چهارشنبه 3 مهر1387
دهه شصت؛ نه دادی، نه فریادی، نه حتی اشکی و آهی
محمد ملکی، در یادداشتی که سال گذشته در گویا
منتشر شده بود، از واقعه یا فاجعه تابستان 67 گفته بود. در آنجا اشاره کرده بود به
شرایط خانواده های زندانیان در آن سال و بی خبری شان از سرنوشت عزیزان شان و این
که :"نه دادی، نه فریادی: تنها اشکی و آهی."
یادم آمد از خاطره ای که مادربزرگ، از دیدن پسر
وسطی اش، در زندان شاه تعریف می کرد: مدتی از دستگیری دوباره اش بعد از فرارش
گذشته بود تا بالاخره اجازه ملاقات دادند. در یک حیاط که دور تا دورش سرباز
ایستاده بود، در یک قفس آهنی که دو سرباز بالایش و دو سرباز داخلش ایستاده بودند،
پسرش در حالی که دست هایش زنجیر شده، زیر اسلحه ای که روی شانه اش قرار داشت،
نشسته بود. مادری بعد از حدود یک سال، فرزندش را در این وضع می بیند و البته :نه
دادی، نه فریادی و نه حتی اشکی و آهی.
سال های قبل از واقعه شصت و هفت، برای ما همین
شرایط بود: نه دادی، نه فریادی، و نه حتی اشکی و آهی. ملاقات های حضوری کوتاه مدت
اوایل زندان با مامان هم همین وضع را داشت. ملاقات هایی که بعد ها فهمیدم حتی
مادرم هم آن ها را دوست نداشت. من از دیدار های کوتاه با مادرم در آن چادر سراسر
مشکی در کنار دو سرباز که حداقل یکی اش را یادم هست که زن بود و نگاه های دایمی و
سردشان بیزار بودم. آن موقع فکر می کردم گفتن اینکه دلم رضا به این دیدار نیست،
برای مادری که هر هفته فرزندش را از پشت شیشه می بیند، آزار دهنده باشد و البته
خوشحال شدم زمانی که دیگر خبری از این دیدار ها نشد و بعد از 20 سال فهمیدم همان
زمان مادرم از این دیدار ها سرباز زده. خودش می گفت یک بار که تحت فشار بوده در
بازدید یکی از آقایان نماینده دادستانی، در پاسخ به وعده او برای ملاقات حضوری، محترمانه
گفته بود: پیش کش.
در همان ملاقات ها، به سختی در آغوش مادرم می رفتم،
ساکت می نشستم، نگاهش می کردم، نگاهم می کرد و منتظر می ماندیم تا موقع خداحافظی
را اعلام کنند و از هم جدا شویم. دیدار در یک اتاق کوچک تاریک با دو در آهنی که
یکی به سالن اصلی ملاقات باز می شد و دیگری به راهرویی که مادرم را می آورد و می
برد، بیشتر از آنکه لذت بخش باشد، عذاب آور بود. آن هم وقتی می دانی هر واکنش تو، می تواند به بدتر شدن شرایط کمک کند. پس : نه دادی، نه فریادی، نه حتی اشکی و آهی که هر کدام این ها می توانست جریمه سنگین تری داشته باشد از دوری همیشگی تا از دست دادن آنچه فکر می کردیم مهم است(ارزش ها)
این روزها ترجیح می دهم وقتی با فردی که
آشنایی زیادی با او ندارم تنها هستم. سرم یا سرش یا هر دو گرم باشد یا موضوعی باشد
که ساعت ها از آن حرف بزنیم. عذاب آور است برای من فکر کردن به این که او از من توقع
حرف زدن دارد و من حرفی برای گفتن ندارم.
