تبليغاتX
زندانی شماره هیچ
امروز 

شنبه 30 خرداد1388

یک روز دیگر هم به سلامت گذشت

زمانی که از ملاقات مامان برمی گشتیم خانه، فقط به خودم می گفتم، یک هفته دیگر هم به سلامت گذشت.

بعضی شب ها جلوی در بزرگی که رو به ایوان خانه باز می شد، می نشستم، پنجره رو باز می کردم و به آسمون شب خیره می شدم.  بعد ملتمسانه دعا می کردم تا هفته ای دیگر هم بگذره و باز بتونم صورت گردش رو از بین چادر مشکیی که ازش متنفر بودم ، ببینم.

روزهایی هم که ممنوع الملاقات شده بودیم و ۶ ماهی از مامان بیخبر بودیم، خدا، تنها مونسی بود که باهاش از مامان می گفتم  و نماز تنها راهی بود که می شناختم برای این که حرف هام رو باهاش بزنم.

امشب، یک بار دیگه به خودم گفتم: یک شب دیگه هم به سلامت گذشت.

یک شب دیگه هم، با همه ضربه هایی که توی سر و صورت آدم ها خورد و با وجود آدم هایی که کشته شدند -شاید- ، برای عده ای گذشت تا امیدوار باشند روزهای دیگری هم هست برای ادامه دادن.

بعد ها مامان گفت که توی همون روزها، گاهی بی نصیب نمی مونده از ضربه های لگد و مشت و شلاق. اما من فقط می دیدم که مامان، هنوز از ته اون راهرویی که از ناکجا ، رو به من باز می شد، داره می آد و کوتاه تر از همه -حتی پیرمرد خپل سپاهی توی سالن-، پا بلند می کنه که ما رو ببینه و من هم قد بلندی می کنم که صورتش رو تشخیص بدم میون اون همه صورت سفید بیرون زده از بین چادرهای مشکی.

همسرم که زنگ زد و گفت :"ما سالمیم و من الان رسیدم خونه" فکر کردم رفتم ملاقات ماما ن و هیچ حرفی و کلامی به خاطرم نیست جز این که ناگفته شنیده باشم:"من سالمم و هنوز زنده"

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 23:16 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه 25 خرداد1388

خرداد شصت و خرداد 88

زمانی که شنیدم موسوی برای تظاهرات آرام از انقلاب تا آزادی مردم را به خیابان دعوت کرده، ناخودآگاه تنم لرزید. تنها خشونت خرداد به یادم آمد با ۲۸ سال فاصله.

مدت زیادی از حادثه خرداد شصت نگذشته بود که مامان را دستگیر کردند. آنچه هم در ذهن من ماند از این حادثه همین بود تا بعدها لابلای خاطره این و آن و همین اواخر از زبان مامان، چیزهایی از آن روز شنیدم. روزی که مجاهدین برای اعتراض به آنچه نگرانی از قبضه شدن حکومت به دست سران وقت جمهوری اسلامی می نامیدند، هوادارنشان را برای راهپیمایی، ساماندهی کردند.

آنچه هم رخ داد البته چیزی نبود جز هجومی وحشیانه به بهانه بیم از حمله مسلحانه و سازماندهی شده مجاهدین و جنگ، علنی شد و بعد از مدتی هم به نفع حکومتیان مغلوبه. بعد از آن درگیری های خیابانی، هر که را توانستند گرفتند و البته کم هم اعدام نکردند همان روزهای اول.

زمانی که آقایان ریاست جمهوری احمدی نژاد را رسما اعلام کردند، نیامده بودند که عقب بنشینند. و زد و خورد های بعد از آن هم همین را می گفت. و حالا راهپیمایی.

همان حول و حوش و کمی بعد از حادثه خرداد شصت بود که موضوع کودتای نوژه، از دیگر ابهامات ذهن کودکانه من، شکل گرفت. کودتایی که به یکی از اقوام خمینی نسبت داده شد و بعد از آن، قطب زاده، اعدام شد و شریعتمداری که آن موقع مرجع تقلید بود و برای خودش و خیلی ها که مقلدش بودند، آدمی شناخته شده بود، خانه نشین و بی لباس.

حالا هم حملاتشان به هاشمی، نه برای من تازگی دارد و نه عجیب و غیر قابل باور است. آن زمان، یک مرجع تقلید را از صحنه حذف کردند و حالا رییس مجمع تشخیص مصلحت خودشان و رییس خبرگانشان را .

هنوز که هنوزه کسی به من پاسخ نداده کودتای نوژه، بر اساس کدام مستندات قرار بود شکل بگیرد؟

اعترافات آقای قطب زاده که خودش متهم بود و در زندان به همه آن ها معترف شده بود؟ و مستنداتی که هیچگاه صحتشان را نفهمیدم و اصلا خودشان را هم نه دیدم جایی و نه شنیدم به دقت؟

حالا سخت است ده ها اتهام از اغتشاش در امنیت ملی و تلاش برای براندازی را چسباندن به میر حسین و خاتمی و کروبی؟ حساب هاشمی هم که با آن دزدی هایی که حتما کرده است و اعتراف هم خواهد کرد و اگر هم نکرد، مهم نیست، روشن است. 

خلاصه این روزها می ترسم، تمام وجودم بعد از ۲۸ سال، مملو از اضطراب و نگرانی است. دوباره با چه هزینه ای مردم سر جایشان خواهند نشست؟ خرداد ۸۸، کدام بخش از خرداد ۶۰ را تکرار خواهد کرد؟ و کدام جوانان قربانی تمامیت خواهی های گروهی خواهند شد که اقلیت اگر نباشند، تمام و اکثریت نیستند؟

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 20:39 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

پنجشنبه 21 خرداد1388

قواعد بازی

اوایل دهه شصت بود و بعد از زندانی شدن مامان بزرگ، دوباره پای ما به خونه اش باز شده بود. دایی کوچکم، فارغ از بکن - نکن های مامان بزرگ، هم از پدر مریضش مراقبت می کرد و هم متنوع ترین وسایل بازی رو  برای خودش می خرید که البته ما هم بی نصیب نبودیم. گیم های کوچک، آتاری، آپارات و انواع توپ های تنیس و فوتبال، سرگرمی های ما توی آن خانه قدیمی دو طبقه بود.

البته ما تنها زمانی لذت بازی را به درستی می چشیدیم که سر دایی به کار دیگری گرم بود، یا مهمان داشت یا وسیله بازی دیگری مشغولش کرده بود. در غیر این صورت یا نوبت بازی به ما نمی رسید یا اگر می رسید، همیشه بازنده بازی بودیم، مگر شانس می آوردیم و همبازی خودش می شدیم.

اگر بازی تک نفره بود، او یا با مهارت بازی می کرد یا راهی را می چید که وسیله بازی کمتر به دست ما بیافتد.

اگر بازی گروهی بود، یا اصلا ما را راه نمی دادند، وقتی قرار بود بازی ورق کنند و گروهشان هم تکمیل بود. یا اگر راه می دادند، بازی همیشه یک طرفه بود.

بازی های مورد علاقه آن دوران مان، عمو پولدار بود و یوروپولی. اما قبل از بازی، دایی کوچکم بود که قاعده بازی را می گفت، نه اون طوری که پشت جعبه اش یا روی کاغذ مجزایی نوشته بود، آن طور که خودش دوست داشت. در میانه های بازی هم، هر جا لازم بود، قاعده تازه ای می گذاشت یا قواعد قبلی را تغییر می داد.

تقلب در بازی هم که روی شاخش بود. ما هم که بجه بودیم و یا نمی فهمیدیم، یا از کنارش می گذشتیم چون زورمان نمی رسید، یا جنجال درست می کردیم. در این موارد هم دایی محترم با هوچی گری و هزارتا سفسطه بازی، حرف خودش را به کرسی می نشوند و اگر موفق نمی شد، بازی، نیمه کاره رها می شد.

امروز حدود ۲۶ ، ۲۷ سال از آن روزها می گذرد.

و امروز برای من، تکرار همان بازی هاست، بازی هایی که یا نیمه کاره رها شده بود یا من و خواهرم همیشه بازنده اش بودیم مگر تنها به قاعده دایی ام بازی می کردیم یا مهم تر از آن، همپیاله بازی اش می شدیم.

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 21:59 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

جمعه 15 خرداد1388

مرگ خمینی, ناراحتی یا خوشحالی؟

صبح روزی که خبر فوت خمینی رو اعلام کردند، حال عجیبی داشتم. می دونستم خوشحال نیستم. داشتم یاد می گرفتم که از مرگ دشمنم هم خوشحال نشم. اما ته دلم ناراحت بودم. ناراحت  نه از مرگش که از نوع مردنش. پاسخگو نبودنش بابت همه کارهایی که من خیانت و جنایت می دونستم،بیشتر عصبانی ام می کرد و حالا فکر می کردم :"خوب که چی؟"  به نظرم اینطوری رفتن، شایسته اش نبود.

چیز دیگه ای هم نگرانم می کرد. نمی دونم چرا، طبیعتا تحلیل کارشناسانه نبود، اما یک حس کودکانه به من می گفت اوضاع اگر بدتر نشود، بهتر نخواهد شد.

یادم نیست سه روز عزای عمومی بود یا ۷ روز. اما مادرم مرا فرستاد نانوایی و دو ساعتی توی صف بودم که نون برای روزهای آتی داشته باشیم. امتحان های پایان سالمان هم عقب افتاد. من راهنمایی بودم و خواهرم دبیرستان و البته هیچ کداممان از این بابت ازمرگ خمینی خوشحال نشدیم. چون هر چه خوانده بودیم، چند هفته دیگر دوباره باید می خواندیم. به قول خواهرم، مرگش هم برای ما مصیبت بود.

از نونوایی که آمدم، بزرگ تر ها پای تلویزیون بودند و پیش خودشان آینده را ترسیم می کردند و پدرم هم لابلای هر برنامه، فحش زشتی می داد. رفتم توی اتاقم، در رو بستم، دفتر نقاشی ام رو برداشتم و تصاویری که از شنیدن نام خمینی توی ذهنم نقش می بست کشیدم. تصاویری از تیرگی، آدم هایی که دستشون به خون آلوده است، آدم هایی که مغز یا چشم ندارند و ....  البته چون نقاشی ام اصلا خوب نبود، بعدا اون دفتر رو دور انداختم.

یکی از دوستانم همیشه می گفت "نگاه تو به امام با بغض ناشی از کشته شدن دایی ها و زندانی شدن مادرت همراهه" و من هیچ وقت نتونستم بهش بگم که این همه اتفاق، برای من فرصت شناختن و دیدن چیزهایی بود که بدون اون اتفاقات، هیچ وقت نمی فهمیدم.

روز بعد همگی رفتیم منزل مادربزرگ و زدیم به کوچه فراموشی. بزرگ تر ها تلویزیون نگاه می کردند و حرص می خوردند و ما بازی می کردیم تا فراموش کنیم.

 

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 19:6 | موضوع:
• لینک ثابت   •