جمعه 12 بهمن1386
نمره بیست انضباط، از ترس فراخوانده شدن مادری که نداشتم
بچه که بودم، اینطور که دیگران می گویند، شر و شلوغ بوده ام. عکس های بچگی ام هم جز یکی که مال سه یا چهار سالگی است، آنهم جلوی یک دوربین رسمی (عکاسی)، همه، تار و تیره است و بدون آرام و قرار. اما همه این ها، گویی آدم دیگری بوده اند که من از او هیچ خاطره ای ندارم. یادم نمی آید که تا کمر لب پنجره یا از لای نرده ایوان خانه آویزان می شده ام و ممکن بوده از همان بالا پرت شوم پایین.
فقط از یک
زمانی به بعد، یعنی از همان 7 سالگی که خاطره های روشنی از آن دارم، بچه ساکت و
آرامی شدم. نمی دانم چه مدت قبل از دبستان، بچه مودبی شده بودم، اما می دانم در
این دوره و طبق عادت در دوره های بعد از آن، دلم نمی خواست کاری کنم که لازم باشد
پای اولیایم به مدرسه بکشد. ترجیح می دادم که برای کارنامه دادن هم کسی را به
مدرسه نخواهند. آن وقت بود که باید رو می انداختم به مادربزرگم که جز یک بار و آن
هم یادم نیست کی بود و اصلا بود یا نه، به مدرسه نیامد، پس باید از زن عمویم می
خواستم که همراهم بیاید، و این، برایم سخت بود. البته اگر به او می گفتم که چاره
ای هم از گفتن نبود، او با جان و دل می آمد و آمد هم.
برای من عادی شده بود که
بقیه مادرهایشان را برای کارهای مهم به مدرسه بیاورند و من کس دیگری را، اما برایم
عادی نشده بود و برای همین هم کاری نکردم که این اتفاق بیافتد که پای همان کس دیگر، غیر از زمان های عادی مثل ثبت نام و کارنامه گرفتن به مدرسه باز شود. یک بار هم که این
اتفاق داشت می افتاد، اشکال از خود من نبود، که همه بچه ها داشت کارشان به اخراج
می کشید و دو نفر خدا رحمشان کرد و یکی، من بودم.
هر بار که می خواستم برای کاری – همان کارنامه های میان فصل و آخر سال- به زن
عمویم بگویم که فلان موقع مدرسه مان باشد، دلشوره به جانم می افتاد که اگر نتواند،
اگر نیاید ....
و هر بار که تنبیه عمومی می کردند، دلپیچه داشتم که نکند معلم یا ناظم، داد
بزند: فردا همه با مادرهایشان به مدرسه بیایند.
مودب بودن من، یک خصلت تربیتی و خود خواسته نبود، ناخودآگاه من، به من می گفت
که نباید چیزی را به هم بریزم، نباید کاری کنم که کسی از خانواده ام به مدرسه
فراخوانده شود و حتی کاری نکنم که نامم را بخوانند و خودم را احضار کنند.
محافظه کاری، خوی همیشگی و گاه آزاردهنده من شد که نکند کسانی فراخوانده شوند
که یا نیستند یا نمی خواهم که به خاطر من، وادار به پاسخگویی شوند.
