یکشنبه 21 مرداد1386
حق خواهی گران قیمت
نمی دانم اثر همین رفتارها بود که من را از دعوا کردن و دفاع كردن از حقم، حتی د ر طبیعی ترین حالتش که بین دو برادر یا برادر - خواهر يا كمي وسيع ترش در محل كار، اتفاق می افتد، می ترساند و این اتفاقات حتی اگر شوخی هم باشند، عصبی ام می کنند.
یادم مي آید ۸ - ۹ سال بیشتر نداشت،م شاید هم کمی کمتر، با مامان بزرگ بیرون رفته بودم و سوار تاکسی شده بودیم. موقع پیاده شدن، راننده چیزی گفت یا سر کرایه بحثی در گرفت. مامان بزرگ هم که همیشه از بی پروایی هایش وحشت داشتم، شروع کرد به تکرار حرف خودش و داد و بیداد و شاید هم از رژیم چیزی گفت و همینطور که می رفتیم، راننده هم داشت ما را فحش می داد.
من دست مامان بزرگ را می کشیدم که برویم و او همانطور که ادامه می داد، سر من هم دادی کشید که یعنی تو هم باید یادبگیری حقت را بیگری. و من هم یاد گرفتم که هر کس خواست چیزی رو با داد و بیداد بهم بفهمونه، کوتاه بیام و از خیر آن بگذرم. چه ۱۰۰ تومان کرایه تاکسی باشد چه حق و حقوق دیگری و چه حتي كاري به زور كه بچه بودم خواهرم ازم مي خواست تا انجام دهم يا الان گاهي همسرم مي خواهد. امروزه حتی با همسرم هم حاضر نیستم و اگر بخواهم معمولا نمی توانم سر مسایلی که فکر می کنم حقم است، بحث جدی کنم.
بعد از آن ماجرا و مشابه های آن بود که دیگر نمی خواستم با مامان بزرگ بیرون بروم. هنوز هم بعد از ۲۷ -۸ سال نمی خواهم.
چیزی که بیشتر آزارم می داد و البته مي دهد، این بود که این خاطره گنگ از مامان بزرگ، با بی خبری من از او که بعد ها فهمیدم به خاطر رفتن او به زندان بوده، همراه شد. مدتی بعد از آن ماجرا که هیچ جزییات دیگری ازش در خاطرم نیست، بی خبری آزار دهنده ای از مادر بزرگ داشتم و ماه ها طول کشید که فهمیدم او هم جایی شبیه جایی است که مامان را برده اند، بدون آن که فعلا بتوانیم او را ببینیم.يك سال در سلول انفرادي.
حالا مگر مریض بودم که به حق خواهی اقدام کنم که نتیجه اش این است؟
اما همواره از همان بچگي تا كنون، در ذهنم شروع می کنم با دیگران بحث کردن و حق خواستن و بعد هم پیروز شدن. اما جرات بيان همه يا بخشي از آنچه در ذهن دارم را ندارم. همسرم اما پرواي اين بي پروايي را ندارد. بارها با ماموران انتظامي در هنگام امر به معروف شان درگير شده و تن من لرزيده.</P>
یکشنبه 14 مرداد1386
مجاهدین را چطور می دیدم؟
6 سال بیشتر نداشتم، با خواهر بزرگترم می رفتیم داخل اتاق مهمانخانه، ضبط سونی کوچکی را روی زمین می گذاشتیم، تعدادی از نوارهای سرود مجاهدین که هنوز از خانه مان نبرده بودند را داخل ضبط می گذاشتیم، صدایش را تا جایی که می شد بلند می کردیم و آن را روشن می کردیم. بعد هر دو دور اتاق رژه می رفتیم. اون موقع، عکس طالقانی روی دیوار اتاق بود. در آن سال ها، با وجودیکه مادر بزرگم، کسی که بیشترین ساعت ها را با او می گذراندیم، یعنی مادر محتاط پدرم، اصلا روی خوشی به کارهای مادرم، بیرون رفتنهایی که بالاخره هم به زندانش منتهی شد، نشان نمی داد و حتی سال های بعد علنا جلوی من که 8 – 9 سال بیشتر نداشتم، از او و کارهای انقلابی اش بدگویی کرد، من، باز هم از انقلابی بودن مادرم شرمگین نبودم. علاقه ام به مجاهدین تا آنجا بود که روشنفکری و نطق های آتشین، ایده آلم بودند و تخیلم همیشه مرا به سمت ساخت سناریویی می برد که در آن قهرمان داستان من، در حال فرار از زندان است. شخصیت اصلی این داستان ها، اگر هم خودم بودم، که گاه در میانه های داستان، به خودم تبدیل می شد، اما ایده اصلی اش از روی دایی وسطی ام و داستان هایی که از فرارش می شنیدم، کپی برداری شده بود. او و خواهر بزرگش، شخصیت های خیالی مهمی بودند که برای من دسترسی به جایگاهشان آرزوی بزرگی بود. پس از آن نطق های آتشین هم، دستگیری و زندان و شکنجه، منتهای کارم در خیال کودکانه ام بود. همیشه حتی سال هایی که هیچ ارادتی به چنین تیپ شخصیتی – یعنی مجاهد - نداشتم، خودم را در همان وضع، حداقل با آن نطق ها می دیدم. شخصیتی که بعد ها فهمیدم تحت تاثیر مسعود رجوی بوده.
آن سال ها، پسر عمویم با یک کلت کمری – اسباب بازی - و یک اسلحه شکاری خراب شده قدیمی می آمد توی پارکینگ تا با هم "خانه تیمی " بازی کنیم. کشتن نیروهای دولتی، یکی از مهم ترین اهداف این بازیها بود.
در اون سال ها، تنها چیزی که مرا مشغول می کرد، فضای شور و حالی بود که آهنگ ها، شخصیت ها و اسامی مجاهدین برایم ساخته بود. فضایی که تا سال ها مرا همراه خود کرده بود. نمی دانم کی و کجا خودم را با تحلیل هایی دیدم که مجاهدین را یا جو زده می دانست یا سطحی یا قدرت طلب. التبه این ها هم هیچ کدام ربط مستقیمی با اقوام نزدیک خودم پیدا نمی کرد. درست یا غلط، از یک زمانی، دیگر نتوانستم خودم را با آن سیر جوشان، همراه کنم. هر چند اوایل، خودم را ترسو می دانستم و هنوز هم می دانم، آن موقع به خاطر بریدن ظاهری از مجاهدین و الان به خاطر خیلی کارهایی که نمی کنم و حرف هایی که نمی زنم. اما این نوع نگاه به خودم، اثری بر تحلیلم از جریان مجاهدین نگذاشت. این که مادرم و دایی ها و خاله ام چه کردند، یک سو و اما تحلیل این که مجاهدین چگونه مبارزه را به دولت خواهی تبدیل کردند، سوی دیگری از مغز من بود.
سال ها گذشت تا فهمیدم مادرم یکی دوسالی بعد از آمدنش از زندان، در ذهن و عمل با مجاهدین خداحافظی کرد.
شنبه 6 مرداد1386
آنجا که حدس زدن بهتر از پرسیدن است
بهم می گفتند فلانی اینجا می آمد و تو پله ها را می آمدی پایین و بلند بلند می گفتی: " اُمینی عزیزم، بدو که اون بریزم" و باز خودشان می گفتند که بعد ها می گفتی:" دیده نمی دم اُمینی عزیزم بدو که اون بریزم"
من اما خاطره گنگی از این رفت و آمد ها و حرف زدن ها داشتم. آن سال ها که این خاطرات رو می شنیدم، چندان جرات نداشتم که بپرسم: همان فلانی، حالا کجاست؟
سال ها گذشت تا فهمیدم او را هم برده اند و بد هم برده اند. شاید این جرات نداشتن فقط بخشی اش به فضای سیاسی آن دوران بر می گشت. گاهی اسم کوچک همدیگر را هم که نام های خاص برخی از اعضای جدید و قدیم مجاهدین بود، عوض می کردیم تا مبادا در خیابان، جاسوسی باشد و از همین نام کمیاب بفهمد که ما ارتباطی داریم با گروهی یا گروهکی.
سال های زیادتری گذشت تا باز کمی درباره فلانی و زندانش شنیدم. شاید بخش دیگری از نپرسیدن هایم که تنها به فلانی هم محدود نمی شد، بر می گشت به این که همیشه فکر می کردم نباید کسی فکر کند من نمی دانم حیلی چیزها را. ولی خیلی چیزها را چون بچه بودمُ نمی دانستم. مثلا نمی دانستم آن روز که بعد از مدت ها بی خبری – از همان نوع بی خبری هایی که خودم هم جرات پرسیدن علتش را نداشتم – دایی بزرگم را دیدم، دیدار آخرین خواهد بود. آن روز من را هم بردند. در اتاقی حصار کشیده و کوچک ایستاده بودیم. دایی ام بود، من بودم، خاله جونم و دایی کوچکم، خواهرم هم ایستاده بود. خاله جون، اشک می ریخت، اشک ریختن های او را بعد ها دیدم باز و می توانم تصور کنم چرا جگرم آن طور آتشی شده بود. دایی امُ در گوش خاله و برادرش چیزهایی گفت و رفت. بعد ها که دیگر هیچ خبری از او نشد، دانستم بدون آن که کسی گفته باشد، دانستم که دیدار قبل از اعدامش بوده. قدش بلند بود، یا من از پایین که نگاهش می کردم این طور فکر می کردم نمی دانم. همه را بوسید یا نه، باز هم نمی دانم. حتی نگاهش را هم یادم نمی آید. اما دیگر رفت.
از این لحظه ها زیاد بر من گذشت، لحظه هایی که نپرسیدم و حدس زدم یا حس کردم که چه دارد می آید بر سرمان. آن وقت ها می ترسیدم که اگر بپرسم، مسخره شوم. فکر می کردم باید بدانم او در چه سال هایی زندان بوده و چه سالی کشته شده.
اما ترس دیگری بیشتر آزارم می داد و از پرسیدن منصرفم می کرد. ترس از این که مبادا از کسی درباره چیزهایی که کنجکاوی ام را بر می انگیزد بپرسم و او ناراحت شود، ترسی که تا همیشه برایم ماند. می ترسیدم بپرسم فلانی کجاست و او دیگر هیچ جا نباشد و سوال شونده دلخور شود. و حالا هم نمی توانم خیلی چیزهای ساده را از نزدیک ترین کسانم هم بپرسم. یاد گرفتم از همان کودکی که باید به حدس و گمان خودم و پراکنده چیزهایی که می شنوم، اعتماد و اکتفا کنم. حالا هم حدس می زنم و البته زور که بپرسم چیزهای ساده ای را.
