تبليغاتX
زندانی شماره هیچ
امروز 

چهارشنبه 26 دی1386

آزادی های نداشته دهه شصت من

بچه ها اغلب در سنین کودکی، آزادی را تجربه می کنند؛ اینکه هر آنچه بخواهند، بشود. در بزرگسالی است که آرام، آرام باورهای محدود کننده آن ها را در گیر می کند. اما این حس محدودیت و ناچار بودن، از همان کودکی با من بود. از همان کودکی بود که فهمیدم چاره ای ندارم جز پذیرفتن آنچه بیرون رخ می دهد. گرچه این تجربه، یکی از مهم ترین اصولی را که آرامم نگاه می دارد همیشه، به من آموخت، اما در سنینی مثل الان است که هر آنچه حکم اجبار می یابد، آزارم می دهد وحشتناک. گاهی که همسرم می گوید:"باید ..." دیگر فکر نمی کنم بعد از آن سه نقطه کذایی چه خواهد گفت، "باید برای من چنان کنی ..." یا " باید برای خودت فلان چیز را بخری ..." اصلا هم برایم فرقی نمی کند که خودم هم آن کار را دوست دارم یا نه. تنها همان کلمه لعنتی "باید" اول جمله کافی است که عصبی و ناراحتم کند. مقاومت می کنم و گاهی با بدخلقی آن را انجام می دهم یا نمی دهم.

اجباری که در کودکی داشتم برای پذیرفتن هر آنچه رخ می داد، کافی بود تا دیگر حاضر نباشم کلمه ای را که تمام زندگی مان را تشکیل داده بود، بشنوم.

کافی بود برایم که مادرم مرا جایی ببرد -جلسات و برنامه های مجاهدین- که نه لذتی از آن می بردم و نه علاقه ای به بودن در آن داشتم. کافی بود که مادرم را جایی ببرند که در هیچ چیزش، تاریخ و ساعت ملاقات و این که اصلا ملاقاتی باشد یا نباشد، دخالتی نداشتم. کافی بود که مادربزرگ، بعد از آن ساعت های خسته کننده ملاقات، ما را جایی ببرد - خانه یک مادر مجاهد - که باز نه سرگرمی بود و نه حرف خوش آیندی برای زدن و شنیدن. این همه کافی بود که الان حاضر نباشم کاری را انجام دهم که با کلمه "باید" شروع می شود.

هر چند می دانم گاه باز هم ناچارم به انجام دادن خیلی از کارها، اما ترجیح می دهم آن ها را بدون کلمه باید انجام دهم.

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 19:54 | موضوع:
• لینک ثابت   •