تبليغاتX
زندانی شماره هیچ
امروز 

جمعه 23 مرداد1388

شاهدی چند محض رضای جناب لاریجانی

جناب آقای لاریجانی!

اخیرا در جواب شیخ اخیرا شجاع شده اصلاحات، برای فجایع مورد ادعای ایشان، شاهد خواسته بودید. یادم نمی آید در اسلامی که شما با آن حکومت می کنید، نبش قبر مجاز باشد. گیرم که باشد، کدام قانون قرار است رحم پاره شده دختر در گور شده را وارسی کند؟ همان قانون که از دوستا قدیم شما و براندازان امروز حکومتتان، اعتراف اغتشاش گرفت؟

حضرت اجل!

هنوز اندک حجب و حیایی برای پسران و دختران که نه، همان خس و خاشاکی که حکومتیان در حین کودتای نرم، حریم تنشان را مورد تجاوز قرار دادند، مانده است. انتظار حضرت والا این است که همان اندک را هم کناری گذارند و در دادگاه، دامن بالا زده و تمبان پایین کشند که ناباوران و قضاوت پیشگان، اثر جرم را بر آن ها ببینند؟ تازه اگر ببینند.

یا از آن کمتر، سربالا بگیرند و بر قرآنی که شما و دوستان تان مفسر آن اید، قسم خورند که بر ایشان اندک تجاوزی شده است؟

جناب رییس!

معتمدینی که به زندان فرستادید، و هیچ چیز نیافته اند جز اندک جرمی که در کهریزک رفته است، یا آدرس را عوضی رفته اند یا فرق دواگلی و خون را نمی دانند.

تازه اگر خون فرزند یکی از خودی ها هم با همان اندک جرم، نریخته بود، معتمدین شما، جز تنبه زندان و صمیمیت زندانبانان چیزی نمی دیدند و نمی شنیدند.

آقای لاریجانی!

هنوز پرونده کسانی که حکم زندان شان در شبی گرم از تابستان ۶۷ با اعدام تعویض شد، برای شما و همان دادگاه قضا و حکومت خدایی تان گشوده است.

نکند والا مقام هم استناد به اعترافات فله ای زندانیان آن سال و امسال می کند و آنچه گذشته را عدل اسلامی و رحم انسانی می پندارد؟ چنین مباد اما اگر چنین است که گوییا هست، شاهد برای کدام دادگاه مورد نیاز تان است؟  در دستگاه قضای شما که انسان ها در کمتر از ۳۰ روز، بیشتر از ۳۰ سال عملکرد خود را زیر سوال می برند، چه نیاز به این همه جستجو برای یافتن شاهدانی که بر جنایت افراد از پیش تبرئه شده، صحه بگذارند؟

البته در آن کشتی که حضرت شاهرودی سکان دارش بود، چندان بعید نبود که چند تنی را هم به بهانه بد رفتاری با مجرمین، تنبیه کنند. حتی سربازی را به دار آویزند و فرمانده اش را مقام بخشند. چه جای تعجب اگر جانشین ایشان در همین روزهای نخست، چنین خدمتی را به مقام قضا و برای بقای حکومت کند؟

همیشه آرزویم این بود آن زمان که جناب لاهوتی، پدر دامادهای هاشمی رفسنجانی را به بهانه پرسش چند سوال درباره پسر منتسب به مجاهدین اش به زندان بردند و ساعاتی بعد، جنازه اش را به خانواده اش تحویل دادند، بدون اجازه تشییع، هاشمی، هیچ مراعاتی نمی کرد و پرده پوشی هایی را که امروز دامن خودش را گرفته، دامن نمی زد.

و این بار امیدوارم شیخ و سید، به هر دلیل و بهانه ای، میدان نبازند و به خون خواهی تا آخر بیایستند.

اما اگر این دو نیز بنشینند و حفظ نظام پیشه کنند یا به سکوت واداشته شوند، مردمی که شاهد خون بودده اند، نخواهند نشست. رهبرتان به اندازه ای کیاست نداشت که حکم تیر در خیابان ندهد و گمانش بود که با کشته شدن آدم ها، مردم را به خانه خواهد نشاند و زندانیان را به جرم معاونت در قتل، مجازات خواهد کرد.

 اگر صدای تیر باران های تابستان ۶۷ به گوش مردم نرسید، این بار، تک تیر انداز ها، جلوی چشم همبازی های من و دیگر بچه ها و نوه های همان کشته شده ها، آدم کشتند.

راستی، اگر نام مرا هم به عنوان شاهد خواستید، میان همان ها جستجو کنید، فرزند یکی از همان ها که آن سال ها یا سال های قبل به زندان انداختید و کشتید، بی آن که هیچ نشانی از دادگاه، وکیل، فرجام و قانون را دیده باشند.

من، بی خبری از پدر و مادر در بند را می شناسم. من، طعم بی حرمتی و بی احترامی را چشیده ام. تلخی بی قانونی و زور گویی، هنوز زیر زبانم گز گز می کند. من، نام بی محتوای اعتراف، توبه و ندامت را با همه وجود لمس کرده ام. من، فرزند زندانی سیاسی بودن، شهروند درجه دو شدن و محرومیت از حقوق اولیه انسانی را به تمامی درک می کنم.

من، نه تنها کتمان همه چیز و بیان هیچ چیز از جانب صاحبان قدرت را می فهمم که سکوت مردان و زنان از زندان در آمده هم برایم صدایی آشناست.

حضرت آقای لاریجانی!

امروز که بیش از بیست سال از آزادی مادرم می گذرد، هنوز بیست کلمه هم از حرمت هایی که در زندان از او شکسته اند، نشنیده ام. هر چند جنابی که شما باشید، آن را می گذارید به حساب حرمتی که زندان بانان اش نگه داشته بودند و احترامی که بر او رفته بود.

اما آنچه شیخ علنی نوشت، به این سادگی کتمان کردنی نیست. شاهد، خواسته بودید: من و تمام زندانیان بی شماره ای که در تمام سال های محکومیت خانواده هایشان، مانند آن ها بی حرمتی دیدند و صدایشان تا امروز خاموش بود.

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 20:12 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

پنجشنبه 15 مرداد1388

نمایش اعترافات

اوایل دهه شصت بود که یکی از بزرگان اقوام پدرم را آوردند در تلویزیون وقت جمهوری اسلامی . بچه بودم اما بزرگ تر ها بعدا گفتند که چقدر جوانان در زندان از ادامه مبارزه نا امید شدند, وقتی او اعتراف کرد که چقدر اشتباه کرده.

نمی دانم او در آن اعترافات چه گفت اما می دانم که آن ها که در زندان بودند و برخی که بیرون, یا از ادامه مبارزه دست کشیدند یا آن قهرمان در نظرشان فرو ریخت.

هفته گذشته بود که اعترافات همرزمان موسوی و خاتمی و اصلاح طلبان, از تلویزیون جمهوری اسلامی پخش شد.

تفاوت در این بود که این بار کسی از زندانیان سیاسی دستگیر شده و معترف, قهرمان نساخته بود که با چنین نمایش هایی فرو بریزد.

و کمتر کسی را دیدم که ناامید شده باشد از ادامه راهی که پا گذاشته در آن.

نمایش اعترافات گویی با همان سناریوی اولیه نوشته شده بود. با کمی تغییر که نویسندگانش جوان تر شده بودند و با کمک اینترنت و چند کتاب, کلمات و جملات جدید در سناریوی اعترافات گنجانده بودند.

آن سال ها هم کسانی را به محاکمه کشیدند و نمایش اعترافشان را پخش کردند که به تعبیر امروزی, بیدادگاه شاه را تجربه کرده بودند, مصیبت مرگ عزیزان و شکنجه خود را چشیده بودند اما از اعتقاد خود دست نکشیده بودند.

آن سال ها, زندانی, قهرمان بود و اعترافش, شکست او به حساب می آمد. اما امروز, جوانان و پیرترهایی که جریانات سیاسی روز را از خیابان و اینترنت جستجو و دنبال می کنند, آرمان خود را می جویند و اگر رهبرانشان را به چنین اعترافی وادارند, رهبر دیگری بر می گزینند تا مسیرشان برای رسیدن به آرمانشان ضربه نخورد.

آنچه نمی دانم این است که نمایشی که هفته پیش شروع کردند, تا کجا قرار است ادامه بیابد؟ تا آخرین رهبر؟

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 8:51 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

جمعه 9 مرداد1388

از فیلم های دوران کودکی تا فیلم های دوران جوانی

بروس لی, قهرمان دوران کودکی من بود و هنوز هم فیلم هایش در من هیجان می آفریند. هربار که مانند سال های دهه شصت, در برابر قدرت بیرونی, کم می آورم, دیدن فیلم های این قهرمان که یک تنه مبارزه می کند و پیروز می شود, امید ادامه زندگی به من می دهد.

در کنار او, شخصیت هایی مانند استیو مک کویین یا مارلون براندو, که در تمام فیلم هایشان نقوذ ناپذیر و قوی بودند و مشکلاتشان را با ابتکار و خلاقیت شان حل می کردند, بدون این که جزییات فیلم هایشان یادم بماند, برایم قهرمان و ایده آل بودند.

اما گویا دوران مبارزه اواخر دهه هشتاد, برای من الگوهای دیگری می طلبید. الگویی که گویای تمام ویژگی های امروز مبارزه آزادی خواهی ملت ام باشد.

فیلم میهن پرست, (Patriot), با بازی مل گیبسون, برای من تمام نشانه های لازم این مبارزه را دارد.

در این فیلم هیچ کس قهرمان نیست. قهرمان دوران گذشته, امروز خودش از کرده هایش پشیمان است و با دست خودش, خود را از چشم دیگران می اندازد و وقتی دوباره به میدان برمی گردد, مشروط برمی گردد : تا زمانی که از مسیر منحرف نشده است.

مل گیبسون, سمبل نسل انقلابی و جوانی است که در دوران اول انقلاب, با شیوه های تند روانه خود, کارهایی کردند که همان موقع , قهرمان عده ای از مبارزه خواهان شدند. اما همین نسل, با پا گذاشتن به سن و بالا رفتن تجربه, شدند اصلاح طلب و گذشته خود را به نقد کشیدند.

اولین نکته اش برای من, پذیرش همین آدم با همه کش و قوس ها و ضعف و قدرت هایش توسط انقلابیون جدید بود. انقلابیون جدید دیگر قهرمان نمی خواستند, آن ها رهبری می خواستند که در مسیر آزادی, به آن ها کمک کند و تا آخر بایستد. اگر مل گیبسون, در اول کار همراهشان نشد, ان ها رهبر دیگری را برگزیدند, کما این که نسل آزادی خواه امروز چنین کرد و بارها رهبران مختلفی را تجربه کرد اما با کنار کشیدن یا به میدان نیامدن آن ها, میدان را خالی نکرد.

نکته دیگری که در این فیلم برای من بارز بود, تلاش همه افراد, از آن ها که جوان و تازه به دوران رسیده بودند تا آن ها که لاابالی (خس و خاشاک) شناخته می شدند و تا حتی کشیش, برای همراهی با این مسیر بود و شعار همه هم یک چیز: آزادی.

نیروهای متخاصم, در نگاه اول با وجود خشونت هایی که کردند, دچار اختلاف شدند و رهبر اصلی شان, مامور خشن را تشر زد که خشونت های تو باعث ایجاد نفرت از ما و محبوبیت طرف مقابل شده است. اما زمانی که به خودش اهانت شد(حقه ی جنگی که مل گیبسن برای آزادی زندانیانش سوار کرد), دستور خشونت تا سر حدش را صادر کرد. عصبانیت های آن فرمانده جنگی مرا به یاد خامنه ای و سخنرانی های مختلفش بعد از انتخابات می اندازد و فرمانده خشن زیر دستش, سمبل تمام فرمانده هان خشن سپاه و بسیج که خشونت را برای رسیدن شان به هدف مجاز می دانند و هیچ قانونی را قابل رعایت کردن نمی شمارند: حقوق زندانی, احترام به حقوق خانواده ها و تسلیم شده ها و .... اعتراف گیری با  هر قیمتی.

اما آن چه در نهایت برایم امیدبخش و ایمان آفرین بود, تلاش خستگی ناپذیر مل گیبسون و تمام همراهانش بود با تمام هزینه هایی که پرداخت کرده بودند برای رسیدن به هدف نهایی شان. آن ها جان خودشان و امنیت خانواده هایشان را وسط گذاشته بودند تا در آینده ای که نمی دانستند کی خواهد رسید, همگی یا نسل های بعد یا بازماندگان به امنیت و آزادی برسند و در نهایت هم همین ایستادگی پیروزشان کرد. و از همه مهم تر در آخربود که هیچ کس بیشتر از حق مخالفان آزادی, متعرضان نشد. آزادی, شروطی دارد که احترام به حقوق دیگران حتی مخالفان از مهم ترین آن است.

مبارزه مردم شهرهای ایران از جمله تهران به هر نحو و در تمام شرایط, مرا بیشتر امیدوار کرد که تنها همین مسیر است که می تواند موفقیت آمیز باشد. همان مسیری که تاریخ واقعی آزادی خواهی دنیا چنانچه در فیلم میهن پرست گوشه ای از آن را نشان می دهد پیموده شده. مردم با بوق, ترافیک و شعار الله اکبر, مبارزه می کردند و شیشه های شکسته ماشین هایشان, کمترین هزینه بود در مقابل افرادی که شب چهلم کشته شدن ندا و خیل دیگری از آزادی خواهان شهید شده, کشته شدند.

امروز تنها آرزویم این است که بتوانم گوشه ای از این فریاد آزادی خواهی باشم, و دیگر نگران خون هایی که ریخته شد نیستم.

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 18:6 | موضوع:
• لینک ثابت   •