي بود، قدم مي زديم؛ زني رو از دور ديدم كه كمي قدش كوتاه بود و هيكلش آشنا به نظر مي رسيد. اما قبل از اين كه هيكل و راه رفتنش كه نمي تونستم بهش دقيق بشم، توجه ام رو جلب منه، روسري اش من رو به طرفش كشوند. سال ها بعد فهميدم مشخصه زن هاي مجاهد اوايل انقلاب، روسري شون بوده. من آن روسري رو روي سر مامانم ديده بودم: يك روسري خالخالي سفيد و تيره فكر كنم تيرگي اش به قهوه اي و روشني اش به زردي مي زد. روسري رو كه ديدم شك نكردم، حتي به اين فكر نكردم كه مامان اينجا چه كار مي كنه. شايد سومين سال دستگيري اش بود و شايد زماني بود كه مدتي ازش خبر نداشتيم. ولي مطمئن نيستم، هر چي بود، من روسري مادرم رو ديده بودم. به بابا و خواهرم هيچي نگفتم چون مي ترسيدم مامان رو گم كنم. دويدم و تو پياده رو دنبالش گشتم. وقتي به نزديكي هاش رسيدم، ديدم هيچ شباهتي به مادرم نداره.
بعد به خودم اومدم : نفهميدم چطوري خودم رو به توهم باختم، ولي ديگه كاري اش نمي شد كرد. تا سال ها اين خاطره رو به كسي نگفتم. حتي نگفتم توي همون سال ها، يعني شايد دومين سال دستگيري مامان، زنگ در رو زدن. منتظر كسي نبوديم. گوشي آيفون رو برداشتم، يك نفر از پاي گوشي گفت: منم.
قلبم شروع كرد به تاپ تاپ كردن. باورم نمي شد، مامان بود؟ اين صدا، صدايي بود كه دو سال تمام يا بيشتر از پشت آيفون مي شنيدم. خواهرم پرسيد كي بود؟ گفتم نمي دونم. گفت پس در رو روي كي باز كردي؟ هيچي نگفتم. در طبقه امون رو باز كردم. صداي مادربزرگم بود كه داشت با زن عموم احوال پرسي مي كرد. يكي از معدود دفعاتي بود كه دلم نمي خواست مادربزرگم را ببينم.
نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 16:22 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

یکشنبه 18 شهریور1386

"مادر مجاهد"، نامي كه از آن تنفر داشتم

ديگه ديدن مامان، هر هفته، از پشت شيشه لك دار و شنيدن صداش از پشت آيفون، عادتم شده بود. دوشنبه ها و گاه پنج شنبه ها. اگر دوشنبه ملاقات بود، صبح مي رفتيم ملاقات، كه اون روز رو يا كامل يا تا زنگ ظهر مرخصي مي گرفتيم از مدرسه؛ صبح زود مي رفتيم، شايد 8:30 – 9 آنجا بوديم و 11:30 – 12 بر مي گشتيم. اگر ملاقات ها پنج شنبه بود، بعد از ظهر مي رفتيم قزل حصار، ظهر كمي زود تر از تعطيلي مدرسه، بابا مي آمد دنبالمان و بعد خواهرم را كه مدرسه اش، 100 قدم بالاتر بود، سوار مي كرديم و مي رفتيم. حدود 2 بعد از ظهر بايد مي رسيديم زندان.
تنفرانگيز ترين بخش خاطره ام از اين دوران، زماني بود كه مامان بزرگه هنوز آزاد بود و با ما مي آمد ملاقات. برگشتن، البته روزهايي كه ملاقات پنج شنبه بود، مجبور بوديم سر راه قزل حصار – تهران، يك سر بريم كرج، خانه يك "مادر"؛ اصطلاحي كه مجاهدين به مادراني كه بچه هايشان كشته شده بودند يا نهايتا در زندان بودند، مي دادند. خودش، هم سن و سال مادربزرگم بود و هيچ سرگرمي خاصي هم در خانه اش نبود جز تكرار خاطره هاي خسته كننده و كسالت بار و البته غم انگيز. اون لحظات، بعد از ديداري كوتاه با مامان، فقط كسل كننده و البته طولاني بود. نمي دونم چرا بابا مي پذيرفت كه ما بريم اونجا. شايد روش نمي شد به مادربزرگم كه خودش يه مادر مجاهد به حساب مي آمد، چيزي بگويد.
و البته خوب ترين بخش خاطرات آن دوران ام هم، رفتن به ملاقات بود، آن هم از مدرسه. يك بار توي حياط مدرسه (دبستان)، براي خودم قدم مي زدم. دو تا از بچه ها آمدند و گفتند دم در كارت دارند. من هم دلم ريخت البته از خوشحالي، ديگه فكر نكردم كه چه روزيه، الان هم فقط فكر مي كنم كه وسط هفته، غير از دوشنبه بود. فقط دلم مي خواست بيان منو ببرن پيش مامان. با شوق كودكانه و ساده انگارانه اي پرسيدم: كي؟ اون ها هم جواب دادند : دو مرد خيكي. خنديدند و رفتند. نمي دونستم هووز هم دارند شوخي مي كنند يا واقعا كسي دم در با من كار دارد. توي ذهنم داشتم توي فاميل دنبال دو مرد خيكي مي گشتم كه ممكن باشه بيان دنبال من و من رو با خودشون ببرند. دلم مي خواست برم دم در و ببينم آيا واقعا دو نفر خيكي، آمده اند دنبال من يا نه؟
اون روز ديگه دلم نمي خواست مدرسه ادامه پيدا كنه. اين توهم كه مي شه خارج از برنامه تعيين شده و غير از جاي معين شده هم مامان رو ديد، تا آخر با من بود. مثل يك روز كه زني رو تو خيابون ديدم.
نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 15:54 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه 5 شهریور1386

اولين قرباني انقلاب در خاطرات كودكي من

آرامش خونه پدر بزرگ و حضور مهربان خودش، همیشه برام یادگار مونده. خاطرات من از دورانی که او سالم بود، چندان زیاد نیست، اما هر چی هست، دوست داشتنیه. زماني كه يادمه، تقریبا هر پنج شنبه – جمعه می رفتیم خونه شون، عشق من و خواهرام این بود که کارهامون رو شب قبلش انجام بدیم که جمعه که خونه شونیم، کار زیادی نداشته باشیم.
خاطراتم از خونه دو طبقه و پنجاه ساله پدر بزرگ در هم ریخته است. چیزی که از بچگی هام یادمه، زمانیه که دور سفره می نشستیم و یک دفعه می دیدیم پدر بزرگ غیبش زد. بعد از چند دقیقه، با یک ظرف آشنا پیداش می شد. بستنی زعفرانی با تکه های سفید که همه مزه اون بستنی ها بود. پدر بزرگ همیشه منتظر ما بود تا این بستنی ها رو از طبقه بالای فریزر کوچولویی که در زیر زمین بود برایمان بیاورد. یادم نیست فاصله سال هایی که پدربزرگ منتظر ما بود تا زمانی که دیگه منتظر من و خواهرم نبود، چطور گذشت. او بخش كوچكي از اواخر سال های کودکی و تمام نوجوانی ما، درست زمانی که همه چیز به طور واضح در ذهن من مانده، دیگر منتظر نوه هاش نبود. او خيلي زود فراموشی گرفت.
پدر بزرگ برای من کلاه لبه دار قدیمی، کت طوسی دهه پنجاه، پیکان طوسی مدل اواخر دهه چهل و خانه دو طبقه با پله های بلند و نرده سیمانی پهن بود. سر کچل چرب و ریش تراشیدن های جلوی آینه قدی کدر شده وسط راهرو، یخچالی که مارکش آزمایش بود و من تا مدت ها فکر می کردم آزمایشیه و بعد از چند ماه می آیند و اصلش را می آورند، یک موتور هزار توی زیرزمین خونه اش که بعد ها دیگر ندیدمش، یعنی بعد از آن چند ماهی که از مامان بزرگ و خانه اش بی خبر بودیم. دایی کوچکم می گفت آن موتور هزار نبوده، اما برای من افت داشت موتور دایی محبوبم، دايي وسطي، کمتر از هزار بوده باشد. و بالاخره قفسه شيشه اي حايل بين اتاق نشيمن و اتاق مطالعه و خواب پدربزرگ كه پر بود از عكس كساني كه ديگر نبودند.
پدر بزرگ، توی اون سال هایی که حالش خوب بود، مامان بزرگ هنوز بود و ما زیاد به خونه شون می رفتیم، همیشه خندون بود. من عصبانیتش رو یادم نیست. هر چند وقتی خاطراتم از او واضح شد، بیشتر از هر کسی با من بدخلقی می کرد. یک بار که داشتیم توی خونه پدر بزرگ بازی می کردیم و دور اتاق ها می گشتیم، زمانی که پدر بزرگ دیگه به کلی حواسش رو از دست داده بود، برای من جفت پا گرفت. این که پاهای ورزش کاريش، ساق پایم را داقون کرده بود مهم نبود، این که با زانو به زمین خورده بودم مهم نبود، مهم این بود که پدربزرگم که این همه دوستش داشتم با من این کار را کرد. اما او برای من همیشه مهربان باقی ماند.
خاطره من از خانه پدر بزرگ با "آن روی سکه" که شب های جمعه پخش می شد، گره خورده. اون شب ها، همه بودیم، سر سفره روی زمین جلوی تلویزیونی که زیر قفسه بندی های شیشه ای ما بین اتاق خواب پدربزرگ – مادربزرگ و اتاق حال قرار داشت، گذاشته شده بود. اون شب ها، ما اجازه داشتیم تا دیر وقت بیدار باشیم و همیشه دوست داشتیم تا ابد طولانی باشند.
هر چند برادرم می گوید، این، از آن دست خاطرات مخدوش شده است و به روزهاي خوش بودن مامان بزرگ و خوبي حال پدربزرگ ربطي ندارد. شاید راست می گوید و این خاطره به شب های بعد از رفتن مامان بزرگ بر می گردد. اما من دوست دارم همه خوبی ها را به زمان خوب بودن بابابزرگه نسبت بدم. همه خوبی های دنیا را. مثل مامان بزرگ که زمان مرگ اش، او را دانشمند و عادل و عاقل و واجد همه صفت های خوب می دانست.
پدربزرگ، مرگ دختر و دامادش قبل از انقلاب، دستگيري پسرهاش قبل از انقلاب را تحمل كرد، چون مي دونست براي چي داره تحمل مي كنه. اما دستگيري و بعد هم مرگ پسرش در رژيمي كه خودش رو در وجودش موثر مي دونست، اشغال خانه اش در حالي كه او شب هاي زيادي را براي حفظ خانه ملت بعد از انقلاب صرف كرده بود، دستگيري دختر بزرگش و بي سرپرست شدن تنها نوه هايش و بالاخره دستگيري همسرش، طاقتش را بريد. براي من، بابابزرگه، مهمترين قرباني انقلاب بود. پسرهاش آن قدر كه خودش فرزند انقلاب بود، فرزند اين انقلاب نبودند. من آب شدن بابابزرگ ورزش كار و حافظ قران و مفسر نهج البلاغه رو طي 15 سال ديدم. اما هيچ وقت تصوير بزرگش براي من با همه بچگي هام نشكست.
نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 8:3 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

یکشنبه 21 مرداد1386

حق خواهی گران قیمت

یکی از چیزهایی که باعث می شه خودم رو ترسو و محتاط بدونم، رفتارهایی بود که از مادر مادرم در ذهنم مانده. رفتارهایی که طور دیگری دایی کوچکم داشت و بعدها شنیدم دو دایی مرحومم هم همین طور بوده اند: تمسخر افرادی که از نظر آن ها ترسو و محتاط اند.
نمی دانم اثر همین رفتارها بود که من را از دعوا کردن و دفاع كردن از حقم، حتی د ر طبیعی ترین حالتش که بین دو برادر یا برادر - خواهر يا كمي وسيع ترش در محل كار، اتفاق می افتد، می ترساند و این اتفاقات حتی اگر شوخی هم باشند، عصبی ام می کنند.
یادم مي آید ۸ - ۹ سال بیشتر نداشت،م شاید هم کمی کمتر، با مامان بزرگ بیرون رفته بودم و سوار تاکسی شده بودیم. موقع پیاده شدن، راننده چیزی گفت یا سر کرایه بحثی در گرفت. مامان بزرگ هم که همیشه از بی پروایی هایش وحشت داشتم، شروع کرد به تکرار حرف خودش و داد و بیداد و شاید هم از رژیم چیزی گفت و همینطور که می رفتیم، راننده هم داشت ما را فحش می داد.
من دست مامان بزرگ را می کشیدم که برویم و او همانطور که ادامه می داد، سر من هم دادی کشید که یعنی تو هم باید یادبگیری حقت را بیگری. و من هم یاد گرفتم که هر کس خواست چیزی رو با داد و بیداد بهم بفهمونه، کوتاه بیام و از خیر آن بگذرم. چه ۱۰۰ تومان کرایه تاکسی باشد چه حق و حقوق دیگری و چه حتي كاري به زور كه بچه بودم خواهرم ازم مي خواست تا انجام دهم يا الان گاهي همسرم مي خواهد. امروزه حتی با همسرم هم حاضر نیستم و اگر بخواهم معمولا نمی توانم سر مسایلی که فکر می کنم حقم است، بحث جدی کنم.
بعد از آن ماجرا و مشابه های آن بود که دیگر نمی خواستم با مامان بزرگ بیرون بروم. هنوز هم بعد از ۲۷ -۸ سال نمی خواهم.
چیزی که بیشتر آزارم می داد و البته مي دهد، این بود که این خاطره گنگ از مامان بزرگ، با بی خبری من از او که بعد ها فهمیدم به خاطر رفتن او به زندان بوده، همراه شد. مدتی بعد از آن ماجرا که هیچ جزییات دیگری ازش در خاطرم نیست، بی خبری آزار دهنده ای از مادر بزرگ داشتم و ماه ها طول کشید که فهمیدم او هم جایی شبیه جایی است که مامان را برده اند، بدون آن که فعلا بتوانیم او را ببینیم.يك سال در سلول انفرادي.
حالا مگر مریض بودم که به حق خواهی اقدام کنم که نتیجه اش این است؟
اما همواره از همان بچگي تا كنون، در ذهنم شروع می کنم با دیگران بحث کردن و حق خواستن و بعد هم پیروز شدن. اما جرات بيان همه يا بخشي از آنچه در ذهن دارم را ندارم. همسرم اما پرواي اين بي پروايي را ندارد. بارها با ماموران انتظامي در هنگام امر به معروف شان درگير شده و تن من لرزيده.</P>
نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 22:0 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

یکشنبه 14 مرداد1386

مجاهدین را چطور می دیدم؟

6 سال بیشتر نداشتم، با خواهر بزرگترم می رفتیم داخل اتاق مهمانخانه، ضبط سونی کوچکی را روی زمین می گذاشتیم، تعدادی از نوارهای سرود مجاهدین که هنوز از خانه مان نبرده بودند را داخل ضبط می گذاشتیم، صدایش را تا جایی که می شد بلند می کردیم و آن را روشن می کردیم. بعد هر دو دور اتاق رژه می رفتیم. اون موقع، عکس طالقانی روی دیوار اتاق بود. در آن سال ها، با وجودیکه مادر بزرگم، کسی که بیشترین ساعت ها را با او می گذراندیم، یعنی مادر محتاط پدرم، اصلا روی خوشی به کارهای مادرم، بیرون رفتنهایی که بالاخره هم به زندانش منتهی شد، نشان نمی داد و حتی سال های بعد علنا جلوی من که 8 – 9 سال بیشتر نداشتم، از او و کارهای انقلابی اش بدگویی کرد، من، باز هم از انقلابی بودن مادرم شرمگین نبودم. علاقه ام به مجاهدین تا آنجا بود که روشنفکری و نطق های آتشین، ایده آلم بودند و تخیلم همیشه مرا به سمت ساخت سناریویی می برد که در آن قهرمان داستان من، در حال فرار از زندان است. شخصیت اصلی این داستان ها، اگر هم خودم بودم، که گاه در میانه های داستان، به خودم تبدیل می شد، اما ایده اصلی اش از روی دایی وسطی ام و داستان هایی که از فرارش می شنیدم، کپی برداری شده بود. او و خواهر بزرگش، شخصیت های خیالی مهمی بودند که برای من دسترسی به جایگاهشان آرزوی بزرگی بود. پس از آن نطق های آتشین هم، دستگیری و زندان و شکنجه، منتهای کارم در خیال کودکانه ام بود. همیشه حتی سال هایی که هیچ ارادتی به چنین تیپ شخصیتی – یعنی مجاهد - نداشتم، خودم را در همان وضع، حداقل با آن نطق ها می دیدم. شخصیتی که بعد ها فهمیدم تحت تاثیر مسعود رجوی بوده.

آن سال ها، پسر عمویم با یک کلت کمری – اسباب بازی - و یک اسلحه شکاری خراب شده قدیمی می آمد توی پارکینگ تا با هم "خانه تیمی " بازی کنیم. کشتن نیروهای دولتی، یکی از مهم ترین اهداف این بازیها بود.

در اون سال ها، تنها چیزی که مرا مشغول می کرد، فضای شور و حالی بود که آهنگ ها، شخصیت ها و اسامی مجاهدین برایم ساخته بود. فضایی که تا سال ها مرا همراه خود کرده بود. نمی دانم کی و کجا خودم را با تحلیل هایی دیدم که مجاهدین را یا جو زده می دانست یا سطحی یا قدرت طلب. التبه این ها هم هیچ کدام ربط مستقیمی با اقوام نزدیک خودم پیدا نمی کرد. درست یا غلط، از یک زمانی، دیگر نتوانستم خودم را با آن سیر جوشان، همراه کنم. هر چند اوایل، خودم را ترسو می دانستم و هنوز هم می دانم، آن موقع به خاطر بریدن ظاهری از مجاهدین و الان به خاطر خیلی کارهایی که نمی کنم و حرف هایی که نمی زنم. اما این نوع نگاه به خودم، اثری بر تحلیلم از جریان مجاهدین نگذاشت. این که مادرم و دایی ها و خاله ام چه کردند، یک سو و اما تحلیل این که مجاهدین چگونه مبارزه را به دولت خواهی تبدیل کردند، سوی دیگری از مغز من بود.

سال ها گذشت تا فهمیدم مادرم یکی دوسالی بعد از آمدنش از زندان، در ذهن و عمل با مجاهدین خداحافظی کرد.

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 14:10 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه 6 مرداد1386

آنجا که حدس زدن بهتر از پرسیدن است

بهم می گفتند فلانی اینجا می آمد و تو پله ها را می آمدی پایین و بلند بلند می گفتی: " اُمینی عزیزم، بدو که اون بریزم" و باز خودشان می گفتند که بعد ها می گفتی:" دیده نمی دم اُمینی عزیزم بدو که اون بریزم"

من اما خاطره گنگی از این رفت و آمد ها و حرف زدن ها داشتم. آن سال ها که این خاطرات رو می شنیدم، چندان جرات نداشتم که بپرسم: همان فلانی، حالا کجاست؟

سال ها گذشت تا فهمیدم او را هم برده اند و بد هم برده اند. شاید این جرات نداشتن فقط بخشی اش به فضای سیاسی آن دوران بر می گشت. گاهی اسم کوچک همدیگر را هم که نام های خاص برخی از اعضای جدید و قدیم مجاهدین بود، عوض می کردیم تا مبادا در خیابان، جاسوسی باشد و از همین نام کمیاب بفهمد که ما ارتباطی داریم با گروهی یا گروهکی.

سال های زیادتری گذشت تا باز کمی درباره فلانی و زندانش شنیدم. شاید بخش دیگری از نپرسیدن هایم که تنها به فلانی هم محدود نمی شد، بر می گشت به این که همیشه فکر می کردم نباید کسی فکر کند من نمی دانم حیلی چیزها را. ولی خیلی چیزها را چون بچه بودمُ نمی دانستم. مثلا نمی دانستم آن روز که بعد از مدت ها بی خبری – از همان نوع بی خبری هایی که خودم هم جرات پرسیدن علتش را نداشتم – دایی بزرگم را دیدم، دیدار آخرین خواهد بود. آن روز من را هم بردند. در اتاقی حصار کشیده و کوچک ایستاده بودیم. دایی ام بود، من بودم، خاله جونم و دایی کوچکم، خواهرم هم ایستاده بود. خاله جون، اشک می ریخت، اشک ریختن های او را بعد ها دیدم باز و می توانم تصور کنم چرا جگرم آن طور آتشی شده بود. دایی امُ در گوش خاله و برادرش چیزهایی گفت و رفت. بعد ها که دیگر هیچ خبری از او نشد، دانستم بدون آن که کسی گفته باشد، دانستم که دیدار قبل از اعدامش بوده. قدش بلند بود، یا من از پایین که نگاهش می کردم این طور فکر می کردم نمی دانم.  همه را بوسید یا نه، باز هم نمی دانم. حتی نگاهش را هم یادم نمی آید. اما دیگر رفت.

از این لحظه ها زیاد بر من گذشت، لحظه هایی که نپرسیدم و حدس زدم یا حس کردم که چه دارد می آید بر سرمان. آن وقت ها می ترسیدم  که اگر بپرسم، مسخره شوم. فکر می کردم باید بدانم او در چه سال هایی زندان بوده و چه سالی کشته شده.

اما ترس دیگری بیشتر آزارم می داد و از پرسیدن منصرفم می کرد. ترس از این که مبادا از کسی درباره چیزهایی که کنجکاوی ام را بر می انگیزد بپرسم و او ناراحت شود، ترسی که تا همیشه برایم ماند. می ترسیدم بپرسم فلانی کجاست و او دیگر هیچ جا نباشد و سوال شونده دلخور شود. و حالا هم نمی توانم خیلی چیزهای ساده را از نزدیک ترین کسانم هم بپرسم. یاد گرفتم از همان کودکی که باید به حدس و گمان خودم و پراکنده چیزهایی که می شنوم، اعتماد و اکتفا کنم. حالا هم حدس می زنم و البته زور که بپرسم چیزهای ساده ای را.

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 0:50 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

یکشنبه 31 تیر1386

نا امنی همیشگی من

حتی بعد از بردن مامان هم باز به خانه مان می آمدند. یک بار – یادم نیست قبل از رفتنش بود یا بعدش – گروهی سرباز به عنوان گل سرخ ( یا چیزی شبیه این) وارد خانه شدند، همه جا را گشتند و رفتند. بعد ها معلوم شد هیچ کمیته ای چنین نامی ندارد و تنها گفتند که با دیدن کارت شان اجازه ورود به خانه تان را به آن ها بدهید. تصویر بعضی از آمد و رفت های کمیته چی ها، در ته ذهنم مانده و بخشی اش تنها تصاویر پراکنده ای است که از میان خاطرات و شنیده های دیگران در ذهن ام ساخته شده؛ مثلا آن صحنه که آمدند و پدرم لباس درستی به تن نداشت و مجبورش کردند تا لباس هایش را عوض کند و آن ها باز سوال و جوابش کنند، کاملا ساختگی استِ بر اساس آنچه پدرم تعریف کرده. اگر اشتباه نکنم، آن روز، ما همه، جز بابا که سر کار می رفت، سفر رفته بودیم و بعد از آمدنمان از این آمدن بی مقدمه اما تکراری شان، خبر شدیم. تصویری هم که روی پشت بام برای خودم ساختم که ما بچه ها از جمله پسر عموی کوچکم خواب بودیم و آن ها آمدند بالای سرمان و پسر عمویم در حالی بیدار شد که لوله اسلحه روی صورتش بود، از آن صحنه های گنگی است که نمی دانم اصلا من هم در آن حضور داشته ام یا نه.

اما صحنه ای که خودم آن را به خاطر می آورم، مربوط به زمانی است که آمده بودند تا همه جا را بگردند، کمد ها، اشکاف ها و تک تک اتاق ها. نمی دانم روزی که مامان را بردند جایی را هم گشتند یا نه. من تنها همان تک صحنه دم در موقع بردن مامان را به خاطر دارم نه قبل از آن را.  انگار تاریخ کودکی من از همانجا شروع می شود. اما آن روز، یادم هست که کنار پدرم نشسته بودم. یکی از سربازها بالای کمد دیواری، تمام عکس ها و پاکت هایی را که نگه داشته بودیم، پایین می ریخت. سرباز دیگری هم که کنار پدرم نشسته بود، آن ها را با دقت نگاه می کرد. نمی دانم دنبال کدام سند و نشانه می گشت و نمی دانم آن روز چیزی پیدا کردند یا نه. شاید عکسی از گذشته ها که دایی هایم هم بوده اند و نمی دانم بودن آن ها در کنار ما، چقدر برایمان گران تمام می شد. تنها می دانم که گویا چیزهایی از جمله چند نوار که یکی اش صدای کودکی های من بوده با خودشان برده اند، آن روز یا روزی دیگر، نمی دانم.

تمام آن لحظاتی که سربازها، با کنجکاوی عکس ها و نامه ها و اسناد را (که شاید همان اسناد و مدارک تحصیلی و کاری مامان و بابا بود)، با کنجکاوی وارسی می کردند، من به این فکر می کردم که ما همیشه این عکس ها و خاطره ها را با کسانی ورق می زنیم که دوستشان داریم و صد البته به خواست خودمان این کار را می کنیم. اما حالا، بی هیچ علاقه ای که بین مان باشد، آن ها همه چیز را دارند وا می کاوند، چه ما راضی به این کارشان باشیم و چه نباشیم که می دانم نبودیم.

سربازی که عکس ها را زیر و رو می کرد، هر از گاهی هم به پسر بچه آرام 6 ساله ای که کنارش نشسته بود، نگاهی می انداخت و لبخندی می زد و شاید فکر می کرد با آن ته لبخند، می تواند معنای این همه بهم ریختگی و فضولی را از ذهن کودکانه اش دور کند. برای من تنها این ماند که حتی خاطراتم هم بویی از حرف های واقعی ام ندهد، و همه چیز را در لفافه بگویم چون ممکن است کسی به سراغش بیاید و به جرمی که آن نوشته های آشکار دارد مرا یا خانواده ام را آزار دهد. این شد که بعد از آن سال، بارها  تلاش کردم و هنوز هم کاملا موفق نشده ام که نوشته ای بنویسم که ساده و روان و قابل فهم باشد. پیچیدگی در گفتار و نوشتار، حاصل همان ناامنی بود که برایم ایجاد شد و دانستم که در خانه خودم، در کمد و اشکاف شخصی ام هم امن نیستم. هنوز هم هر بار که چیزی را در گوشه ای از خانه کنار می گذارم، وحشت دارم که کسی آن ها را بیابد که برایم درد سر آفرینی کند.

آن ها، آن روز رفتند و مثل هر بار که می رفتند، همه چیز را به هم ریختند و رفتند. همه چیز سر جایش نشست، جز درون ما.

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 21:3 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه 23 تیر1386

مورچه ها، اسباب بازي هاي پشت در زندان

مورچه را دوست دارم. فكر نمي كنم علتش صبوري و سخت کوشي اين حيوان كوچك باشد. معمولا هر بچه اي نسبت به اسباب بازي دوران کودكي اش، حسي شبيه اين دارد. خواهرم، عروسك دوران كودکي اش را تا چند سال پيش هم سلامت حفظ كرده بود و من خاطره مورچه را.

براي كودكي 8 ساله كه از خواب صبح بيدارش كنند، حدود دو ساعت با ماشين به كرج ببرندش و تازه ساعت 9 صبح و شايد زودتر در خاك و خل بنشانندش منتظر، هر سرگرمي و اسباب بازي، مي تواند جذاب باشد. مورچه هاي بزرگ پشت در اصلي قزل حصار، اسباب بازي هاي كودكي من بودند. مورچه هايي كه اگر گازت مي گرفتند، تا روزها دردش مي ماند و امانت را می برید. اما در كنار صبحانه هايي كه خاله جون برايمان مي آورد و با آن آفتابي كه بي سايه مي تابيد، مورچه ها، واكنش هايشان و رفتارهايشان، جذاب و سرگرم كننده بودند. گاه تا دقيقه ها، بي وقفه با چشم دنبالشان مي كردم.
البته مورچه ها، جزيي از برنامه هفتگي بازديد و ملاقات ما بودند. در محوطه بيروني، يكي از تفريحات من، ‌آنهم درست زماني كه همه ملاقات كننده ها، پشت در بزرگ ورودي زندان جمع مي شدند تا وارد شوند، خواندن تابلوهاي اطراف بود. و هيجان انگيزترين تفريح از اين نوع، نزديك شدن به تابلويي بود كه با رنگ قرمز و وحشت آوري، نوشته بود :خطر مرگ و تيراندازي. تصور اين كه چگونه يك نفر (كه قهرمان كودكي هاي من بود و با چهره دايي وسطي ام عجين شده بود)، مي تواند از اين جا به سلامت بگذرد يا در اين مبارزه احمقانه اي كه تنها تصور من از مبارزه بود،  كشته شود.
بعد از بازي با مورچه هاو ديد زدن اطراف، ساعتي را هم بايد در يك اتاق انتظار بزرگ مي گذرانديم. اتاقي كه زمستان با دو يا سه (يادم نيست چند تا)، بخاري بزرگ گرم مي شد. این نوع بخاري كه اسم و رسمش را نمي دانم، تنها در همين مجموعه هاي دولتي ديده ام. دقايق طولاني هم به اين بخاري ها، رنگ شعله هايشان و سوختن اجباري و بي روحشان خيره مي شدم. بعد از آن، راهرويي را به سمت اتاق ملاقات طي مي كرديم. دلخوشي من در این راهرو، ديد زدن اطراف اين راهروي توري بود. دو ر و برش را انواع گل و گياه خودرو پر كرده بود و من، كنجكاوانه آن ها را نگاه مي كردم و هر بار و شايد بيش از دويست بار،‌آن ها را با نگاهي تازه از نظر گذراندم. ديگر ياد گرفته بودم كه چگونه به تصاوير تكراري به صورت تازه و جديد نگاه كنم. بايد ياد مي گرفتم كه زندگي تكرار تازه هاست. و بالاخره اتاق آخر و كوچكي كه قبل از اتاق ملاقات، ساعت هاي آخر انتظار را پر مي كرد و البته سخت ترين مرحله هم بود. تنها جذابيت اين بخش، كه گاه هيچ امكاني را حتي براي نشستن هم نداشت، آدم هاي متنوعي بود كه خيلي نزديك به هم درآن نشسته يا ايستاده بودند و منتظر كه بروند داخل اتاق ملاقت، اتاقي راهرو مانند پر از كابين هاي نيم بند و صندلي هاي بدون پشتي فلزي، گردان و گرد و تلفن هايي كه هر دوطرف، اين سو و آن سوي شيشه، بود . عشق من و خواهرم، قدم زدن و گاه دويدن در آن راهرو و ديدن مامانُ قبل از همه، بود تا با هم يكي از كابين هايي را كه هنوز خالي بود پيدا كنيم. گاه هم او، مامان، قبل از ما در يك كابين نشسته بود و ما بايد چهره آَشناي او را از ميان چادر تكراري و سياهي كه سر همه زنداني ها بود می شناختيم و سراغش مي رفتيم. سخت ترين لحظه زماني بود كه او نه در كابيني نشسته بود و نه هنوز از دور پيدا بود. ترس برت مي داشت كه نكند از ميان آن همه زن چادر سياه، هيچ كدام مادر تو نباشد. اما او هميشه بالاخره مي آمد.

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 22:23 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه 20 تیر1386

شبي كه مادرم را بردند

دم در ايستاده بودم و جلوتر از من پدرم بود. من از كنار پاي پدرم بيرون را تماشا مي كردم. مامان، نيم رخ ايستاده بود. روي پله دوم، سربازي جلوتر از او بود كه فقط نيم تنه اش پيدا بود. سرباز ديگري پشت سرش. هنوز نرفته بودند كه سرباز ديگري، پله هاي پشت بام را پايين آمد. نگاهم به چهره اش برخورد كرد. سرباز اول، كه قبل از مامان ايستاده بود، به صورت من چشم دوخت. من هم روي سنگيني نگاهش چشم گرداندم. آرام و كمي كودكانه گفت:"ناراحت نباش، مي بريم، چندتا سوال ازش مي كنيم و زود برش مي گردانيم." نگاهم روي چشم هاي نگران مامان نشست. همه چيز به من مي گفت كه اين سرباز دروغ مي گويد. و چيزي در درونم مي گفت كه شايد خيلي طولاني ...
و البته ... نمي دانم چرا 25 سال است كه فكر مي كنم چگونه اين موهبت به من داده شد (و تنها نامش براي من موهبت است)‌كه هيچ كينه اي نه از اين سرباز داشته باشم و نه از پاسداري كه كنار مامان مي ايستاد، زمانهاي كوتاه و كمي كه ملاقات رو در رو و از نزديك داشتيم و نه از آن حاجي كه جلوي در زندان، شناسنامه هايمان را مي ديد.
آن ها، سرباز ها و مامان رفتند. در بسته شد. نمي دانم چه كسي در را بست و نمي دانم آن ساعات، كه گمان مي كنم بعد از ظهر بود، تا شب كه خاله جون و عموجان، پسرعموي كوچكم و مادر جون ، همه جمع شدند بالا در اتاق كوچك برادرم، چگونه گذشت. اما صحنه هايي كه برادرم در اشكاف ديواري را باز كرده بود و سرش را كرده بود توي آن و عربده مي كشيد و خواهرم كنارش روي زمين بلند بلند گريه مي كرد، از جلوي چشمانم دور نمي شوند. پسر عمويم از همان زمان كه 11 سال بيشتر نداشت، تبهر زيادي داشت در اين كه چطور صحنه را عوض كند. هميشه آرزو داشتم كيف سامسونت، اسلحه كمري و ژسه اي را آن شب برايم كشيد، نگه مي داشتم. آن شب من آرام بودم و نگاه مي كردم. عمويم سر برادرم داد مي زد كه تو بزرگي و بايد خودت را جلوي خواهر - برادر كوچكت نگه داري. اما نمي دانم كدام عقده بود كه ناگهان اينگونه از گلوي برادرم بيرون مي زد.
از همين زمان هم ياد گرفتم آرام بمانم. نه فقط 5 سال، كه 25 سال، همه آن لحظه ها و احساسم به آن را براي خودم نگه داشتم. سال ها پيش، و گاه همين الان، حرصم از اين در مي آمد و مي آيد كه اگر هم حرفي مي زدم، فقط مي توانستم به اسم مستعار بگويمشان و الان هم جراتش را ندارم كه آشكارا بگويم. در تمام اين سال هاي اخير هم حرص مي زدم و مي زنم براي نوشتن نگفته هايي كه هميشه داشتم و شايد همين وبلاگ هم از سر همان حرص زدن قديمي براي نوشتن و گفتن باشد، هرچند بدون نام و عنوان خود خودم.
نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 8:42 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

پنجشنبه 14 تیر1386

خاطرات هيچ

خيلي عجيبه كه تو، هيچ خاطره اي از كسي كه دوستش داري و در كنارت نيست، نداشته باشي. شبهايي كه دلم مي گرفت يا دلم مي خواست كه دلم گرفته باشه، خيلي فكر مي كردم كه مادرم قبل از اين كه صورتش رو تنها در سياهي پيوسته چادر ببينم، چه حالتي داشت. او وقتي رفت، من 6 ساله بودم، اما تنها يادم مي آد از زماني كه 7 يا 8 سال داشتم و شبها به مادرم فكر مي كردم . اما فكر كردن بي فايده بود، چيزي از بچگي ام يادم نمي آمد و هنوز هم نمي آيد. هنوز هم بعد از گذشت بيست و پنج - شش سال از آن سال ها، تنها چيزي كه از مادرم، قبل از رفتنش به يادم مونده، بعد از ظهرهايي است كه تلاش مي كرد تا ما رو بخوابونه. و ما هميشه از خواب بعد از ظهر فرار مي كرديم.
شب هايي كه سرم رو مي گذاشتم روي مهر يا زمين و دعا مي كردم، هر چي تلاش مي كردم تا خاطره دور يا نزديكي از او به يادم بيايد و بتونم باهاش گريه كنم و عقده هام رو خالي كنم، چيزي پيدا نمي كردم . خجالت مي كشيدم حتي از خودم كه بگم من نتونستم خاطره اي از مادرم پيدا كنم و باهاش هاي هاي گريه كنم. بارها سعي كردم از دل خاطره هاي خواهرم كه 2 سال از من بزرگ تر بود، تصويري از گذشته براي خودم بسازم.
اين موضوع، يعني نداشتن خاطره، ه اون قدر من رو مشغول كرده بود كه توي عكس ها و اسلايد ها هم دنبالش مي گشتم. و عجيب اين كه توي اون همه عكس قديمي، تنها 7 – 8 تا عكس از بچگي هاي من بود، اون ها هم همه تار و ناقص.
جالب تر و البته آزاردهنده تر هم اين كه تصوير مادرم قبل از رفتنش، يعني همان صحنه معروفي كه او در راه پله بود و دو سرباز جلو و يك سرباز پشت سرش و يكي هم از راه پله پشت بام آمده بود پايين، هميشه با تصوير او كه در حال رفتن به جلسات گاه و بيگاه گروه بود مخلوط مي شد و اين كه تك خاطره هاي بچگي هم، عصبي ام مي كند، بيشتر آزارم مي داد. دلم نمي خواست از چيزي از خاطرات بچگي و به خصوص رفتار هاي مادرم قبل از رفتنش، دلخور و عصبي باشم. رفتن مامان به جلساتي كه باعث مي شد من مجبور باشم تا ساعت هاي تنهايي را بگذرانم، چندان خوش آيندم نبود. شايد براي همين بود كه تنها چيزهايي رو براي خودم نگه داشتم كه مي تونستم دوستشون داشته باشم. مثلا تا حدود دو سال بعد از رفتن مامان، وقتي مرباي آلبالو مي خوردم، با يك لقمه خود آلبالو رو مي خوردم و با يك لقمه آب آلبالو رو مي ذاشتم روي لقمه ام و به همه هم مي گفتم همين كار رو بكنن. اين چيزي بود كه من نسبتش مي دادم به تصوير خوش آيندي كه از مامان داشتم.
الان بعد از 25 – 6 سال، در حالي كه تنهايي را دوست دارم، اما متنفر مي شم از زماني كه همسرم زماني را براي خودش مي گذراند و مرا تنها مي گذارد. چيزي كه آن روزها آزارم مي داد خاطره ناراحت كننده ديگه اي بود از زماني كه مامان و بالا و خواهر و برادرم براي سفر اروپا، 2 ماه تنهام گذاشته بودند. صحنه رو گرداندن من از اون ها در آغوش بابا بگه و مامان بگه، هرگز از ذهنم پاك نشد. اين صحنه ها خاطراتي نبود كه اشك من را از رفتن طولاني مدت مامان در بياره و گريه نكردنم در نبودن او برام قابل تحمل نبود؛ حس گنگي از خيانت و بي مهري.

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 11:24 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

جمعه 8 تیر1386

همه بعد از ظهر های نحس

يادم نمي آد اون روزهاي سختِ خجالت كشيدن و دوري کردن، چطور گذشت و تموم شد. بعد از آن، براي من تنها ماند رابطه اي كه هبچ وقت، شكل درستي نگرفت. من که دیگر در آستانه نوجواني بودم، تمايلم به دوري جستن از خانواده بيشتر بود تا داشتن رابطه با آن ها. آرمان گرايي ها، تعلق به گذشته و نگاه منتقدانه به آنچه محافظه كاري مي دانستم، بيشتر مرا از همه آنچه خانواده بود، دور مي كرد. اما هيچگاه نتوانستم يك حس غريب و آزار دهنده را از  خودم دور كنم:

یک حس آزار دهنده، اغلب بعد از ظهرها با من بود. وقتی در خانه بودم، البته  بعد از ناهار و در حالي كه درِ اتاقم را بسته بودم و درس مي خواندم، حتي زماني كه اتاقم به طبقه پايين منتقل شده بود و جز براي خوردن عصرانه و شام و اگر خانه بودم، صبحانه و ناهار، به طبقه بالا نمي رفتم و حتی زمانی هم که دانشجو بودم، اين حس آزار دهنده مرا رها نكرد. آن قدر با من بود كه بعد از ازدواج تازه متوجه اش شدم. حس غريب نگراني، دلشوره و استرس در بعد از ظهرهايي كه خانه را خواب مي گرفت، هنوز هم با من است.  

از بچگي، خاطره دوری دارم از خوابيدن هاي بعد از ظهرِ مادرم كه گاه، من و خواهر دو سال بزرگتر از من را هم به زور كنار خودش مي خواباند؛ كاري كه اغلب همسرم اين روزها مي كند و به زور مي خواهد كه من هم كنارش بخوابم و من هم همیشه یا بیشتر اوقات، مقاومتي ناخود آگاه دارم.

بعد از آن 5 سال کذايي، ساعت از 3 بعد از ظهر كه مي گذشت، همزمان با فرورفتن خانه در خوابي كه تنها مادرم را در مي ربود، ‌آنهم تنها 45 دقيقه يا يك ساعت، چيزي درون مرا مي خورد،‌ آهسته اما قوي. آن قدر خودم را سرگرم درس مي کردم و با اين حس مبارزه مي كردم، تا صداي برهم خوردن استكان ها با هم را مي شنيدم و خيالم راحت مي شد كه مادرم، بيدار است. وقتي اتاقم به طبقه زيرين منتقل شد، صداي باز شدن در و صدا كردن من براي خوردن عصرانه، همين حس آرامش بخش را به من مي داد. گاه تا طولاني مدت هم از رفتن براي خوردن چاي اجتناب مي كردم و آنهم به اقتضاي درس، اما خيالم آسوده بود.

همين دلهره كشنده، روز بعد از سفر اخيرش به ايران هم مرا گرفت. شايد کمتر بچه اي(آنهم بچه 31 ساله) با مادرش بعد از يك سفر طواني چنين كند. اما من آنقد سر و صدا کردم تا بيدارش كنم. نمي دانم ريشه اين نگراني و اضطراب كجاست. اما بعد از ظهرهايي كه خانه ام را سكوت خواب آلود گرفته، قلب ام  فشرده می شود. شايد هميشه مي ترسم از اينكه باز هم از آن اتاق، كسي بيرون نيايد .... شايد.

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 0:44 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه 2 تیر1386

یک روز گرم تابستان، نه مثل همه روزها

ساعتی از ظهر گذشته بود، از ظهر یک روز گرم تابستان؛ مادر جون دل تو دلش نبود، اما به روی خودش نمی آورد. چون باید جواب بی تابی های ما رو می داد. هر چند ما هم یاد گرفته بودیم که بی تابی، ترس، دلهره و همه نگرانی ها و خوشحالی ها و همه احساس های خوب و بد را مخفی کنیم، اما این بار کمی فرق می کرد. همه آن پنج سال یک طرف، آن یک روز یک طرف دیگر با صدها فرسخ فاصله.

دیگه طاقت نیاوردم، پله ها را دو تا یکی تا دم در حیاط رفتم. برادرم سر کوچه ایستاده بود. دقایقی طولانی گذشت، خیلی طولانی. وقتی برادرم داد زد که آمدند، آمدند، جرات نکردم جلو بروم. یک پاترول آهوی آبی، سر کوچه ایستاد. نمی دونم چرا، ولی داخل کوچه نیامد. من دم در ایستاده بودم، برادرم جلوی ماشین بود. از زنی که داخل ماشین بود خجالت می کشیدم. خانمی چادر مشکی که صورت گرد و سفیدش از دور، میان آن چادر آشنا و غریب، چشمک می زد. نمی دانم بغلم کرد، بغلش کردم؟ دیگر چیزی یادم نمی آید.

 برای من سخت بود، خیلی سخت. او به خانه آمده بود بعد از 5 سال؛ حالا می توانستم به جای نگاه کردن به او، از پشت شیشه ها، از روبرو تماشایش کنم و به جای صحبت کردن با او با آیفون و گوشی، مستقیما با او حرف بزنم. اما هیچ وقت فکر نمی کردم حرف زدن با مادرم، 18 سال طول بکشد.

غروب، وقتی همه رفته بودند و ما مانده بودیم تنها، او را نگاه می کردم که نماز می خواند. انتهای اتاق پذیرایی، سجاده ای پهن کرده بود و با چادری رنگی(گمان کنم سفید با گل های صورتی)، پشت به من، نماز می خواند. من، در اتاق حال، طوری که هم نزدیک پدرم باشم (که حالا داشت تلفنی، فامیل را خبر می کرد)، و هم نیم نگاهی محتاطانه به او بیاندازم. در آن لحظه، مهم نبود که او کیست؛ مهم این بود که من، عادت نداشتم او را از فاصله نزدیک و آن هم به مدت طولانی ببینم. دیدارهای ما همیشه دسته جمعی، از پشت شیشه و کوتاه بود.

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 22:52 | موضوع:
• لینک ثابت   •