یکشنبه 22 شهریور1388
سلام ای صبح آزادی
خشمگین باش از نسلی که تازیانه می زند بر هر که مخالف, و وحشیانه دفاع می کند از عقایدش, حتی به قیمت پامال شدن خون عزیزانی, خواه عزیز خودش.
من اما خشمگینم از تازیانه و غمگین ام از پامال شدن خون ها, نه با تازیانه زن کاری ام هست و نه با پامال کننده خون.
من, پشت دیواربلند زندان ها وقتی سرگرم بودم به مورچه هایی که اسباب بازی ام بودند در آن ساعات طولانی انتظار, وقتی می جوریدم چهره خشک و بی روح سربازانی را که شناسنامه می خواستند هنگام ورود یا ایستاده بودند به وقت انتظار یا رژه می رفتند در حریممان به وقت ملاقات, می جوریدمشان تا بیابم همانکه به دروغ وعده داد مرا هنگام بردن مادرم از خانه که "می بریم و زود برش می گردانیم", تا بگویمش "زود یعنی کی؟"
تنها دریافتم و دانستم که می توانم مخالف باشم با تازیانه، می توانم خشمگین باشم از زندان بی دادگاه، می توانم غمگین باشم از مرگ بی تقاص. اما اگر تازیانه و زندان و خشونت بماند, باز روز من نو خواهد شد، که شد در تمام این سال ها و صد بار عوض شد مورچه و سرباز و زندان بان و قاضی.
برافروخته باش از آنان که می ستانند آزادی را و پاسخی نمی دهند که با کدام مجوز، که به کدام قانون؟ و بهانه شان خواست مردمانی است که تو هم جزوشانی.
من هم برافروخته ام از آزادی که نیست و از این همه محدودیت که به نام مردم، بر مردم می رود. اما در گذر سال های تلخ دهه شصت, ماه های کدر دهه هفتاد و روزهای نا امید و کسل دهه هشتاد، آموختم که ساده است گفتن راست و دروغ از زبان مردم و به بهانه صلاح مردم، هر سوی مناقشه سیاست که ایستاده باشی. آموختم از بازی کردن در آن جا ها که محل تجمع بود روزی برای محاهدین خلق و به اسم خانه تیمی منافقین بسته شد و گذر و گاه ماندن در آن جا ها که ستاد این نامزد و آن نامزد انتخاباتی بود و امروز به اسم برانداز، بردن نام شان هم جرم است, آری، آموختم که آزادی، خوب بهانه ای می تواند باشد که بگیری آزادی دیگران را به نام خودش. و امروز تنها دغدغه من, همان آزادی است و تنها دلخوشی ام هر آن کسی از هر نسلی به هر زبانی که صدایش می کند و می ستایدش.
نگران باش از ضربه سختی که ممکن است بر سرت فرود آید یا بر جایی از پیکرت فرو رود و بیشتر نگران باش که مامنی نخواهی یافت که شکایت بری و عادلی نخواهی دید که داد پیشش گویی.
من نیز از پس و پشت کودکی های شمارش نشده ام, نگرانم و هراسان. من نیز نگران ام نه فقط از ضربه ای که فروخواهد آمد، که آمده است. نه فقط از تجاوزی که دروغش می پندارند، که بکارت خواهرم و حیای برادرم دریده شده است. نه فقط از خاک سپاری شبانه و جنازه بی نام، که دیده ام مادرانی را که روی خاک بی سنگ و شماره, فاتحه می خواندند . من نگران ام از زمانی که پناهی نباشدت بعد از این همه که رفته است بر تو و نگران ترم وقتی که کسان و نزدیکانت به جای تسلیت, تکه بارت کنند و به جای مرحم, نمک حواله ات دهند.
من از این همه نگران ام اما مادر بزرگ، یادم داده است که نگران باشم, اما کینه نورزم, هراسان باشم اما شماتت نکنم, غمگین باشم اما قضاوت نکنم .
او به من یاد داد، زمانی که به سوگ نشسته بود پسر میانی اش را که بی دیدن جنازه اش، بی آن که بداند کجا در خاک است و در حالی که انتظار می کشید آزادی اش را امروز یا سالی دیگر, مجلس ختمی گرفته بود، او به من آموخت زمانی که صدر مجلس ختم پسر میانی اش نشسته بود و می آمدند اهل فامیل و دوستان برای تسلیت و نزدیکی از نزدیکانش, هم خونش ندا داد که " به جزایش رسید آن که به مخالفت خدا و نماینده اش (امام) برخاسته بود." مامان بزرگ لرزید به خود اما بر او نتاخت، نه آن زمان نه هیچ وقت دیگر . مامان بزرگ فروریخت از غم اما متنفر نشد از او، نه از هیچ کس دیگر و دعا کرد همیشه، نه زیر لب که بلند تا بگذرد این روزها. اما به بهانه این غم و به خاطر آن نگرانی, فرو نیاورد ضربه ای نه بر جسم که بر روح کسی هم نه.
غضبناک باش از آنان که امروز قلم می شکنند و قلمزن به حبس می کشند و مزدورش می خوانند و اعتراف می گیرندش.
من نیز برآشفته ام از این که حداقلی از آزادی هم نیست تا من به نام خودم نه به مستعار بنویسم تا دیگری در زادگاه خودش بگوید آنچه را درست می پندارد و کلافه ام از فکر فردا که خواهند خواست همه یک چیز بخوانند و یک جور بیاندیشند و چاره ای نیست من و تو را اگر طور دیگری می اندیشیم که گاه بگذاریم و بگذریم.
اما بیشتر آشفته ام که همین قدر نوشتن و همین اندازه گفتن، جایی ندارد نزد آن ها هم که دل واپس اند برای آزادی که نیست . قلمی را بر نمی تابند اگر اندکی جز آن که می خواهند نوشت یا به نقد یا پذیرش آنچه نمی پسندند یا می پسندند لغزید و باز سخن از آزادی می گویند. سخنگو وطن فروش می دانند اگر صحبت از گل به جای گلوله کرد و باز به نقد گرفتاری روزنامه نگار و فحاشی به نویسنده می نشینند. بر نمی تابند ملایمت در گفتار با ناملایمان را و باز حرف از آزادی می زنند در بیان و انتظارشان یک سویه است از آن ها که اعتقادی ندارند اصلا به آزادی.
تو می توانی در آرزوی تازیانه نواختن بر گرده نامردمان باشی, من اما نه، که تازیانه, طعم تلخ کودکی هایم است.
تو می توانی گلوله را به گلوله پاسخ دهی، من اما نه که گلوله، کابوس لحظه هایی است که در خواب راه می رفتم .
تو می توانی قضاوت کنی و بی دادگاه و عدل حکم برانی، امروز بر کاغذ و فردا پای چوبه دار مخالفان. من اما نه، که خانه ام پر بود از بوی عفن قضاوتی که خویشان , همان ها که حق دارند بر گردنم که تر و خشکم کردند, روا داشتند بر مادرم که "بی فکر است" که "نادان است" که "خود خواه است" که .... و او قهرمان من بود و هست و ایشان بزرگان قابل احترام و دوست داشتنی من . قضاوت های تند و کور و بی فرجام تو, خاطره آزاردهنده دو راهی من است: تنفر از مادرم که تنهایم گذاشت یا بیزاری از مادر پدرم که قضاوت کرد او را و راهش را . من راه سوم را رفتم : مهر به هر دو بی قضاوت هیچکدام.
و من امروز در گذر از همه آن کوران ها, تیرباران ها, زندان ها و تاریانه ها و با یاد همه ناامیدی ها که رفت در سال های پس از آن, ستایش می کنم نسلی را که برخاسته بی هراس گلوله, بی ترس از زندان و بی بیم از بیرحمی. نسلی که نه به خون خواهی که به آزادی خواهی برخاسته و بر می خیزاند دیر یا زود خیلی های دیگر را، نسل مرا و نسل پدر و مادرش را و از خیلی گوشه های دیگر این خاک و به زانو در خواهد آورد آنکه را سلاحش ارعاب است و وحشت .
و تنها امید من هم به نسلی است که بی خشونت, ایستاده است و صبور, تنها صدا می زند :
سلام ای صبح آزادی؛ سلام ای روشن فردا
عنوان و عبارت پایانی, عبارتی است از ترانه "نترسون ما رو از مرگ"، با صدای داریوش
دوشنبه 9 شهریور1388
از رفتن و آمد مرتضوی ها چه حاصل؟
اگر رازینی, دادستان اسبق مشهد و کسی که یک در میان جکم 5, 10, 15 سال و اعدام به دستگیرشدگان دهه شصت آن حوزه می داد, معاون قوه قضا شد, چه باک؟
اگر اژه ای, دادستان ویژه روحانیت در بوران قتل های زنجیره ای, متهم به صادرکننده فتوای برخی از قتل ها و وزیر کشور دولت کودتا, که جسارتش تنها به مخالفت با عزیزدردانه دربار محمود احمدی نژاد بود, دادستان کل کشور شد, چه باک؟
اگر لاریجانی را خامنه ای, صادرکننده حکم تیر میدان نبرد معترضین و حکومتیان منصوب کرده, چه باک؟
به راستی اینهه در برابر آنچه آزادیخواهان می خواهند, قابل چشم پوشی نیست؟ می توان گذشت از همه بی عدالتی های دیروز اگر قرار است امروز عدالت جاری شود. می توان گذشت از همه خون های ریخته به ناحق اگر قرار است امروز حق جاری شود. می توان گذشت از همه نصب و عزل های فراقانون, اگر قرار است امروز قانون اجرا شود.
می توان گذشته را گذاشت برای وقتی دیگر و امروز به انتظار نشست برای اجرای آنچه عدالت می نامیم. رازینی که زمانی مانند بسیاری دیگر از قضات عالی مقام در اتاقی تنها یا با منشی اعظم می نشست و پرونده از پیش تنظیم شده ای را نگاهی می انداخت و به حکم حال و اوضاع خود و آنچه از پرونده می فهمید و می دانست، حکمی صادر می کرد و نه دفاعی می شنید و نه وکیلی می دید و نه هیاتی می شناخت منصفه نام, حال, می تواند تمام آنچه را مظاهر عدالت حقیقی تعریف شده اند، به جا بیاورد؛ چرا نتواند؟
اژه ای که مسند دار بوده است زمانی که حکم می داده اند بر ناراستی شهرداری چی ها و در راس آن کرباسچی, و دیدند همه سریال او را و همو در مسند قضا بود زمانی که قاتلین، نشان کرده بودند مغزها و قلم هایی را با نیت به عزلت نشاندن اصلاحات و دشنه فرو می کردند بر قلب و حنجره هر آن که دیگری خوانده می شد و می شود و دیدند خیلی ها اجرای عدلت اش را و همو در مسند قدرت بود آن زمان که رای ها جابجا می کردند و دولت تعیین می کردند بی استناد به آنچه رای گیری می خوانندش و دیدند گروهی بی تعهدی اش را, می تواند اکنون عدالت پیشه کند و خواهان اجرای قانون باشد که با همه نیم بندی, اجرایش جلو می گیرد از اینهمه بلبشو در عدالتخانه؛ چرا نتواند؟
شخص لاریجانی هم منصوب هر مقام و فردی که باشد و در گذشته اش هر چه بوده باشد, می تواند آنچیزی باشد که شایسته مقام امروزش است؛ چرا نتواند؟
و هر سه و تمام بدنه آن ویرانه ای که شاهرودی تحویل گرفت و کاش همانگونه تحویلش داده بود, نخواهند توانست گوشه ای از این انتظار به جای خلق را بر آورند اگر آنچه می گذرد را بی عدالتی ندانند, اگر در عدالت خودی و غیر خودی نشناسند, اگر آستانه تحملشان از آنچه رهبر معظم دارد، بالاتر و سعه صدرشان از آنچه رییس محترم دولت داراست, وسیع تر نباشد. و هر سه و تمام دستگاه قضایی که به صفت اسلامی متصف است، نخواهند توانست ذره ای راه به اصلاح برند اگر اراده، ای نباشد بر این که این همه بی سامانی قرار است به سامان شود.
و این روزها نه تنها داغ دیدگان امروز و ضرب خوردگان حوادث اخیر که تمام آن ها که سال ها، بی هیچ کدام از آنچه روال طبیعی قضاوت می دانیم زندان دیدند, شکنجه کشیدند و حتی روی عزیزانشان را با خاک آشنا کردند, منتظرند تا شاهدی بیابند بر آنچه تحقق گوشه ای از عدالتخواهی, حق محوری و قانون مداری را نوید می دهد.
هم اکنون هم که نمایش چهارمین دادگاه از صحنه رسانه عمومی و نه ملی گذشت, چهره در هم ریخته زندانیان و متهمان بر اندازی در سایت ها و وبلاگ ها چرخ می زند هنوز, اعترافات و توبه ها این سو و آن سو دست به دست می گردد, هنوز پرونده تجاوز در زندان بسته نشده, دفن گروهی و پنهانی مطرح می شود, هنوز هستند خانواده هایی بی خبر از اقوام و آشنایان, فرزندان و همسرانشان, هنوز حکم دادن ها از منابری غیر از صندلی قضا پا برجاست, باز اندک امیدی هست یا لااقل آداب آزادی خواهی چنین حکم می کند که امیدی باشد به تغییر در این همه ناراستی.
شاید برای گروهی از آسیب دیدگان حوادث اخیر که ده متری جناب قاضی مرتضوی را با همه بی حرمتی ها و کوته نظری هایش تجربه کردند, رفتن او از مسند دادستانی تهران, مهری باشد در تایید ایجاد تغییری بزرگ تر, اولین قدم، نه تنها قدم در عقب گرد رژیم به سمت خواسته های به حق آنان که در مقابل چنین دستگاهی ایستاده و تنها قانون است که می تواند برایشان، یکسان جاری باشد.
اما برای من و هم نسلان و نسل پیش از من که ده ها مرتضوی و رازینی و اژه ای را نه در ده متری که در خانه خود دیده اند و هیچ محملی نداشته اند تا اعتراضی بکنند و شکایت از بی عدالتی نزد هر که برده اند, بی حرمتی دیدند و ناله نزد هر کس کردند, جفا چشیدند, رفتن این و آمدن آن, بازی نازیبایی بوده چندی برای سرگرمی و امروز برایشان مهم تر و خواستنی تراست عدالت و قانون از هر آن کس که می خواهد باشد, حتی مرتضوی.
یکشنبه 1 شهریور1388
با خفتگان قطعه گمشده بهشت زهرا
وقتی برای کشتگان خاوران فتوا گرفتند, چند سال داشتی؟ اصلا به دنیا آمده بودی؟ در تمام سال هایی که نامی از آزادی نمی شنیدی و همه تو را نسل سومی می خواندند و دور از همه آرمان های انقلاب می دانستند, هیچ به همه آنهایی فکر کرده بودی که جرمشان ماندن بر سر عقایدشان بود؟ فکر کرده بودی اصلا در میان هیاهوی چت روم ها و کانال های صدگانه ماهواره که این خاورانی ها, ایران زمینی بودند یا غربی؟ اصلا بودند یا افسانه ساخته پدر و مادر ها و بزرگترهایی بودند که مخالف بودند با وضعی که بود؟ می خواندی چیزی اصلا از آن جوانانی که منتظر آزادی بودند اما آخرین صدایی که شنیدند گلوله بود؟ می شنیدی چیزی از پدر و مادرهایی که چندی بود خبری از عزیزانشان نداشتند و نمی دانستند آن سوی دیوارهای بلند اوین و قزلحصار و هزار زندان پرهیب دیگر خبر تازه چیست؟ می شنیدی و می خواندی و سرت را گرم می کردی به شنیدن جدیدترین آهنگ ها و پیاده کردن فیلم ها از روی اینترنت و گرفتن آخرین خبرها از خواننده ها و حتی سرک می کشیدی داخل اتاق خواب هایشان؟ یا که همه آن ها را می دانستی و می شنیدی و می خواندی و می فهمیدی و به روی خودت نمی آوردی؟
خبر داشتی اصلا بودند کسانی که قبل از آن تابستان کذایی 67 , آخرین خاطره شان از فرزندانشان یا حتی پدر و مادرهایشان, تصویر گنگ و مبهم او بود پشت شیشه همیشه لک دار قزلحصار و اوین و ده ها زندان نام آشنا یا بی نام دیگر و پیش از دیدن چهره اش, به روی خاک زانو زدند به خاطره اش؟ اصلا قطعه ای در بهشت زهرا را می شناختی که قبرهایش هنوز بعد از 28 سال, سنگ ندارد و مادرهایی را دیده بودی چادر روی خاک پهن کنند و بر خاک بی سنگ مویه کنند؟ پرسیده بودی آنجا مزار کیست که سنگی هم بر گور ندارد؟ اصلا دیده بودی اینها همه را یا در آن چند ساعتی هم که گذرت به بهشت زهرا افتاده بود, چشمانت به دنبال چیزهای دیگری گشته بود و لابلای چادر و روسری, هوای خودت را جسته بودی؟ یا که دیده بودی و فهمیده بودی و به روی خودت نیاوره بودی این همه سال؟
اصلا به فکرت هم خطور کرده بود که ببینی چه گذشته بود بین سال های آغاز دهه شصت تا آخرش و این ها چرا کشتند و آن ها چرا کشته شدند و اصلا پرسیده بودی هیچ که آن ها که کشته شدند, اگر هم جرمی داشتند, جرمشان در کدام دادگاه ثبت شده بود و به کدام وضع اقرار کرده بودند؟ شنیده بودی و گفته بودی شاید به خودت که این ها را به من چه کار یا همه را گذاشته بودی برای بعد و رو نکرده بودی که می دانی این همه را و خیلی دانسته های دیگر را؟
تو کجا و این همه دانستن و فهمیدن کجا؟ نسل قبل از من که یا به خاک شد یا به غربت و هرچه شد, تو او را ندیدی و نشناختی. نسل قبل ترش که زبان به دهان گرفت و سکوت کرد و خسته بود از هرچه داد. نسل من که خود را به صفت "نسل سوخته" دلخوش کرده بود که گویی هر چه بود بر او رفته و دماغ بالا نگاهت کرد و سوسولت دانست. تازه این ها همه از مردمانی بودند هم عقیده با همان کشته شدگان گمنام. آن ها که کشتند یا طرفدار کشته شدن ایشان بودند هم کم تو را گوشه ای گیر نیاوردند و هر چه دلشان خواست بارت نکردند.
تو کجا و این همه دانستن و فهمیدن کجا؟ تو کجا می فهمی دلهره نسلی برای آزادی, دلشوره مادرانی در اندیشه فرزندانی که 30 روز است به خانه نیامده اند؟ توکجا می دانی خوابیدن در قبر به جای زندان و بعد, اعتراف کردن به هر چه بوده و نبوده؟ تو جز در فیلم های پلیسی – جنایی چه دیده ای از تجاوز در زندان و کشتن آدم ها در خفا؟
تو کجا و این همه دانستن و فهمیدن کجا؟ تو که مانند نسل من, شریعتی و سروش و پراکنده نویسی های چریک های فدایی را نخواندی؟ تو که ناچار نبودی به جای داستان کودکانه, حسنک کجایی برایت بخوانند و زار بزنی. تو که محبوب ترین قصه کودکی ات ماهی سیاه کوچولو نبوده. تو که عکس روی دیوار خانه ات پدر طالقانی نبوده و با آهنگ ریتم دار سرودهای مجاهدین رژه نرفته ای وقتی 4 سال بیشتر نداشتی. تو رمان های فهیمه رحیمی و الکساندر دوما خواندی. بچه تر هم که بودی مجموعه کتاب های حسنی را برایت خوانده اند. عکس دیوار اتاقت را به اصرار خودت انتخاب کردی و گلزار و مایکل به پشت در کمد و دیوارت چسباندی و با آهنگ های اندی و بلک کت رقصیدی.
تو کجا و این همه دانستن و فهمیدن کجا؟
اما اگر تو این همه را نمی دانی و نمی فهمی و چیزی سرت نمی شود از این همه, پس من به دنبال تو اینجا چه می کنم، در قطعه گمشده ای از بهشت زهرا؟ تو و ده ها نفر دیگر اینجا چه می کنید زیر خاک بی نشان این گوشه؟ تو و جوانانی که من هنوز کودک و نادانشان می دانم, بی مزار و بی مراسم چرا دفن شده اید؟ چرا مادران تان سر خاک تان مویه نمی کنند؟ چرا هیچ کس وقت به خواب رفتن تان, بالای سرتان حاضر نبود؟ چرا غریبه ها از پشت شیشه های قسال خانه نگاه کردند به تن برهنه شما وقتی می شستند جنازه تان را؟ اصلا تو و ده ها نوجوان و جوان دیگر این جا, واقعا در این گوشه بهشت زهرا خفته اید؟ یا شما هم داستانی پرداخته آشوب گران و براندازانید؟
نه, شما هم دروغید, این گوشه بهشت زهرا هم داستانی ساخته و پرداخته خیالات بنگاه های دروغ پراکنی است.
آخر تو کجا و این قطعه گم شده از بهشت زهرا کجا؟
