یکشنبه 31 تیر1386
نا امنی همیشگی من
حتی بعد از بردن مامان هم باز به خانه مان می آمدند. یک بار – یادم نیست قبل از رفتنش بود یا بعدش – گروهی سرباز به عنوان گل سرخ ( یا چیزی شبیه این) وارد خانه شدند، همه جا را گشتند و رفتند. بعد ها معلوم شد هیچ کمیته ای چنین نامی ندارد و تنها گفتند که با دیدن کارت شان اجازه ورود به خانه تان را به آن ها بدهید. تصویر بعضی از آمد و رفت های کمیته چی ها، در ته ذهنم مانده و بخشی اش تنها تصاویر پراکنده ای است که از میان خاطرات و شنیده های دیگران در ذهن ام ساخته شده؛ مثلا آن صحنه که آمدند و پدرم لباس درستی به تن نداشت و مجبورش کردند تا لباس هایش را عوض کند و آن ها باز سوال و جوابش کنند، کاملا ساختگی استِ بر اساس آنچه پدرم تعریف کرده. اگر اشتباه نکنم، آن روز، ما همه، جز بابا که سر کار می رفت، سفر رفته بودیم و بعد از آمدنمان از این آمدن بی مقدمه اما تکراری شان، خبر شدیم. تصویری هم که روی پشت بام برای خودم ساختم که ما بچه ها از جمله پسر عموی کوچکم خواب بودیم و آن ها آمدند بالای سرمان و پسر عمویم در حالی بیدار شد که لوله اسلحه روی صورتش بود، از آن صحنه های گنگی است که نمی دانم اصلا من هم در آن حضور داشته ام یا نه.
اما صحنه ای که خودم آن را به خاطر می آورم، مربوط به زمانی است که آمده بودند تا همه جا را بگردند، کمد ها، اشکاف ها و تک تک اتاق ها. نمی دانم روزی که مامان را بردند جایی را هم گشتند یا نه. من تنها همان تک صحنه دم در موقع بردن مامان را به خاطر دارم نه قبل از آن را. انگار تاریخ کودکی من از همانجا شروع می شود. اما آن روز، یادم هست که کنار پدرم نشسته بودم. یکی از سربازها بالای کمد دیواری، تمام عکس ها و پاکت هایی را که نگه داشته بودیم، پایین می ریخت. سرباز دیگری هم که کنار پدرم نشسته بود، آن ها را با دقت نگاه می کرد. نمی دانم دنبال کدام سند و نشانه می گشت و نمی دانم آن روز چیزی پیدا کردند یا نه. شاید عکسی از گذشته ها که دایی هایم هم بوده اند و نمی دانم بودن آن ها در کنار ما، چقدر برایمان گران تمام می شد. تنها می دانم که گویا چیزهایی از جمله چند نوار که یکی اش صدای کودکی های من بوده با خودشان برده اند، آن روز یا روزی دیگر، نمی دانم.
تمام آن لحظاتی که سربازها، با کنجکاوی عکس ها و نامه ها و اسناد را (که شاید همان اسناد و مدارک تحصیلی و کاری مامان و بابا بود)، با کنجکاوی وارسی می کردند، من به این فکر می کردم که ما همیشه این عکس ها و خاطره ها را با کسانی ورق می زنیم که دوستشان داریم و صد البته به خواست خودمان این کار را می کنیم. اما حالا، بی هیچ علاقه ای که بین مان باشد، آن ها همه چیز را دارند وا می کاوند، چه ما راضی به این کارشان باشیم و چه نباشیم که می دانم نبودیم.
سربازی که عکس ها را زیر و رو می کرد، هر از گاهی هم به پسر بچه آرام 6 ساله ای که کنارش نشسته بود، نگاهی می انداخت و لبخندی می زد و شاید فکر می کرد با آن ته لبخند، می تواند معنای این همه بهم ریختگی و فضولی را از ذهن کودکانه اش دور کند. برای من تنها این ماند که حتی خاطراتم هم بویی از حرف های واقعی ام ندهد، و همه چیز را در لفافه بگویم چون ممکن است کسی به سراغش بیاید و به جرمی که آن نوشته های آشکار دارد مرا یا خانواده ام را آزار دهد. این شد که بعد از آن سال، بارها تلاش کردم و هنوز هم کاملا موفق نشده ام که نوشته ای بنویسم که ساده و روان و قابل فهم باشد. پیچیدگی در گفتار و نوشتار، حاصل همان ناامنی بود که برایم ایجاد شد و دانستم که در خانه خودم، در کمد و اشکاف شخصی ام هم امن نیستم. هنوز هم هر بار که چیزی را در گوشه ای از خانه کنار می گذارم، وحشت دارم که کسی آن ها را بیابد که برایم درد سر آفرینی کند.
آن ها، آن روز رفتند و مثل هر بار که می رفتند، همه چیز را به هم ریختند و رفتند. همه چیز سر جایش نشست، جز درون ما.
شنبه 23 تیر1386
مورچه ها، اسباب بازي هاي پشت در زندان
براي كودكي 8 ساله كه از خواب صبح بيدارش كنند، حدود دو ساعت با ماشين به كرج ببرندش و تازه ساعت 9 صبح و شايد زودتر در خاك و خل بنشانندش منتظر، هر سرگرمي و اسباب بازي، مي تواند جذاب باشد. مورچه هاي بزرگ پشت در اصلي قزل حصار، اسباب بازي هاي كودكي من بودند. مورچه هايي كه اگر گازت مي گرفتند، تا روزها دردش مي ماند و امانت را می برید. اما در كنار صبحانه هايي كه خاله جون برايمان مي آورد و با آن آفتابي كه بي سايه مي تابيد، مورچه ها، واكنش هايشان و رفتارهايشان، جذاب و سرگرم كننده بودند. گاه تا دقيقه ها، بي وقفه با چشم دنبالشان مي كردم.
البته مورچه ها، جزيي از برنامه هفتگي بازديد و ملاقات ما بودند. در محوطه بيروني، يكي از تفريحات من، آنهم درست زماني كه همه ملاقات كننده ها، پشت در بزرگ ورودي زندان جمع مي شدند تا وارد شوند، خواندن تابلوهاي اطراف بود. و هيجان انگيزترين تفريح از اين نوع، نزديك شدن به تابلويي بود كه با رنگ قرمز و وحشت آوري، نوشته بود :خطر مرگ و تيراندازي. تصور اين كه چگونه يك نفر (كه قهرمان كودكي هاي من بود و با چهره دايي وسطي ام عجين شده بود)، مي تواند از اين جا به سلامت بگذرد يا در اين مبارزه احمقانه اي كه تنها تصور من از مبارزه بود، كشته شود.
بعد از بازي با مورچه هاو ديد زدن اطراف، ساعتي را هم بايد در يك اتاق انتظار بزرگ مي گذرانديم. اتاقي كه زمستان با دو يا سه (يادم نيست چند تا)، بخاري بزرگ گرم مي شد. این نوع بخاري كه اسم و رسمش را نمي دانم، تنها در همين مجموعه هاي دولتي ديده ام. دقايق طولاني هم به اين بخاري ها، رنگ شعله هايشان و سوختن اجباري و بي روحشان خيره مي شدم. بعد از آن، راهرويي را به سمت اتاق ملاقات طي مي كرديم. دلخوشي من در این راهرو، ديد زدن اطراف اين راهروي توري بود. دو ر و برش را انواع گل و گياه خودرو پر كرده بود و من، كنجكاوانه آن ها را نگاه مي كردم و هر بار و شايد بيش از دويست بار،آن ها را با نگاهي تازه از نظر گذراندم. ديگر ياد گرفته بودم كه چگونه به تصاوير تكراري به صورت تازه و جديد نگاه كنم. بايد ياد مي گرفتم كه زندگي تكرار تازه هاست. و بالاخره اتاق آخر و كوچكي كه قبل از اتاق ملاقات، ساعت هاي آخر انتظار را پر مي كرد و البته سخت ترين مرحله هم بود. تنها جذابيت اين بخش، كه گاه هيچ امكاني را حتي براي نشستن هم نداشت، آدم هاي متنوعي بود كه خيلي نزديك به هم درآن نشسته يا ايستاده بودند و منتظر كه بروند داخل اتاق ملاقت، اتاقي راهرو مانند پر از كابين هاي نيم بند و صندلي هاي بدون پشتي فلزي، گردان و گرد و تلفن هايي كه هر دوطرف، اين سو و آن سوي شيشه، بود . عشق من و خواهرم، قدم زدن و گاه دويدن در آن راهرو و ديدن مامانُ قبل از همه، بود تا با هم يكي از كابين هايي را كه هنوز خالي بود پيدا كنيم. گاه هم او، مامان، قبل از ما در يك كابين نشسته بود و ما بايد چهره آَشناي او را از ميان چادر تكراري و سياهي كه سر همه زنداني ها بود می شناختيم و سراغش مي رفتيم. سخت ترين لحظه زماني بود كه او نه در كابيني نشسته بود و نه هنوز از دور پيدا بود. ترس برت مي داشت كه نكند از ميان آن همه زن چادر سياه، هيچ كدام مادر تو نباشد. اما او هميشه بالاخره مي آمد.
چهارشنبه 20 تیر1386
شبي كه مادرم را بردند
و البته ... نمي دانم چرا 25 سال است كه فكر مي كنم چگونه اين موهبت به من داده شد (و تنها نامش براي من موهبت است)كه هيچ كينه اي نه از اين سرباز داشته باشم و نه از پاسداري كه كنار مامان مي ايستاد، زمانهاي كوتاه و كمي كه ملاقات رو در رو و از نزديك داشتيم و نه از آن حاجي كه جلوي در زندان، شناسنامه هايمان را مي ديد.
آن ها، سرباز ها و مامان رفتند. در بسته شد. نمي دانم چه كسي در را بست و نمي دانم آن ساعات، كه گمان مي كنم بعد از ظهر بود، تا شب كه خاله جون و عموجان، پسرعموي كوچكم و مادر جون ، همه جمع شدند بالا در اتاق كوچك برادرم، چگونه گذشت. اما صحنه هايي كه برادرم در اشكاف ديواري را باز كرده بود و سرش را كرده بود توي آن و عربده مي كشيد و خواهرم كنارش روي زمين بلند بلند گريه مي كرد، از جلوي چشمانم دور نمي شوند. پسر عمويم از همان زمان كه 11 سال بيشتر نداشت، تبهر زيادي داشت در اين كه چطور صحنه را عوض كند. هميشه آرزو داشتم كيف سامسونت، اسلحه كمري و ژسه اي را آن شب برايم كشيد، نگه مي داشتم. آن شب من آرام بودم و نگاه مي كردم. عمويم سر برادرم داد مي زد كه تو بزرگي و بايد خودت را جلوي خواهر - برادر كوچكت نگه داري. اما نمي دانم كدام عقده بود كه ناگهان اينگونه از گلوي برادرم بيرون مي زد.
از همين زمان هم ياد گرفتم آرام بمانم. نه فقط 5 سال، كه 25 سال، همه آن لحظه ها و احساسم به آن را براي خودم نگه داشتم. سال ها پيش، و گاه همين الان، حرصم از اين در مي آمد و مي آيد كه اگر هم حرفي مي زدم، فقط مي توانستم به اسم مستعار بگويمشان و الان هم جراتش را ندارم كه آشكارا بگويم. در تمام اين سال هاي اخير هم حرص مي زدم و مي زنم براي نوشتن نگفته هايي كه هميشه داشتم و شايد همين وبلاگ هم از سر همان حرص زدن قديمي براي نوشتن و گفتن باشد، هرچند بدون نام و عنوان خود خودم.
پنجشنبه 14 تیر1386
خاطرات هيچ
شب هايي كه سرم رو مي گذاشتم روي مهر يا زمين و دعا مي كردم، هر چي تلاش مي كردم تا خاطره دور يا نزديكي از او به يادم بيايد و بتونم باهاش گريه كنم و عقده هام رو خالي كنم، چيزي پيدا نمي كردم . خجالت مي كشيدم حتي از خودم كه بگم من نتونستم خاطره اي از مادرم پيدا كنم و باهاش هاي هاي گريه كنم. بارها سعي كردم از دل خاطره هاي خواهرم كه 2 سال از من بزرگ تر بود، تصويري از گذشته براي خودم بسازم.
اين موضوع، يعني نداشتن خاطره، ه اون قدر من رو مشغول كرده بود كه توي عكس ها و اسلايد ها هم دنبالش مي گشتم. و عجيب اين كه توي اون همه عكس قديمي، تنها 7 – 8 تا عكس از بچگي هاي من بود، اون ها هم همه تار و ناقص.
جالب تر و البته آزاردهنده تر هم اين كه تصوير مادرم قبل از رفتنش، يعني همان صحنه معروفي كه او در راه پله بود و دو سرباز جلو و يك سرباز پشت سرش و يكي هم از راه پله پشت بام آمده بود پايين، هميشه با تصوير او كه در حال رفتن به جلسات گاه و بيگاه گروه بود مخلوط مي شد و اين كه تك خاطره هاي بچگي هم، عصبي ام مي كند، بيشتر آزارم مي داد. دلم نمي خواست از چيزي از خاطرات بچگي و به خصوص رفتار هاي مادرم قبل از رفتنش، دلخور و عصبي باشم. رفتن مامان به جلساتي كه باعث مي شد من مجبور باشم تا ساعت هاي تنهايي را بگذرانم، چندان خوش آيندم نبود. شايد براي همين بود كه تنها چيزهايي رو براي خودم نگه داشتم كه مي تونستم دوستشون داشته باشم. مثلا تا حدود دو سال بعد از رفتن مامان، وقتي مرباي آلبالو مي خوردم، با يك لقمه خود آلبالو رو مي خوردم و با يك لقمه آب آلبالو رو مي ذاشتم روي لقمه ام و به همه هم مي گفتم همين كار رو بكنن. اين چيزي بود كه من نسبتش مي دادم به تصوير خوش آيندي كه از مامان داشتم.
الان بعد از 25 – 6 سال، در حالي كه تنهايي را دوست دارم، اما متنفر مي شم از زماني كه همسرم زماني را براي خودش مي گذراند و مرا تنها مي گذارد. چيزي كه آن روزها آزارم مي داد خاطره ناراحت كننده ديگه اي بود از زماني كه مامان و بالا و خواهر و برادرم براي سفر اروپا، 2 ماه تنهام گذاشته بودند. صحنه رو گرداندن من از اون ها در آغوش بابا بگه و مامان بگه، هرگز از ذهنم پاك نشد. اين صحنه ها خاطراتي نبود كه اشك من را از رفتن طولاني مدت مامان در بياره و گريه نكردنم در نبودن او برام قابل تحمل نبود؛ حس گنگي از خيانت و بي مهري.
جمعه 8 تیر1386
همه بعد از ظهر های نحس
يادم نمي آد اون روزهاي سختِ خجالت كشيدن و دوري کردن، چطور گذشت و تموم شد. بعد از آن، براي من تنها ماند رابطه اي كه هبچ وقت، شكل درستي نگرفت. من که دیگر در آستانه نوجواني بودم، تمايلم به دوري جستن از خانواده بيشتر بود تا داشتن رابطه با آن ها. آرمان گرايي ها، تعلق به گذشته و نگاه منتقدانه به آنچه محافظه كاري مي دانستم، بيشتر مرا از همه آنچه خانواده بود، دور مي كرد. اما هيچگاه نتوانستم يك حس غريب و آزار دهنده را از خودم دور كنم:
یک حس آزار دهنده، اغلب بعد از ظهرها با من بود. وقتی در خانه بودم، البته بعد از ناهار و در حالي كه درِ اتاقم را بسته بودم و درس مي خواندم، حتي زماني كه اتاقم به طبقه پايين منتقل شده بود و جز براي خوردن عصرانه و شام و اگر خانه بودم، صبحانه و ناهار، به طبقه بالا نمي رفتم و حتی زمانی هم که دانشجو بودم، اين حس آزار دهنده مرا رها نكرد. آن قدر با من بود كه بعد از ازدواج تازه متوجه اش شدم. حس غريب نگراني، دلشوره و استرس در بعد از ظهرهايي كه خانه را خواب مي گرفت، هنوز هم با من است.
از بچگي، خاطره دوری دارم از خوابيدن هاي بعد از ظهرِ مادرم كه گاه، من و خواهر دو سال بزرگتر از من را هم به زور كنار خودش مي خواباند؛ كاري كه اغلب همسرم اين روزها مي كند و به زور مي خواهد كه من هم كنارش بخوابم و من هم همیشه یا بیشتر اوقات، مقاومتي ناخود آگاه دارم.
بعد از آن 5 سال کذايي، ساعت از 3 بعد از ظهر كه مي گذشت، همزمان با فرورفتن خانه در خوابي كه تنها مادرم را در مي ربود، آنهم تنها 45 دقيقه يا يك ساعت، چيزي درون مرا مي خورد، آهسته اما قوي. آن قدر خودم را سرگرم درس مي کردم و با اين حس مبارزه مي كردم، تا صداي برهم خوردن استكان ها با هم را مي شنيدم و خيالم راحت مي شد كه مادرم، بيدار است. وقتي اتاقم به طبقه زيرين منتقل شد، صداي باز شدن در و صدا كردن من براي خوردن عصرانه، همين حس آرامش بخش را به من مي داد. گاه تا طولاني مدت هم از رفتن براي خوردن چاي اجتناب مي كردم و آنهم به اقتضاي درس، اما خيالم آسوده بود.
همين دلهره كشنده، روز بعد از سفر اخيرش به ايران هم مرا گرفت. شايد کمتر بچه اي(آنهم بچه 31 ساله) با مادرش بعد از يك سفر طواني چنين كند. اما من آنقد سر و صدا کردم تا بيدارش كنم. نمي دانم ريشه اين نگراني و اضطراب كجاست. اما بعد از ظهرهايي كه خانه ام را سكوت خواب آلود گرفته، قلب ام فشرده می شود. شايد هميشه مي ترسم از اينكه باز هم از آن اتاق، كسي بيرون نيايد .... شايد.
شنبه 2 تیر1386
یک روز گرم تابستان، نه مثل همه روزها
ساعتی از ظهر گذشته بود، از ظهر یک روز گرم تابستان؛ مادر جون دل تو دلش نبود، اما به روی خودش نمی آورد. چون باید جواب بی تابی های ما رو می داد. هر چند ما هم یاد گرفته بودیم که بی تابی، ترس، دلهره و همه نگرانی ها و خوشحالی ها و همه احساس های خوب و بد را مخفی کنیم، اما این بار کمی فرق می کرد. همه آن پنج سال یک طرف، آن یک روز یک طرف دیگر با صدها فرسخ فاصله.
دیگه طاقت نیاوردم، پله ها را دو تا یکی تا دم در حیاط رفتم. برادرم سر کوچه ایستاده بود. دقایقی طولانی گذشت، خیلی طولانی. وقتی برادرم داد زد که آمدند، آمدند، جرات نکردم جلو بروم. یک پاترول آهوی آبی، سر کوچه ایستاد. نمی دونم چرا، ولی داخل کوچه نیامد. من دم در ایستاده بودم، برادرم جلوی ماشین بود. از زنی که داخل ماشین بود خجالت می کشیدم. خانمی چادر مشکی که صورت گرد و سفیدش از دور، میان آن چادر آشنا و غریب، چشمک می زد. نمی دانم بغلم کرد، بغلش کردم؟ دیگر چیزی یادم نمی آید.
برای من سخت بود، خیلی سخت. او به خانه آمده بود بعد از 5 سال؛ حالا می توانستم به جای نگاه کردن به او، از پشت شیشه ها، از روبرو تماشایش کنم و به جای صحبت کردن با او با آیفون و گوشی، مستقیما با او حرف بزنم. اما هیچ وقت فکر نمی کردم حرف زدن با مادرم، 18 سال طول بکشد.
غروب، وقتی همه رفته بودند و ما مانده بودیم تنها، او را نگاه می کردم که نماز می خواند. انتهای اتاق پذیرایی، سجاده ای پهن کرده بود و با چادری رنگی(گمان کنم سفید با گل های صورتی)، پشت به من، نماز می خواند. من، در اتاق حال، طوری که هم نزدیک پدرم باشم (که حالا داشت تلفنی، فامیل را خبر می کرد)، و هم نیم نگاهی محتاطانه به او بیاندازم. در آن لحظه، مهم نبود که او کیست؛ مهم این بود که من، عادت نداشتم او را از فاصله نزدیک و آن هم به مدت طولانی ببینم. دیدارهای ما همیشه دسته جمعی، از پشت شیشه و کوتاه بود.
