تبليغاتX
زندانی شماره هیچ
امروز 

چهارشنبه 3 تیر1388

ندای همه شهدای آزادیخواه ایران

پدربزرگم  خبر اعدام پسرش را در روزنامه خواند و هیچ وقت هم نه جنازه اش را تحویل گرفت و نه فهمید قبرش کجاست. هنوز که هنوزه مادربزرگ، در قطعه بی نام و نشانی از بهشت زهرا، سرمزار بدون سنگی می رود و می گوید همینجاست. خدا می داند.

خبر اعدام دایی بزرگم، دهن به دهن بین ما گشت. من هم که ۹ سال داشتم همراه خاله مادرم و دایی کوچک و برادر و خواهرم، قبل از اعدامش، برای آخرین بار به ملاقاتش رفتیم. فاتحه اش را هم در مجلسی در خانه و در خلوت گرفتیم.

خبر اعدام های دسته جمعی سال ۶۷ هم بیشتر از همه در سایت های فیلتر شده و یادداشت های غیر مستند و از سوی مخالفین طرد شده نظام ،منتشر شد و هر سال فقط تجدید خاطره می شود.

امروز اما ندا، سر تیتر تمامی اخبار سیاسی - اجتماعی و گزارش هایی است که خبرگزاری ها و سایت های معتبر خبری، از فریاد آزادی خواهی ایرانی ها منتشر می کنند.

دهه شصت و حتی امروز هم، ما جرات بردن اسم دایی و مادرم را نداشتیم. و نداریم. جرا ت بیان این که آن ها با این مشخصات و به این جرم، در بند اند یا کشته شدند، بدون محاکمه، با شکنجه و بدون داشتن حداقل هایی از آزادی یا حقوق تعریف شده ای برای دفاع.

اما امروز زندگی ندا، به عنوان سمبل آزادی خواهی مردم جهان و نه ایران، در سراسر سایت ها و شبکه های خبری قابل جستجو و خواندن است.

سال های دهه شصت، حتی نزدیکان ما هم از بد گویی نسبت به نزدیک ترین کسان مان ابایی نداشتند و ما جرات حرفی و اعتراضی را نداشتیم.

و امسال، تمام مردم جهان با خانواده داغدیده ندا همدردی می کنند.

و من، تنها می توانم بگویم اگر چه درد از دست دادن عزیز، آنهم با چنین شکل غیر انسانی و غم انگیزی، درد کمی نیست، اما ندا، صدا نه، فریاد آزادی خواهی را که سال ها بود شنیده نمی شد، برای تمام دنیا مخابره کرد.

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 22:9 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه 30 خرداد1388

یک روز دیگر هم به سلامت گذشت

زمانی که از ملاقات مامان برمی گشتیم خانه، فقط به خودم می گفتم، یک هفته دیگر هم به سلامت گذشت.

بعضی شب ها جلوی در بزرگی که رو به ایوان خانه باز می شد، می نشستم، پنجره رو باز می کردم و به آسمون شب خیره می شدم.  بعد ملتمسانه دعا می کردم تا هفته ای دیگر هم بگذره و باز بتونم صورت گردش رو از بین چادر مشکیی که ازش متنفر بودم ، ببینم.

روزهایی هم که ممنوع الملاقات شده بودیم و ۶ ماهی از مامان بیخبر بودیم، خدا، تنها مونسی بود که باهاش از مامان می گفتم  و نماز تنها راهی بود که می شناختم برای این که حرف هام رو باهاش بزنم.

امشب، یک بار دیگه به خودم گفتم: یک شب دیگه هم به سلامت گذشت.

یک شب دیگه هم، با همه ضربه هایی که توی سر و صورت آدم ها خورد و با وجود آدم هایی که کشته شدند -شاید- ، برای عده ای گذشت تا امیدوار باشند روزهای دیگری هم هست برای ادامه دادن.

بعد ها مامان گفت که توی همون روزها، گاهی بی نصیب نمی مونده از ضربه های لگد و مشت و شلاق. اما من فقط می دیدم که مامان، هنوز از ته اون راهرویی که از ناکجا ، رو به من باز می شد، داره می آد و کوتاه تر از همه -حتی پیرمرد خپل سپاهی توی سالن-، پا بلند می کنه که ما رو ببینه و من هم قد بلندی می کنم که صورتش رو تشخیص بدم میون اون همه صورت سفید بیرون زده از بین چادرهای مشکی.

همسرم که زنگ زد و گفت :"ما سالمیم و من الان رسیدم خونه" فکر کردم رفتم ملاقات ماما ن و هیچ حرفی و کلامی به خاطرم نیست جز این که ناگفته شنیده باشم:"من سالمم و هنوز زنده"

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 23:16 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه 25 خرداد1388

خرداد شصت و خرداد 88

زمانی که شنیدم موسوی برای تظاهرات آرام از انقلاب تا آزادی مردم را به خیابان دعوت کرده، ناخودآگاه تنم لرزید. تنها خشونت خرداد به یادم آمد با ۲۸ سال فاصله.

مدت زیادی از حادثه خرداد شصت نگذشته بود که مامان را دستگیر کردند. آنچه هم در ذهن من ماند از این حادثه همین بود تا بعدها لابلای خاطره این و آن و همین اواخر از زبان مامان، چیزهایی از آن روز شنیدم. روزی که مجاهدین برای اعتراض به آنچه نگرانی از قبضه شدن حکومت به دست سران وقت جمهوری اسلامی می نامیدند، هوادارنشان را برای راهپیمایی، ساماندهی کردند.

آنچه هم رخ داد البته چیزی نبود جز هجومی وحشیانه به بهانه بیم از حمله مسلحانه و سازماندهی شده مجاهدین و جنگ، علنی شد و بعد از مدتی هم به نفع حکومتیان مغلوبه. بعد از آن درگیری های خیابانی، هر که را توانستند گرفتند و البته کم هم اعدام نکردند همان روزهای اول.

زمانی که آقایان ریاست جمهوری احمدی نژاد را رسما اعلام کردند، نیامده بودند که عقب بنشینند. و زد و خورد های بعد از آن هم همین را می گفت. و حالا راهپیمایی.

همان حول و حوش و کمی بعد از حادثه خرداد شصت بود که موضوع کودتای نوژه، از دیگر ابهامات ذهن کودکانه من، شکل گرفت. کودتایی که به یکی از اقوام خمینی نسبت داده شد و بعد از آن، قطب زاده، اعدام شد و شریعتمداری که آن موقع مرجع تقلید بود و برای خودش و خیلی ها که مقلدش بودند، آدمی شناخته شده بود، خانه نشین و بی لباس.

حالا هم حملاتشان به هاشمی، نه برای من تازگی دارد و نه عجیب و غیر قابل باور است. آن زمان، یک مرجع تقلید را از صحنه حذف کردند و حالا رییس مجمع تشخیص مصلحت خودشان و رییس خبرگانشان را .

هنوز که هنوزه کسی به من پاسخ نداده کودتای نوژه، بر اساس کدام مستندات قرار بود شکل بگیرد؟

اعترافات آقای قطب زاده که خودش متهم بود و در زندان به همه آن ها معترف شده بود؟ و مستنداتی که هیچگاه صحتشان را نفهمیدم و اصلا خودشان را هم نه دیدم جایی و نه شنیدم به دقت؟

حالا سخت است ده ها اتهام از اغتشاش در امنیت ملی و تلاش برای براندازی را چسباندن به میر حسین و خاتمی و کروبی؟ حساب هاشمی هم که با آن دزدی هایی که حتما کرده است و اعتراف هم خواهد کرد و اگر هم نکرد، مهم نیست، روشن است. 

خلاصه این روزها می ترسم، تمام وجودم بعد از ۲۸ سال، مملو از اضطراب و نگرانی است. دوباره با چه هزینه ای مردم سر جایشان خواهند نشست؟ خرداد ۸۸، کدام بخش از خرداد ۶۰ را تکرار خواهد کرد؟ و کدام جوانان قربانی تمامیت خواهی های گروهی خواهند شد که اقلیت اگر نباشند، تمام و اکثریت نیستند؟

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 20:39 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

پنجشنبه 21 خرداد1388

قواعد بازی

اوایل دهه شصت بود و بعد از زندانی شدن مامان بزرگ، دوباره پای ما به خونه اش باز شده بود. دایی کوچکم، فارغ از بکن - نکن های مامان بزرگ، هم از پدر مریضش مراقبت می کرد و هم متنوع ترین وسایل بازی رو  برای خودش می خرید که البته ما هم بی نصیب نبودیم. گیم های کوچک، آتاری، آپارات و انواع توپ های تنیس و فوتبال، سرگرمی های ما توی آن خانه قدیمی دو طبقه بود.

البته ما تنها زمانی لذت بازی را به درستی می چشیدیم که سر دایی به کار دیگری گرم بود، یا مهمان داشت یا وسیله بازی دیگری مشغولش کرده بود. در غیر این صورت یا نوبت بازی به ما نمی رسید یا اگر می رسید، همیشه بازنده بازی بودیم، مگر شانس می آوردیم و همبازی خودش می شدیم.

اگر بازی تک نفره بود، او یا با مهارت بازی می کرد یا راهی را می چید که وسیله بازی کمتر به دست ما بیافتد.

اگر بازی گروهی بود، یا اصلا ما را راه نمی دادند، وقتی قرار بود بازی ورق کنند و گروهشان هم تکمیل بود. یا اگر راه می دادند، بازی همیشه یک طرفه بود.

بازی های مورد علاقه آن دوران مان، عمو پولدار بود و یوروپولی. اما قبل از بازی، دایی کوچکم بود که قاعده بازی را می گفت، نه اون طوری که پشت جعبه اش یا روی کاغذ مجزایی نوشته بود، آن طور که خودش دوست داشت. در میانه های بازی هم، هر جا لازم بود، قاعده تازه ای می گذاشت یا قواعد قبلی را تغییر می داد.

تقلب در بازی هم که روی شاخش بود. ما هم که بجه بودیم و یا نمی فهمیدیم، یا از کنارش می گذشتیم چون زورمان نمی رسید، یا جنجال درست می کردیم. در این موارد هم دایی محترم با هوچی گری و هزارتا سفسطه بازی، حرف خودش را به کرسی می نشوند و اگر موفق نمی شد، بازی، نیمه کاره رها می شد.

امروز حدود ۲۶ ، ۲۷ سال از آن روزها می گذرد.

و امروز برای من، تکرار همان بازی هاست، بازی هایی که یا نیمه کاره رها شده بود یا من و خواهرم همیشه بازنده اش بودیم مگر تنها به قاعده دایی ام بازی می کردیم یا مهم تر از آن، همپیاله بازی اش می شدیم.

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 21:59 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

جمعه 15 خرداد1388

مرگ خمینی, ناراحتی یا خوشحالی؟

صبح روزی که خبر فوت خمینی رو اعلام کردند، حال عجیبی داشتم. می دونستم خوشحال نیستم. داشتم یاد می گرفتم که از مرگ دشمنم هم خوشحال نشم. اما ته دلم ناراحت بودم. ناراحت  نه از مرگش که از نوع مردنش. پاسخگو نبودنش بابت همه کارهایی که من خیانت و جنایت می دونستم،بیشتر عصبانی ام می کرد و حالا فکر می کردم :"خوب که چی؟"  به نظرم اینطوری رفتن، شایسته اش نبود.

چیز دیگه ای هم نگرانم می کرد. نمی دونم چرا، طبیعتا تحلیل کارشناسانه نبود، اما یک حس کودکانه به من می گفت اوضاع اگر بدتر نشود، بهتر نخواهد شد.

یادم نیست سه روز عزای عمومی بود یا ۷ روز. اما مادرم مرا فرستاد نانوایی و دو ساعتی توی صف بودم که نون برای روزهای آتی داشته باشیم. امتحان های پایان سالمان هم عقب افتاد. من راهنمایی بودم و خواهرم دبیرستان و البته هیچ کداممان از این بابت ازمرگ خمینی خوشحال نشدیم. چون هر چه خوانده بودیم، چند هفته دیگر دوباره باید می خواندیم. به قول خواهرم، مرگش هم برای ما مصیبت بود.

از نونوایی که آمدم، بزرگ تر ها پای تلویزیون بودند و پیش خودشان آینده را ترسیم می کردند و پدرم هم لابلای هر برنامه، فحش زشتی می داد. رفتم توی اتاقم، در رو بستم، دفتر نقاشی ام رو برداشتم و تصاویری که از شنیدن نام خمینی توی ذهنم نقش می بست کشیدم. تصاویری از تیرگی، آدم هایی که دستشون به خون آلوده است، آدم هایی که مغز یا چشم ندارند و ....  البته چون نقاشی ام اصلا خوب نبود، بعدا اون دفتر رو دور انداختم.

یکی از دوستانم همیشه می گفت "نگاه تو به امام با بغض ناشی از کشته شدن دایی ها و زندانی شدن مادرت همراهه" و من هیچ وقت نتونستم بهش بگم که این همه اتفاق، برای من فرصت شناختن و دیدن چیزهایی بود که بدون اون اتفاقات، هیچ وقت نمی فهمیدم.

روز بعد همگی رفتیم منزل مادربزرگ و زدیم به کوچه فراموشی. بزرگ تر ها تلویزیون نگاه می کردند و حرص می خوردند و ما بازی می کردیم تا فراموش کنیم.

 

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 19:6 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

سه شنبه 19 آذر1387

کوه نوردی، برنامه انسان سازی مجاهدین

همیشه تصویر مبهم و رویا مانند یک کوه نوردی، کنج ذهنم مانده بود. تصویری که بعد ها به کوه های درکه شباهت زیادی داشت. آن روز، با جمع زیادی زن و مرد که مامان و احتمالا دایی بزرگ ام هم همراه شان بودند، از کوه بالا می رفتیم و من هم که 5 سال بیشتر نداشتم، میان آن جمع، راه می رفتم. تصویر آخر این رویا، آن جا بود که من داشتم زمین می خوردم و از دور مامان را می دیدم که برگشتُ نیم نگاهی به من انداخت و راه خودش را رفت و یکی از همان غریبه ها، دست مرا گرفت.

بعد ها، از خاطرات مامان و تعداد دیگری از مجاهدین، فهمیدم که کوه و کوه نوردی، یکی از مهم ترین تمرین هایشان برای انسان سازی بوده. از نظر گروه های چریکی مانند مجاهدین، کوه، تمرین صبوری، برنامه ریزی، دقت، فرمانبری و خیلی خصلت های مهم دیگر برای عملیات چریکی محسوب می شده.

پس آن گروهی که در خاطرات کودکی من از کوه بالا می رفت، گروهی از بچه های مجاهدین بوده و آن روز یکی از همان برنامه های انسان سازی.

سال های بعد، از آن کوه نوردی ها، تنها یک جفت کفش محکم و حسابی ماند که من تنها می دانستم مال مامان بوده. از سالی هم که توانستم با برادرم به کوه بروم، تنها من بودم که می توانست کفش های کوچک مامان را بپوشد.

مدت ها بعد، هر بار که برای مامان بزرگم می گفتم کوه بودم یا دارم می روم کوه، حتما یکی دوتا خاطره تکراری از دایی وسطی یا خاله ام تعریف می کرد، و می گفت که آن ها با یک دانه خرما صبح قبل از طلوع می رفتند و عصر بعد از غروب برمی گشتند. یا می گفت که شب در کوه می خوابیدند و دایی وسطی، بدون ساعت زنگ دار، همه را به موقع از خواب بیدار می کرده یا این که سرما حالی شان نمی شده و هزار افسانه دیگر از قهرمانانی که باید بسیار بزرگتر از آنچه بودند، دیده می شدند.

اما من ترجیح می دهم آن ها انسان باشند، همان طور که دوست دارم خودم انسان باشم و انسان دیده شوم نه چیزی بیشتر.

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 17:17 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه 11 آذر1387

کارتون ها، خاطرات تنفر برانگیز دهه شصت من

به خودم که آمدم از دیدن هر چی کارتون بود متنفر بودم. شاید سه سال تمام، هر چی کارتون از تلویزیون نشون می دادند، شخصیت های کارتونی بودند که یا دنبال مادرشون می گشتند، یا مادرشون رو از دست داده بودند: هاچ زنبور عسل، بل و سباستین، نل؛ حتی پسر شجاع هم مادر نداشت و بعضی وقت ها، با همه شجاعتش، به یاد مادرش زار زار گریه می کرد. جالب این که بقیه آن ها هم هیچ وقت به مادرشان نرسیدند. اوایل متوجه نبودم، اما بعد از مدتی، سنگینی این ماجرا، به شدت آزارم می داد. تنها تفریح ما، عصر ها، کارتون دیدن بود و انگار نمی تونستم قبول کنم که این کارتون ها، داره آزارم می ده.

تلویزیون، ساعت 5 عصر، به مدت یکساعت و جمعه ها یک ساعت صبح، از ساعت 9 یا 10 و یک ساعت هم بعد از ظهر نحس اش، حدود ساعت 2، از شبکه یک و گاهی دو، کارتون پخش می کرد. اگه حوصله ات سر می رفت می خواستی کانال رو عوض کنی، دو انتخاب بیشتر نداشتی، یا کانال جدید رو قبول کنی یا تلویزیون رو خاموش.

گاهی برادرم ویرش می گرفت و شروع می کرد با آنتن ور رفتن، یک بار بعد از حدود 4 – 5 ساعت ور رفتن با تلویزیون و آنتنش، برنامه آشپزی یک کانال روسی را با 45% برفک گرفت. امروز که یک جعبه گرد یا استوانه روی یک بشقاب بزرگ، بیشتر از 500 یا حتی 1000 کانال رو واضح می گیره، اون هم با فشار دادن چندتا دگمه،         کارهای برادرم خنده دار به نظر می رسه، اما برای سال های دهه شصت، اون ها، موفقیت های بزرگی محسوب می شدند. همونطور که آرشیو 200 تایی نوارهای لس آنجلسی دایی کوچکم، یک حرکت متحورانه و جسورانه بود.

یکی دیگر از تفریحات ما در آن روزها، دیدن فیلم های ویدیویی بود. اوایل خانه پسرخاله مهربان مادرم که مدتی بعد ایران را ترک کرد و کمی هم خانه آن همسایه ترک مان. بعد ها با اصرار برادرم و اجازه مادرم از پشت شیشه های زندان، دارای ویدیوی خانگی شدیم، زمانی که دیگر فیلم و ویدیو، کالاهای ممنوعه بودند. فیلم هایی که برادرم، گاه و بی گاه روی نوار کوچک به خانه می آورد، تفریح بعضی از شب های ما بود. اما حکم، حکم برادرم بود، ار اجازه نمی داد فیلم ببینیم، از همین تفریح کوچک هم محروم می شدیم.

 

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 22:37 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه 4 آبان1387

پول می دی واسش؟

مرد مسن ونسبتا چاقی بود که وقتی روی صندلی آهنی گردون جلوی کابین ملاقات می نشستم، به اندازه قد من، قد داشتِ پشت سر ما موقع ملاقات، راه می رفت و با صدای کش داری این سوال را چند بار تکرار می کرد:"پول می دی واسش؟"

یادم نمی آد بابا از طریق او پول به مامان رسانده باشد. اما بارها، وقت هایی که سر حال بودیم، بابا و برادرم، ادای او را با همان تن صدایش در می آوردند.

یادم هم نیست چیزهایی که مامان می خواست، مثل لباس یا پول یا چیزهایی که برای ما می داد، مثل کتاب یا وسایلی که با دست درست کرده بود یا توسط زندانی های دیگر درست شده بود، چطور به همدیگر می رساندیم، اما این را از مامان شنیدم، که رد و بدل شدن همه آن چیزها، بیشتر به اوضاع بیرون بستگی داشت.

مثلا دو سه باری که مامان برای من و خواهرم از نمایشگاه کتابی که داخل زندان درست شده بود، کتاب تهیه کرد، احتمالا، همه چیز آرام بوده و کسی کسی را نکشته بوده و وضع جبهه ها هم رو براه بوده. کتاب های نازک داستان انبیا و امامان یا داستان های آموزنده مولوی و قرآن، یک تسبیح که با خمیر درست شده بود، 3 تا جامدادی بافته شده و سه تا رو بالشتی گل دوزی شده که معلوم بود هر کدام مال کدوم یک از ماهاست، نصیب ما از این وضعیت آرام و روبراه بود. از جامدادی، تا آخر دوره دبستانم استفاده می کردم. بعد ها هم با لذت به همه می گفتم که این، کار مامانم است.

باز یادم نمی آید مامان از زندان برای ما نامه نوشته باشد. البته چندی قبل که کتاب نامه های نوشابه امیری و هوشنگ اسدی را به همدیگر می خواندم، فهمیدم که چندان هم عجیب نبوده که نامه ای ننوشته باشد یا اگر هم چیزی نوشته بود، من یادم نمانده باشد. مثل این که یادم نمی آید وقتی ملاقات حضوری داشتیم، یا از پشت شیشه با هم حرف می زدیم، چی به هم می گفتیم.

چی می شد گفت وقتی ده ها گوش و چشم مراقب نوشته ها و حرف های تو هستند. چیزی بیشتر از نوشته ها و حرف های تکراری و حال و احوال پرسی های از سر پر کردن صفحه که هوشنگ و نوشابه به هم گفته بودند؟ احتمالا نمی شده حرف عمیقی زد و مطمئن بود که آن نامه به دست صاحبش برسد و بلایی سر هیچ کس نیاید.

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 12:50 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه 3 مهر1387

دهه شصت؛ نه دادی، نه فریادی، نه حتی اشکی و آهی

محمد ملکی، در یادداشتی که سال گذشته در گویا منتشر شده بود، از واقعه یا فاجعه تابستان 67 گفته بود. در آنجا اشاره کرده بود به شرایط خانواده های زندانیان در آن سال و بی خبری شان از سرنوشت عزیزان شان و این که :"نه دادی، نه فریادی: تنها اشکی و آهی."

یادم آمد از خاطره ای که مادربزرگ، از دیدن پسر وسطی اش، در زندان شاه تعریف می کرد: مدتی از دستگیری دوباره اش بعد از فرارش گذشته بود تا بالاخره اجازه ملاقات دادند. در یک حیاط که دور تا دورش سرباز ایستاده بود، در یک قفس آهنی که دو سرباز بالایش و دو سرباز داخلش ایستاده بودند، پسرش در حالی که دست هایش زنجیر شده، زیر اسلحه ای که روی شانه اش قرار داشت، نشسته بود. مادری بعد از حدود یک سال، فرزندش را در این وضع می بیند و البته :نه دادی، نه فریادی و نه حتی اشکی و آهی.

سال های قبل از واقعه شصت و هفت، برای ما همین شرایط بود: نه دادی، نه فریادی، و نه حتی اشکی و آهی. ملاقات های حضوری کوتاه مدت اوایل زندان با مامان هم همین وضع را داشت. ملاقات هایی که بعد ها فهمیدم حتی مادرم هم آن ها را دوست نداشت. من از دیدار های کوتاه با مادرم در آن چادر سراسر مشکی در کنار دو سرباز که حداقل یکی اش را یادم هست که زن بود و نگاه های دایمی و سردشان بیزار بودم. آن موقع فکر می کردم گفتن اینکه دلم رضا به این دیدار نیست، برای مادری که هر هفته فرزندش را از پشت شیشه می بیند، آزار دهنده باشد و البته خوشحال شدم زمانی که دیگر خبری از این دیدار ها نشد و بعد از 20 سال فهمیدم همان زمان مادرم از این دیدار ها سرباز زده. خودش می گفت یک بار که تحت فشار بوده در بازدید یکی از آقایان نماینده دادستانی، در پاسخ به وعده او برای ملاقات حضوری، محترمانه گفته بود: پیش کش.

در همان ملاقات ها، به سختی در آغوش مادرم می رفتم، ساکت می نشستم، نگاهش می کردم، نگاهم می کرد و منتظر می ماندیم تا موقع خداحافظی را اعلام کنند و از هم جدا شویم. دیدار در یک اتاق کوچک تاریک با دو در آهنی که یکی به سالن اصلی ملاقات باز می شد و دیگری به راهرویی که مادرم را می آورد و می برد، بیشتر از آنکه لذت بخش باشد، عذاب آور بود. آن هم وقتی می دانی هر واکنش تو، می تواند به بدتر شدن شرایط کمک کند. پس : نه دادی، نه فریادی، نه حتی اشکی و آهی که هر کدام این ها می توانست جریمه سنگین تری داشته باشد از دوری همیشگی تا از دست دادن آنچه فکر می کردیم مهم است(ارزش ها)

این روزها ترجیح می دهم وقتی با فردی که آشنایی زیادی با او ندارم تنها هستم. سرم یا سرش یا هر دو گرم باشد یا موضوعی باشد که ساعت ها از آن حرف بزنیم. عذاب آور است برای من فکر کردن به این که او از من توقع حرف زدن دارد و من حرفی برای گفتن ندارم.

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 12:27 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه 26 تیر1387

تابستان های سرد خانه ما

وارد محوطه که شدم، حس کردم چقدر دلم برای مسعود تنگ شده. خانواده همسرم رو به مقصد رسوندم، چند دقیقه ای هم خودم نشستم که صاحبخونه ناراحت نشه، بعد راه افتادم. نمی دونستم کجا باید برم. زنگ زدم به مامان بزرگ. گفت، خیابون 96 رو که رد کردی، نرسیده به دیوار، 6 تا خونه مونده به انتها، کنار یک کاج بلند. در خونه اش هم تازه عوض شده. اما در آخر گفت، اگر هم پیدا نکردی، 4 تا صلوات بفرست خودش پیدا می شه.

تا اولین نشونی رفتم، و بعد مات نگاه کردم. اونجا پر بود از خونه هایی که 6 تا مونده بودند به آخر دیوار و پر بود از کاج های بلند و قدیمی و پر بود از درهای تازه  تعویض شده خونه ها. این نشونی ها به درد همون مامان بزرگ می خورد. و حالا مونده بود آخرین راه، اما من که به صلوات فرستادن و چیزی رو پیدا کردن اعتقادی ندارم، اما به یه چیز واقعا معتقدم: کائنات و خواستن ازش. من هم خواسته بودم که تا اونجا اومده بودم و حالا می خواستم پیداش کنم. راه افتادم سمت ماشین که برگردم. اما سرم روی زمین دنبال نشونی هاش می گشت، اما فقط یه نشونی کافی بود: مسعود .....

خودش بود، خاک گرفته و کثیف، اما با همون چهره مصمم و جدی. اشک های من رو انگار نمی دید، اما بغلم کرد، صفت و محکم، همونطور که اون موقع ها، مامان رو بغل می کرد و من می دیدم. کمی با هم حرف زدیم. از بابابزرگ پرسیدم، حال اون هم خوب بود. گفتم هم بهش که از قبل از تیر، به یادش افتادم جدی و همین روزها براش خیرات می کنم. چیزی نگفت. گفت، اما حرف دیگه ای زد، بی ربط به حرف من. شاید مثل اون روزها، خیلی چیزها براش مهم نیست. و البته خیلی چیزها هم مهم، مثلا بچه خواهر ننر و لوس، اصلا براش قابل تحمل نبود و هنوز هم نیست. خلاصه، روش رو بوسیدم و خداحافظی کردم.

اون محوطه، بهشت زهرا بود، خیابون هاش، قطعه های بهشت زهرا، خونه ها، قبر و در ورودی، سنگ قبرهای اون ها. و اون قبری هم که من به دنبالش بودم، مزار دایی بزرگ ام بود که یکی از همین روزهای گرم تیر ماه، رفت. این ماه، من رو می بره تا روزهای دوری که یک مرتبه، اطرافمون خالی شد. خلوت و سرد، با همه گرمای هوا.

حتی بابا بزرگ هم بعد از سال ها، توی یکی از همین روزهای تیر ماه رفت.

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 15:0 | موضوع:
• لینک ثابت   •