دوشنبه 21 آبان1386
آخرین خنده های کودکانه ما در خانه پدربزرگ
اوایلی که پدربزرگ هنوز حالش خیلی بد نشده بود، من چیزی جز حواس پرتی های گاه و بیگاهش که اغلب معلوم بود کاملا آگاهانه است، چیزی نمی دیدم و نمی فهمیدم. پدر بزرگ خیلی باهوش بود. این رو همون موقع می دونستم، الان می تونم بگم که شاید آگاهانه داشت مغز خودش رو از كار مي انداخت. او كه مرگ دختر و دامادش قبل از انقلاب رو از سر گذرانده بود، مرگ پسر كوچكش، دستگيري پسر و دختر بزرگش، تسخير چندماهه خانه اش و مهم تر از همه، دستگيري همسرش رو نمي تونست يا نمي خواست تحمل كنه. او خودش رو خادم كشورش مي دونست، چه قبل از انقلاب و در حسينيه ارشاد و چه بعد از انقلاب در مجلس. حالا نمي تونست اين همه بي حرمتي (از نظر خودش) رو تحمل كنه و نكرد. به قول پزشك ها، هر روز مغزش كوچك تر شد. به حدي كه تنها خاطره هاي دور رو نگه داشت، خاطره هايي كه ازشون دل خوش تري داشت.
اوايل، يادمه دايي كوچك و برادرم با پدر بزرگ ورق بازي مي كردند و او را مجبور مي كردند عينك راه دورش را بزند. بعد هم از روي عينكش، ورق هايش را مي خواندند و ... يادم نمي آيد برنده اين بازي ها چه كسي بود، اما پدربزرگ با اين جور بازي كردن ها كنار آمده بود.
يك بار غروب بود، منزل پدربزرگ بوديم. پدر بزرگ هنوز حالش خوب بود، روي مبل قديمي و كهنه اي كه سال ها بعد، بعد از آمدن مادربزرگ از زندان، ديگر نبود، نشسته بود. من روي يك دسته مبل، خواهرم روي دسته ديگر مبل، و برادرم روي زمين مقابل پدربزرگ نشسته بوديم. يادم نمي آيد چه مي گفتيم و به چه مي خنديديم؛ از آن خنده هايي كه به سرت مي زند تا هر كاري بكني.
من گاهي پشت سر پدربزرگ مي رفتم و دستم را به سر چرب اش مي كشيدم يا دستهام را دور گردنش حلقه مي كردم.
آن روز، كلي به شلوار يا پيژامه پدربزرگ با آن سوراخ سر زانويش خنديديم. شايد اولين بار، اصطلاح سيب زميني براي سوراخ شلوار را آن جا شنيدم. يادم نمي ايد آن شب، چه كسي اول از همه، انگشت در سوراخ شلوار پدربزرگ كرد و آن سيب زميني را بزرگ كرد. ولي يادم هست كه چند دقيقه بعد، ميان شوخي و خنده ما و پدر بزرگ، يك پاچه از شلوار او كاملا نصف شده بود. پدر بزرگ بلند شد، با همان شلوار نيمه و چرخي زد. مادربزرگ حرص مي خورد و ما مي خنديديم.
اين ها شايد آخرين خنده هاي از ته دل ما و پدربزرگ بود. پدربزرگ طاقت نداشت خيلي تنهايي بخندد. وقتي مامان بزرگ را بردند، پدربزرگ هم زد به صحراي كربلا، مدتي بي جهت خنديد و بعدها ديگه نمي دونم فكرش به كجا رفت.
هیچ وقت بعد از اون، اون طور کودکانه و بی دغدغه نخندیدیم ..... هر بار هم که خواستیم بخندیم، گفتند، زیاد نخندید، آخر هر خنده، گریه است. و ما هم که آشنا با گریه های بعد از خنده، سعی کردیم زیاد نخندیم.
پنجشنبه 3 آبان1386
کینه، اعدام، نفرت و همه آن هفت روز حصبه
اجازه من رو هم گرفت. تابستان بود و من گاهي استخر مي رفتم. همه برنامه هام رو كنسل كردم و باهاش رفتم. ما پنج نفر بوديم: مامان بزرگ، من، يكي از دوستان اش كه خانم پير و تحصيل كرده اي بود و دو تا خانم ديگر كه در اصطلاح گروه مجاهدين، "مادر" به حساب می آمدند.
توي آن سفر جز چند ساعتي كه كنار درياچه اروميه، خودم رو با لجن ها سرگرم كردم و با كودكي هم سن و سال خودم و البته محلي آشنا شدم، تمام وقت با مامان بزرگه و دوستانش بودم و زنگ خاطرات قرمز تيره و كدرشان در گوش من دایم صدا مي كرد. خاطراه زندان هايشان، ملاقات هايشان و بچه هايي كه ديگر ندارند. پشت سرم كه در ماشين مي نشستند، مقابلم كه در اتاق كوچك كرايه اي بندر شرف خانه نشسته بودند، كنارم كه براي خوردن غذا و عصرانه و صبحانه مي نشستند، همه جا حرف همين خاطره ها بود. وقتی نبود که که یکی از آن ها از شدت فشار و ناراحتی، اشک در چشمانش حلقه نزند و حتی کمی بلند تر، گریه نکند.
البته من، دلم خوش بود به جایی که تا به حال ندیده بود و تجربه منحصر به فردی که از دریاچه نمک و سفر تنها به دست آورده بودم.
مامان بزرگ هم با این که سعی می کرد حواسش به نوه عزیزدردانه اش باشد، اما سرگرم خاطره های دیگران بود و خودش از خاطراتش می گفت.
شبي كه از بندر به سمت تبريز حركت كرديم، حس كردم گرم شده ام، گرم گرم. در یک روزی که در تبريز بودم، ديگه داغ شده بودم و در هيچ برنامه مشتركي شركت نكردم، فقط خوابيدم. بعد كه مامان بزرگ رفت سرعين، مرا سوار اتوبوس كرد و فرستاد تهران.
صبح زود رسيدم، به اندازه ي پولي كه از تبريز تا تهران داده بودم، به تاكسي دادم تا مرا به خانه برساند. آن روز، شروع دو هفته تب شديد بود. تبي كه جز چند ساعتي، قطع نشد. یک هفته در خانه خوابیده بودم، صبح به این امید که تب قطع شده، شروع می شد و شب، با تب شدید می خوابیدم.
بعد از هفت روز مرا با شبهه حصبه، در بيمارستان بستري كردند. دکترها حدس می زدند که آب استخری که می رفتم، مرا به این روز درآورده. بالاخره هم، بدون آن که حصبه آشکار شده باشد، بعد از یک هفته سخت، از بیمارستان مرخصم کردند.
حصبه اي در كار نبود، هيچ چيز نبود، هيچ چيز به جز سنگيني انبوه خاطراتي كه هيچ چيزش به يادم نمانده، جز تيرگي و سياهي و كدورتي كه در اين سال هاي دهه سي زندگي ام هم نمي توانم از سر بگذرانمشان، چه برسد به آن سال هاي نوجواني.
آن سفر، آخرين سفر من با مامان بزرگ بود كه بعد از آن، هر سال چندين بار و چندين جا رفت و با خيلي از دوستانش.
