زندانی شماره هیچ
کودکی های شمارش نشده سال های دهه شصت من
امروز
سه شنبه 27 شهریور1386
روياهاي كودكي من و ديدن مامان در خيابان و خانه
از اونجايي كه در ايميل ها، كامنت ها و پيام هاي خصوصي، بارها به عنوان مطلب قبلي(نفرت از نام مادر مجاهد) اشاره شده بود، به نظرم رسيد حداقل يك بار ديگه نكته اي رو يادآوري كنم :
1) آنچه مي نويسم خاطرات كودكي من است و ربطي به اعتقادات كنوني ام ندارد
2) من به تمام مادران مجاهد، مادر خودم و مادربزرگ عزيزم احترام مي گذارم و به ايستادگي شان، ارج مي نهم.
3) آن چه مي نويسم خاطره هاي كودكي است كه خودش و خانواده اش، از جمله مادران مجاهد آن، قربانيان حوادث دهه شصت بوده اند
4) از تمام كساني كه مخالف نوشته هاي من هستند يا بخشي از آن را دوست ندارند، سپاسگذارم كه صبورانه به وبلاگ من سر مي زنند و آن ها را مي خوانند
يك روز كه توي خيابان شريعتي با خواهر و پدرم براي خريدي كه نمي دونم چي بود، قدم مي زديم؛ زني رو از دور ديدم كه كمي قدش كوتاه بود و هيكلش آشنا به نظر مي رسيد. اما قبل از اين كه هيكل و راه رفتنش كه نمي تونستم بهش دقيق بشم، توجه ام رو جلب منه، روسري اش من رو به طرفش كشوند. سال ها بعد فهميدم مشخصه زن هاي مجاهد اوايل انقلاب، روسري شون بوده. من آن روسري رو روي سر مامانم ديده بودم: يك روسري خالخالي سفيد و تيره فكر كنم تيرگي اش به قهوه اي و روشني اش به زردي مي زد. روسري رو كه ديدم شك نكردم، حتي به اين فكر نكردم كه مامان اينجا چه كار مي كنه. شايد سومين سال دستگيري اش بود و شايد زماني بود كه مدتي ازش خبر نداشتيم. ولي مطمئن نيستم، هر چي بود، من روسري مادرم رو ديده بودم. به بابا و خواهرم هيچي نگفتم چون مي ترسيدم مامان رو گم كنم. دويدم و تو پياده رو دنبالش گشتم. وقتي به نزديكي هاش رسيدم، ديدم هيچ شباهتي به مادرم نداره.
بعد به خودم اومدم : نفهميدم چطوري خودم رو به توهم باختم، ولي ديگه كاري اش نمي شد كرد. تا سال ها اين خاطره رو به كسي نگفتم. حتي نگفتم توي همون سال ها، يعني شايد دومين سال دستگيري مامان، زنگ در رو زدن. منتظر كسي نبوديم. گوشي آيفون رو برداشتم، يك نفر از پاي گوشي گفت: منم.
قلبم شروع كرد به تاپ تاپ كردن. باورم نمي شد، مامان بود؟ اين صدا، صدايي بود كه دو سال تمام يا بيشتر از پشت آيفون مي شنيدم. خواهرم پرسيد كي بود؟ گفتم نمي دونم. گفت پس در رو روي كي باز كردي؟ هيچي نگفتم. در طبقه امون رو باز كردم. صداي مادربزرگم بود كه داشت با زن عموم احوال پرسي مي كرد. يكي از معدود دفعاتي بود كه دلم نمي خواست مادربزرگم را ببينم.
1) آنچه مي نويسم خاطرات كودكي من است و ربطي به اعتقادات كنوني ام ندارد
2) من به تمام مادران مجاهد، مادر خودم و مادربزرگ عزيزم احترام مي گذارم و به ايستادگي شان، ارج مي نهم.
3) آن چه مي نويسم خاطره هاي كودكي است كه خودش و خانواده اش، از جمله مادران مجاهد آن، قربانيان حوادث دهه شصت بوده اند
4) از تمام كساني كه مخالف نوشته هاي من هستند يا بخشي از آن را دوست ندارند، سپاسگذارم كه صبورانه به وبلاگ من سر مي زنند و آن ها را مي خوانند
يك روز كه توي خيابان شريعتي با خواهر و پدرم براي خريدي كه نمي دونم چي بود، قدم مي زديم؛ زني رو از دور ديدم كه كمي قدش كوتاه بود و هيكلش آشنا به نظر مي رسيد. اما قبل از اين كه هيكل و راه رفتنش كه نمي تونستم بهش دقيق بشم، توجه ام رو جلب منه، روسري اش من رو به طرفش كشوند. سال ها بعد فهميدم مشخصه زن هاي مجاهد اوايل انقلاب، روسري شون بوده. من آن روسري رو روي سر مامانم ديده بودم: يك روسري خالخالي سفيد و تيره فكر كنم تيرگي اش به قهوه اي و روشني اش به زردي مي زد. روسري رو كه ديدم شك نكردم، حتي به اين فكر نكردم كه مامان اينجا چه كار مي كنه. شايد سومين سال دستگيري اش بود و شايد زماني بود كه مدتي ازش خبر نداشتيم. ولي مطمئن نيستم، هر چي بود، من روسري مادرم رو ديده بودم. به بابا و خواهرم هيچي نگفتم چون مي ترسيدم مامان رو گم كنم. دويدم و تو پياده رو دنبالش گشتم. وقتي به نزديكي هاش رسيدم، ديدم هيچ شباهتي به مادرم نداره.
بعد به خودم اومدم : نفهميدم چطوري خودم رو به توهم باختم، ولي ديگه كاري اش نمي شد كرد. تا سال ها اين خاطره رو به كسي نگفتم. حتي نگفتم توي همون سال ها، يعني شايد دومين سال دستگيري مامان، زنگ در رو زدن. منتظر كسي نبوديم. گوشي آيفون رو برداشتم، يك نفر از پاي گوشي گفت: منم.
قلبم شروع كرد به تاپ تاپ كردن. باورم نمي شد، مامان بود؟ اين صدا، صدايي بود كه دو سال تمام يا بيشتر از پشت آيفون مي شنيدم. خواهرم پرسيد كي بود؟ گفتم نمي دونم. گفت پس در رو روي كي باز كردي؟ هيچي نگفتم. در طبقه امون رو باز كردم. صداي مادربزرگم بود كه داشت با زن عموم احوال پرسي مي كرد. يكي از معدود دفعاتي بود كه دلم نمي خواست مادربزرگم را ببينم.
یکشنبه 18 شهریور1386
"مادر مجاهد"، نامي كه از آن تنفر داشتم
ديگه ديدن مامان، هر هفته، از پشت شيشه لك دار و شنيدن صداش از پشت آيفون، عادتم شده بود. دوشنبه ها و گاه پنج شنبه ها. اگر دوشنبه ملاقات بود، صبح مي رفتيم ملاقات، كه اون روز رو يا كامل يا تا زنگ ظهر مرخصي مي گرفتيم از مدرسه؛ صبح زود مي رفتيم، شايد 8:30 – 9 آنجا بوديم و 11:30 – 12 بر مي گشتيم. اگر ملاقات ها پنج شنبه بود، بعد از ظهر مي رفتيم قزل حصار، ظهر كمي زود تر از تعطيلي مدرسه، بابا مي آمد دنبالمان و بعد خواهرم را كه مدرسه اش، 100 قدم بالاتر بود، سوار مي كرديم و مي رفتيم. حدود 2 بعد از ظهر بايد مي رسيديم زندان.
تنفرانگيز ترين بخش خاطره ام از اين دوران، زماني بود كه مامان بزرگه هنوز آزاد بود و با ما مي آمد ملاقات. برگشتن، البته روزهايي كه ملاقات پنج شنبه بود، مجبور بوديم سر راه قزل حصار – تهران، يك سر بريم كرج، خانه يك "مادر"؛ اصطلاحي كه مجاهدين به مادراني كه بچه هايشان كشته شده بودند يا نهايتا در زندان بودند، مي دادند. خودش، هم سن و سال مادربزرگم بود و هيچ سرگرمي خاصي هم در خانه اش نبود جز تكرار خاطره هاي خسته كننده و كسالت بار و البته غم انگيز. اون لحظات، بعد از ديداري كوتاه با مامان، فقط كسل كننده و البته طولاني بود. نمي دونم چرا بابا مي پذيرفت كه ما بريم اونجا. شايد روش نمي شد به مادربزرگم كه خودش يه مادر مجاهد به حساب مي آمد، چيزي بگويد.
و البته خوب ترين بخش خاطرات آن دوران ام هم، رفتن به ملاقات بود، آن هم از مدرسه. يك بار توي حياط مدرسه (دبستان)، براي خودم قدم مي زدم. دو تا از بچه ها آمدند و گفتند دم در كارت دارند. من هم دلم ريخت البته از خوشحالي، ديگه فكر نكردم كه چه روزيه، الان هم فقط فكر مي كنم كه وسط هفته، غير از دوشنبه بود. فقط دلم مي خواست بيان منو ببرن پيش مامان. با شوق كودكانه و ساده انگارانه اي پرسيدم: كي؟ اون ها هم جواب دادند : دو مرد خيكي. خنديدند و رفتند. نمي دونستم هووز هم دارند شوخي مي كنند يا واقعا كسي دم در با من كار دارد. توي ذهنم داشتم توي فاميل دنبال دو مرد خيكي مي گشتم كه ممكن باشه بيان دنبال من و من رو با خودشون ببرند. دلم مي خواست برم دم در و ببينم آيا واقعا دو نفر خيكي، آمده اند دنبال من يا نه؟
اون روز ديگه دلم نمي خواست مدرسه ادامه پيدا كنه. اين توهم كه مي شه خارج از برنامه تعيين شده و غير از جاي معين شده هم مامان رو ديد، تا آخر با من بود. مثل يك روز كه زني رو تو خيابون ديدم.
تنفرانگيز ترين بخش خاطره ام از اين دوران، زماني بود كه مامان بزرگه هنوز آزاد بود و با ما مي آمد ملاقات. برگشتن، البته روزهايي كه ملاقات پنج شنبه بود، مجبور بوديم سر راه قزل حصار – تهران، يك سر بريم كرج، خانه يك "مادر"؛ اصطلاحي كه مجاهدين به مادراني كه بچه هايشان كشته شده بودند يا نهايتا در زندان بودند، مي دادند. خودش، هم سن و سال مادربزرگم بود و هيچ سرگرمي خاصي هم در خانه اش نبود جز تكرار خاطره هاي خسته كننده و كسالت بار و البته غم انگيز. اون لحظات، بعد از ديداري كوتاه با مامان، فقط كسل كننده و البته طولاني بود. نمي دونم چرا بابا مي پذيرفت كه ما بريم اونجا. شايد روش نمي شد به مادربزرگم كه خودش يه مادر مجاهد به حساب مي آمد، چيزي بگويد.
و البته خوب ترين بخش خاطرات آن دوران ام هم، رفتن به ملاقات بود، آن هم از مدرسه. يك بار توي حياط مدرسه (دبستان)، براي خودم قدم مي زدم. دو تا از بچه ها آمدند و گفتند دم در كارت دارند. من هم دلم ريخت البته از خوشحالي، ديگه فكر نكردم كه چه روزيه، الان هم فقط فكر مي كنم كه وسط هفته، غير از دوشنبه بود. فقط دلم مي خواست بيان منو ببرن پيش مامان. با شوق كودكانه و ساده انگارانه اي پرسيدم: كي؟ اون ها هم جواب دادند : دو مرد خيكي. خنديدند و رفتند. نمي دونستم هووز هم دارند شوخي مي كنند يا واقعا كسي دم در با من كار دارد. توي ذهنم داشتم توي فاميل دنبال دو مرد خيكي مي گشتم كه ممكن باشه بيان دنبال من و من رو با خودشون ببرند. دلم مي خواست برم دم در و ببينم آيا واقعا دو نفر خيكي، آمده اند دنبال من يا نه؟
اون روز ديگه دلم نمي خواست مدرسه ادامه پيدا كنه. اين توهم كه مي شه خارج از برنامه تعيين شده و غير از جاي معين شده هم مامان رو ديد، تا آخر با من بود. مثل يك روز كه زني رو تو خيابون ديدم.
دوشنبه 5 شهریور1386
اولين قرباني انقلاب در خاطرات كودكي من
آرامش خونه پدر بزرگ و حضور مهربان خودش، همیشه برام یادگار مونده. خاطرات من از دورانی که او سالم بود، چندان زیاد نیست، اما هر چی هست، دوست داشتنیه. زماني كه يادمه، تقریبا هر پنج شنبه – جمعه می رفتیم خونه شون، عشق من و خواهرام این بود که کارهامون رو شب قبلش انجام بدیم که جمعه که خونه شونیم، کار زیادی نداشته باشیم.
خاطراتم از خونه دو طبقه و پنجاه ساله پدر بزرگ در هم ریخته است. چیزی که از بچگی هام یادمه، زمانیه که دور سفره می نشستیم و یک دفعه می دیدیم پدر بزرگ غیبش زد. بعد از چند دقیقه، با یک ظرف آشنا پیداش می شد. بستنی زعفرانی با تکه های سفید که همه مزه اون بستنی ها بود. پدر بزرگ همیشه منتظر ما بود تا این بستنی ها رو از طبقه بالای فریزر کوچولویی که در زیر زمین بود برایمان بیاورد. یادم نیست فاصله سال هایی که پدربزرگ منتظر ما بود تا زمانی که دیگه منتظر من و خواهرم نبود، چطور گذشت. او بخش كوچكي از اواخر سال های کودکی و تمام نوجوانی ما، درست زمانی که همه چیز به طور واضح در ذهن من مانده، دیگر منتظر نوه هاش نبود. او خيلي زود فراموشی گرفت.
پدر بزرگ برای من کلاه لبه دار قدیمی، کت طوسی دهه پنجاه، پیکان طوسی مدل اواخر دهه چهل و خانه دو طبقه با پله های بلند و نرده سیمانی پهن بود. سر کچل چرب و ریش تراشیدن های جلوی آینه قدی کدر شده وسط راهرو، یخچالی که مارکش آزمایش بود و من تا مدت ها فکر می کردم آزمایشیه و بعد از چند ماه می آیند و اصلش را می آورند، یک موتور هزار توی زیرزمین خونه اش که بعد ها دیگر ندیدمش، یعنی بعد از آن چند ماهی که از مامان بزرگ و خانه اش بی خبر بودیم. دایی کوچکم می گفت آن موتور هزار نبوده، اما برای من افت داشت موتور دایی محبوبم، دايي وسطي، کمتر از هزار بوده باشد. و بالاخره قفسه شيشه اي حايل بين اتاق نشيمن و اتاق مطالعه و خواب پدربزرگ كه پر بود از عكس كساني كه ديگر نبودند.
پدر بزرگ، توی اون سال هایی که حالش خوب بود، مامان بزرگ هنوز بود و ما زیاد به خونه شون می رفتیم، همیشه خندون بود. من عصبانیتش رو یادم نیست. هر چند وقتی خاطراتم از او واضح شد، بیشتر از هر کسی با من بدخلقی می کرد. یک بار که داشتیم توی خونه پدر بزرگ بازی می کردیم و دور اتاق ها می گشتیم، زمانی که پدر بزرگ دیگه به کلی حواسش رو از دست داده بود، برای من جفت پا گرفت. این که پاهای ورزش کاريش، ساق پایم را داقون کرده بود مهم نبود، این که با زانو به زمین خورده بودم مهم نبود، مهم این بود که پدربزرگم که این همه دوستش داشتم با من این کار را کرد. اما او برای من همیشه مهربان باقی ماند.
خاطره من از خانه پدر بزرگ با "آن روی سکه" که شب های جمعه پخش می شد، گره خورده. اون شب ها، همه بودیم، سر سفره روی زمین جلوی تلویزیونی که زیر قفسه بندی های شیشه ای ما بین اتاق خواب پدربزرگ – مادربزرگ و اتاق حال قرار داشت، گذاشته شده بود. اون شب ها، ما اجازه داشتیم تا دیر وقت بیدار باشیم و همیشه دوست داشتیم تا ابد طولانی باشند.
هر چند برادرم می گوید، این، از آن دست خاطرات مخدوش شده است و به روزهاي خوش بودن مامان بزرگ و خوبي حال پدربزرگ ربطي ندارد. شاید راست می گوید و این خاطره به شب های بعد از رفتن مامان بزرگ بر می گردد. اما من دوست دارم همه خوبی ها را به زمان خوب بودن بابابزرگه نسبت بدم. همه خوبی های دنیا را. مثل مامان بزرگ که زمان مرگ اش، او را دانشمند و عادل و عاقل و واجد همه صفت های خوب می دانست.
پدربزرگ، مرگ دختر و دامادش قبل از انقلاب، دستگيري پسرهاش قبل از انقلاب را تحمل كرد، چون مي دونست براي چي داره تحمل مي كنه. اما دستگيري و بعد هم مرگ پسرش در رژيمي كه خودش رو در وجودش موثر مي دونست، اشغال خانه اش در حالي كه او شب هاي زيادي را براي حفظ خانه ملت بعد از انقلاب صرف كرده بود، دستگيري دختر بزرگش و بي سرپرست شدن تنها نوه هايش و بالاخره دستگيري همسرش، طاقتش را بريد. براي من، بابابزرگه، مهمترين قرباني انقلاب بود. پسرهاش آن قدر كه خودش فرزند انقلاب بود، فرزند اين انقلاب نبودند. من آب شدن بابابزرگ ورزش كار و حافظ قران و مفسر نهج البلاغه رو طي 15 سال ديدم. اما هيچ وقت تصوير بزرگش براي من با همه بچگي هام نشكست.
خاطراتم از خونه دو طبقه و پنجاه ساله پدر بزرگ در هم ریخته است. چیزی که از بچگی هام یادمه، زمانیه که دور سفره می نشستیم و یک دفعه می دیدیم پدر بزرگ غیبش زد. بعد از چند دقیقه، با یک ظرف آشنا پیداش می شد. بستنی زعفرانی با تکه های سفید که همه مزه اون بستنی ها بود. پدر بزرگ همیشه منتظر ما بود تا این بستنی ها رو از طبقه بالای فریزر کوچولویی که در زیر زمین بود برایمان بیاورد. یادم نیست فاصله سال هایی که پدربزرگ منتظر ما بود تا زمانی که دیگه منتظر من و خواهرم نبود، چطور گذشت. او بخش كوچكي از اواخر سال های کودکی و تمام نوجوانی ما، درست زمانی که همه چیز به طور واضح در ذهن من مانده، دیگر منتظر نوه هاش نبود. او خيلي زود فراموشی گرفت.
پدر بزرگ برای من کلاه لبه دار قدیمی، کت طوسی دهه پنجاه، پیکان طوسی مدل اواخر دهه چهل و خانه دو طبقه با پله های بلند و نرده سیمانی پهن بود. سر کچل چرب و ریش تراشیدن های جلوی آینه قدی کدر شده وسط راهرو، یخچالی که مارکش آزمایش بود و من تا مدت ها فکر می کردم آزمایشیه و بعد از چند ماه می آیند و اصلش را می آورند، یک موتور هزار توی زیرزمین خونه اش که بعد ها دیگر ندیدمش، یعنی بعد از آن چند ماهی که از مامان بزرگ و خانه اش بی خبر بودیم. دایی کوچکم می گفت آن موتور هزار نبوده، اما برای من افت داشت موتور دایی محبوبم، دايي وسطي، کمتر از هزار بوده باشد. و بالاخره قفسه شيشه اي حايل بين اتاق نشيمن و اتاق مطالعه و خواب پدربزرگ كه پر بود از عكس كساني كه ديگر نبودند.
پدر بزرگ، توی اون سال هایی که حالش خوب بود، مامان بزرگ هنوز بود و ما زیاد به خونه شون می رفتیم، همیشه خندون بود. من عصبانیتش رو یادم نیست. هر چند وقتی خاطراتم از او واضح شد، بیشتر از هر کسی با من بدخلقی می کرد. یک بار که داشتیم توی خونه پدر بزرگ بازی می کردیم و دور اتاق ها می گشتیم، زمانی که پدر بزرگ دیگه به کلی حواسش رو از دست داده بود، برای من جفت پا گرفت. این که پاهای ورزش کاريش، ساق پایم را داقون کرده بود مهم نبود، این که با زانو به زمین خورده بودم مهم نبود، مهم این بود که پدربزرگم که این همه دوستش داشتم با من این کار را کرد. اما او برای من همیشه مهربان باقی ماند.
خاطره من از خانه پدر بزرگ با "آن روی سکه" که شب های جمعه پخش می شد، گره خورده. اون شب ها، همه بودیم، سر سفره روی زمین جلوی تلویزیونی که زیر قفسه بندی های شیشه ای ما بین اتاق خواب پدربزرگ – مادربزرگ و اتاق حال قرار داشت، گذاشته شده بود. اون شب ها، ما اجازه داشتیم تا دیر وقت بیدار باشیم و همیشه دوست داشتیم تا ابد طولانی باشند.
هر چند برادرم می گوید، این، از آن دست خاطرات مخدوش شده است و به روزهاي خوش بودن مامان بزرگ و خوبي حال پدربزرگ ربطي ندارد. شاید راست می گوید و این خاطره به شب های بعد از رفتن مامان بزرگ بر می گردد. اما من دوست دارم همه خوبی ها را به زمان خوب بودن بابابزرگه نسبت بدم. همه خوبی های دنیا را. مثل مامان بزرگ که زمان مرگ اش، او را دانشمند و عادل و عاقل و واجد همه صفت های خوب می دانست.
پدربزرگ، مرگ دختر و دامادش قبل از انقلاب، دستگيري پسرهاش قبل از انقلاب را تحمل كرد، چون مي دونست براي چي داره تحمل مي كنه. اما دستگيري و بعد هم مرگ پسرش در رژيمي كه خودش رو در وجودش موثر مي دونست، اشغال خانه اش در حالي كه او شب هاي زيادي را براي حفظ خانه ملت بعد از انقلاب صرف كرده بود، دستگيري دختر بزرگش و بي سرپرست شدن تنها نوه هايش و بالاخره دستگيري همسرش، طاقتش را بريد. براي من، بابابزرگه، مهمترين قرباني انقلاب بود. پسرهاش آن قدر كه خودش فرزند انقلاب بود، فرزند اين انقلاب نبودند. من آب شدن بابابزرگ ورزش كار و حافظ قران و مفسر نهج البلاغه رو طي 15 سال ديدم. اما هيچ وقت تصوير بزرگش براي من با همه بچگي هام نشكست.
