تبليغاتX
زندانی شماره هیچ
امروز 

پنجشنبه 12 اردیبهشت1387

قهرمان زندگی من؛ زنی در انفرادی قزلحصار

چندماهی ملاقات ممنوع بودیم و خبری از مامان نداشتیم. برای من با افکار کودکانه ام، حتی فکر کردن به ندیدن همیشگی مامان هم عادی بود. هرچند هیچ ذهنیتی از این موضوع نداشتم و شاید در ناخودآگاهم اگر چنین می شد، خودم از نظر خودم، قهرمان تر بودم که چنین باری را بر دوش دارم. اما نمی توانستم بدانم که چرا ملاقات های هفتگی ناگهان قطع شد. تنها بعد از مدتی، دوباره به دیدن مامان رفتیم. همیشه دوست داشتم بدانم در آن ماه ها بر مادرم چه گذشت و چه اتفاقی برای او افتاد.

بالاخره از زبان خودش خاطره آن ماه ها را شنیدم: سال 64(؟) بود و به علتی که او هم نمی داند زندانیان را گروه، گروه به جای دیگری در همان قزل حصار بردند. شاید علت این نقل و انتقال، ایجاد فشار روانی به زندانیان و واداشتن آن ها به اعتراف و استغاثه بود. به این ترتیب، تکلیف زندانیان سر موضع و آن ها که بی خطر تر بودند، زودتر معلوم می شد. البته این تحلیل مادرم بعد از گذشت 22 سال است.
به دلیل آن که برای تمام زندانیانی که به بخش مجزا برده بودند، زندان انفرادی نداشتند، هر زندانی را بین یک تخت که به حالت عمودی روی زمین گذاشته بودند، قراردادند، البته با چشمان بسته. در طول روز همه نشسته بودند بدون آن که بتوانند حرفی بزنند و راه بروند جز برای رفتن به دستشویی. همه کارها، با چشم بسته بود جز شستشوی دست و صورت و وضو گرفتن و حمام هفتگی. در آن جا هم چیزی به جز دیوارهای سفید توالت و شیرآب نمی دیدند. این وضع برای آن ها که تحمل اش را نداشتند، کمتر طول کشید، اما مادر من، 6 ماه را با این شرایط گذراند. 6 ماه همراه با لگدهایی که از رییس زندان می خورد، به دلیل درآوردن صدایی از بشقاب(خوردن قاشق به کف آن)، یا صدای فین فین دماغ (در اثر گریه)، یا هر صدایی که حکم علامت دادن را داشت. مادرم خودش تعریف می کند که صورت هایمان را بالا نگاه می داشتیم که اگر گریه می کنیم، صدایی از دماغمان بیرون نیاید. همه آن ها که این شرایط را گذراندند، بعد از آن 6 ماه یا هر قدر که برایشان طول کشید، بیش از 10 کیلو وزن کم کردند.
امروز که به آن روزها نگاه می کنم، تنها قهرمانی در مقابلم است که با آرمان و ایمانش به زندگی، روزهای آن دوران را گذراند. و امروز می فهمم که چرا اصرار دارم تا تصویرم از دورانی که مادرم گذراند روشن تر باشد، چون او برای من قهرمان است، نه قهرمان زندگی من، که قهرمان زندگی کردن. گرچه امروز بیشتر از آن که قهرمان باشد، مادری است که با ایمانش، هر آنچه را که مانع تلقی می کند از سر راه بر می دارد. اما باز هم دوست دارم قهرمان بدانمش، قهرمان زندگی.

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 16:30 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

سه شنبه 28 اسفند1386

همه آن بارها که به خانه مان ریختند

همیشه فکر می کردم خیلی زیاد به خانه مان ریخته اند و من، تنها چند باری اش را به خاطر دارم. چند وقت پیش بود که شمارش دقیقش دستم آمد: تنها 4 بار؛ دو بار قبل از دستگیری مامان، یک بار خود دستگیری و یک بار هم بعد از دستگیری

بار اول، گویا عروسی کوچکی بوده که برای پسر عمویم که از قضا، دولتی هم بود، گرفته بودند. همسایه سر کوچه مان، که بچه هایش کمیته ای بودند، با یکی از آن موتور هزارهای بزرگ با هیکل چاق و لباس خاکی رنگ، به هوای خانه تیمی، مهمانی را لو داده بود و از همانجا پایشان به خانه باز شده بود. دومین بار، به دنبال دایی بزرگم بودند و شاید همان بار بود که نشستند به نگاه کردن عکس های خانوادگی. نمی دانم در میان عکس های ما و دایی مان به دنبال کدام سر نخ می گشتند. بار سوم برای دستگیری مادرم آمدند. بار آخر، نیمه شب بود که دنبال همان فلانی می گشتند که چندی قبل، خانه ما آمده بود و فراری بود. ردش را زده بودند و به خانه ما هم سر کشیدند؛ آنهم نیمه های شب.

من اما خاطراتم از این آمد و رفت ها، محدود و مخدوش است. نمی دانستم آن بار که مادرم را بردند، تنها کیف سامسونت هایشان معلوم بود و اسلحه هایشان را ما ندیدیم. هرچند همیشه یادم بود که پسر عموی کوچکم، همان شب، برای من نقاشی کشید و یکی از چیزهایی که روی یک تکه کاغذ کشید، کیف سامسونت مشکی باریکی بود که همیشه در خاطرم ماند.

خودم به خاطر ندارم که آن نیمه شبی که گروه غیر رسمی گل سرخ به خانه مان ریخت، من هم بودم یا نه، فقط بعد ها شنیدم که لوله اسلحه شان روی صورت پسر عمویم بوده و او هم خواب . حتی این را هم بارها شنیده بودم و خودم یادم نبود و نیست که وقتی نیمه شب در طبقه ما را زدند، پدرم از آن ها مجوز عبور خواست، آن ها هم لوله اسلحه را روی سینه اش گذاشتند و گفتند: این هم مجوز عبور.

حتی این را هم یادم نیست که همان شب ها بود که شب ادراری داشتم یا این موضوع تنها به دوره محدودی از زمانی که مامان از زندان برگشته بود، مربوط می شد. یعنی تا 12 سالگی من.

موضوع شب ادراری، آن قدر برایم آزار دهنده شده بود که گاهی صبح ها که بیدار می شدم، رختخوابم را دست می کشیدم تا مطمئن شوم خیس است یا نه و تابستان ها را آن را بو می کشیدم تا مطمئن شوم عرق کرده ام یا که خیسی دیگری است!

 

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 10:3 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

جمعه 12 بهمن1386

نمره بیست انضباط، از ترس فراخوانده شدن مادری که نداشتم

بچه که بودم، اینطور که دیگران می گویند، شر و شلوغ بوده ام. عکس های بچگی ام هم جز یکی که مال سه یا چهار سالگی است، آنهم جلوی یک دوربین رسمی (عکاسی)، همه، تار و تیره است و بدون آرام و قرار. اما همه این ها، گویی آدم دیگری بوده اند که من از او هیچ خاطره ای ندارم. یادم نمی آید که تا کمر لب پنجره یا از لای نرده ایوان خانه آویزان می شده ام و ممکن بوده از همان بالا پرت شوم پایین.

فقط از یک زمانی به بعد، یعنی از همان 7 سالگی که خاطره های روشنی از آن دارم، بچه ساکت و آرامی شدم. نمی دانم چه مدت قبل از دبستان، بچه مودبی شده بودم، اما می دانم در این دوره و طبق عادت در دوره های بعد از آن، دلم نمی خواست کاری کنم که لازم باشد پای اولیایم به مدرسه بکشد. ترجیح می دادم که برای کارنامه دادن هم کسی را به مدرسه نخواهند. آن وقت بود که باید رو می انداختم به مادربزرگم که جز یک بار و آن هم یادم نیست کی بود و اصلا بود یا نه، به مدرسه نیامد، پس باید از زن عمویم می خواستم که همراهم بیاید، و این، برایم سخت بود. البته اگر به او می گفتم که چاره ای هم از گفتن نبود، او با جان و دل می آمد و آمد هم.

برای من عادی شده بود که بقیه مادرهایشان را برای کارهای مهم به مدرسه بیاورند و من کس دیگری را، اما برایم عادی نشده بود و برای همین هم کاری نکردم که این اتفاق بیافتد که پای همان کس دیگر، غیر از زمان های عادی مثل ثبت نام و کارنامه گرفتن به مدرسه باز شود. یک بار هم که این اتفاق داشت می افتاد، اشکال از خود من نبود، که همه بچه ها داشت کارشان به اخراج می کشید و دو نفر خدا رحمشان کرد و یکی، من بودم.

هر بار که می خواستم برای کاری – همان کارنامه های میان فصل و آخر سال- به زن عمویم بگویم که فلان موقع مدرسه مان باشد، دلشوره به جانم می افتاد که اگر نتواند، اگر نیاید ....

و هر بار که تنبیه عمومی می کردند، دلپیچه داشتم که نکند معلم یا ناظم، داد بزند: فردا همه با مادرهایشان به مدرسه بیایند.

مودب بودن من، یک خصلت تربیتی و خود خواسته نبود، ناخودآگاه من، به من می گفت که نباید چیزی را به هم بریزم، نباید کاری کنم که کسی از خانواده ام به مدرسه فراخوانده شود و حتی کاری نکنم که نامم را بخوانند و خودم را احضار کنند.

محافظه کاری، خوی همیشگی و گاه آزاردهنده من شد که نکند کسانی فراخوانده شوند که یا نیستند یا نمی خواهم که به خاطر من، وادار به پاسخگویی شوند.

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 19:47 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه 26 دی1386

آزادی های نداشته دهه شصت من

بچه ها اغلب در سنین کودکی، آزادی را تجربه می کنند؛ اینکه هر آنچه بخواهند، بشود. در بزرگسالی است که آرام، آرام باورهای محدود کننده آن ها را در گیر می کند. اما این حس محدودیت و ناچار بودن، از همان کودکی با من بود. از همان کودکی بود که فهمیدم چاره ای ندارم جز پذیرفتن آنچه بیرون رخ می دهد. گرچه این تجربه، یکی از مهم ترین اصولی را که آرامم نگاه می دارد همیشه، به من آموخت، اما در سنینی مثل الان است که هر آنچه حکم اجبار می یابد، آزارم می دهد وحشتناک. گاهی که همسرم می گوید:"باید ..." دیگر فکر نمی کنم بعد از آن سه نقطه کذایی چه خواهد گفت، "باید برای من چنان کنی ..." یا " باید برای خودت فلان چیز را بخری ..." اصلا هم برایم فرقی نمی کند که خودم هم آن کار را دوست دارم یا نه. تنها همان کلمه لعنتی "باید" اول جمله کافی است که عصبی و ناراحتم کند. مقاومت می کنم و گاهی با بدخلقی آن را انجام می دهم یا نمی دهم.

اجباری که در کودکی داشتم برای پذیرفتن هر آنچه رخ می داد، کافی بود تا دیگر حاضر نباشم کلمه ای را که تمام زندگی مان را تشکیل داده بود، بشنوم.

کافی بود برایم که مادرم مرا جایی ببرد -جلسات و برنامه های مجاهدین- که نه لذتی از آن می بردم و نه علاقه ای به بودن در آن داشتم. کافی بود که مادرم را جایی ببرند که در هیچ چیزش، تاریخ و ساعت ملاقات و این که اصلا ملاقاتی باشد یا نباشد، دخالتی نداشتم. کافی بود که مادربزرگ، بعد از آن ساعت های خسته کننده ملاقات، ما را جایی ببرد - خانه یک مادر مجاهد - که باز نه سرگرمی بود و نه حرف خوش آیندی برای زدن و شنیدن. این همه کافی بود که الان حاضر نباشم کاری را انجام دهم که با کلمه "باید" شروع می شود.

هر چند می دانم گاه باز هم ناچارم به انجام دادن خیلی از کارها، اما ترجیح می دهم آن ها را بدون کلمه باید انجام دهم.

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 19:54 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

سه شنبه 27 آذر1386

فرزند زندانی بودن، فقط حق من است

اگر آن روز با او سفر نمی رفتم و اگر در آن سفر یک روزه، برایم حرف نمی زد، الان بخش های زیادی از گذشته ها، همچنان برایم نشنیده و نگفته و تاریک مانده بود.

از دستگیری خودش فقط یادم بود که دختر عمویم از مشهد، محل زندگی اش، زنگ زد به خانه ما. ساعت از ده شب گذشته بود، صدایش دیگر مثل همیشه گرم و گیرا نبود و حتی احوال پرسی درستی هم با من نکرد. خواست به بابا بگویم بیاید پای تلفن. ترسیدم،  فکر می کردم که مهم ترین کار زندگی ام را دارم انجام می دهم، برای او در این لحظه حرف زدن با بابا خیلی مهم بود و خودش هم برای من آدم مهمی بود. اما دانستم هم که آنچه او به خاطرش به خانه ما زنگ زده، بیشتر از آن که مهم باشد، پریشان کننده است، از صدایش این را دانسته بودم.

بابا گوشی تلفن را گرفت. سکوت بود و سکوت.چندی قبل یکی دیگر از همین تلفن ها، خبر از سکته قلبی عمه دوست داشتنی و مهربان پدرم را داده بود. نمی دانم دستگیری یکی دیگر از اقوام پدرم، آنهم در مشهد، قبل از این تلفن بود یا بعدش. اما این بار دیگر دلم نمی خواست خبر بدی بشنوم. اما مثل همه آن بارهای دیگر، چیزی دست من نبود. خبر بد بود: شوهر دختر عمویم هم دستگیر شده بود. حالا ما و بچه های دخترعمویم، کمی به هم شبیه شده بودیم.

شوهر دختر عمویم، در آن سفر دو نفره، ماجرای دستگیری اش را برایم تعریف کرد. گفت که از مدتی قبل پسرخاله اش در خانه شان بوده، گفت که او با مجاهدین در ارتباط بوده و اگر زنده مانده باشد، احتمالا هنوز هم با آن ها مرتبط است. خواهر خودش هم به همین واسطه زندان بوده و البته خودش هم بی علاقه به این گروه نبوده. گفت که به خاطر شرایط شغلی اش، اسلحه مجاز داشته و هر هفته هم با شناسنامه به ملاقات خواهرش می رفته- رسم زندان بود که برای ملاقات با زندانی، باید مدرک شناسایی ارایه می کردی - گفت که پسر خاله اش از منزل او تلفن هایی می زده و از روی همان تلفن ها هم ردش را می زنند. باز هم گفت که بعد از دستگیری، جرمش را مخفی بودن، داشتن اسلحه و ارتباط با مجاهدین گفته بودند و حکم اعدام را هم نشانش داده بودند. اگر درست یادم باشد گفت که ری شهری، دادستان یا همان قاضی بود که حکمش را داده بود.

گویا او هم مثل مادرم، بعد از عفو، ۱۵ سال زندان  حکم می گیرد و آخر هم بعد از ۳ سال آزاد می شود، چند ماهی اگر درست یادم باشد بعد از آمدن مامان از زندان.

 سال هایی که او نبود، دخترعموم، زندگی اش و دو تا پسر شرش رو با هم جمع می کرد. اما اعتراف می کنم که آن روزها، از شنیدن غصه خوردن دیگران برای بچه های او ناراحت می شدم. دلم می خواست من و خواهر برادرهام، و بیشتر از همه، خودم، تنها کسانی باشیم که شایسته دلسوزی هستیم. هر چند همیشه هم طوری وانمود می کردم که به دلسوزی انگار نیازی ندارم. اما آن سال ها شدیدا دلم می خواست در مرکز توجه باشم و  الان هم اگر احساس کنم بهم توجه نمی شه، کاری رو انجام نمی دم؛ نمی نویسم، نمی رقصم، نمی خورم حتی و حرف نمی زنم.

آن روزها، دستگیری شوهر دختر عمویم، می توانست این مرکزیت رو از من بگیره که دیگه به عنوان یه پسر کوچولو که مادرش زندانی است و تنها کسی است که این وضع رو داره، بهش توجه نشه. حالا البته می دونم که خیلی ها هستند و بودند که این وضع رو داشتند و حتی بدتر از این رو .

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 15:1 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

جمعه 16 آذر1386

ترس از جدایی، میراث جدایی های دهه شصت

مامان بزرگ همیشه خاطره سفری را تعریف می کندکه با من به مشهد رفت. اولین سفر تنهای من، بدون بابا، در حالی که مامان هم زندان بود. از آن سفر و اصراری که به رفتن داشتم و هوسی که برای خوردن چلوکباب بین راهی نشون دادم و چلوکبابی که در رستورانی در مشهد همان شب اول که رسیده بودیم خوردم، چیزی یادم نمی آید. جز این که سال ها بعد که برای خودم فکر می کردم مردی شده ام، چهره های آشنایی از اهل فامیل را می دیدم که مرا با همان برخورد بچگانه به یاد می آوردند.

تنها چیزی که از آن سفر به خوبی به یاد دارم، لحظه ای بود که اتوبوسی که باهاش به مشهد می رفتیم، برای نماز ایستاد و مامان بزرگ رفت نماز بخواند و من رو کنار ساکش نشوند و گفت از این جا تکون نخور، من زود برمی گردم. دقایقی گذشت. دقایقی که هر چه طولانی تر می شد، سخت تر می گذشت.

من به آمدن مامان بزرگ فکر می کردم که شاگرد راننده از مسافرها با فریاد خواست که سوار شوند. ماندم میان دو انتخاب که البته نمی دانستم دارم انتخاب می کنم یا ناچارم به انجام: بمانم منتظر یا بروم.

داخل اتوبوس شدم و در صندلی کنار پنجره نشستم و به صدای تند و پر هیجان قلبم گوش دادم و نگاه نگرانم را از پنجره به سمتی دوختم که از مامان بزرگ جدا شده بودم. قلبم ناگهان فروریخت. اتوبوس حرکت کرد. خجالت می کشیدم حرفی بزنم و یادم نیست اول خودم داد زدم یا بعضی از مسافرها، اما بالاخره و ناخودآگاه صدایی با ناله از گلویم درآمد که: یک نفر هنوز نیامده و مسافرهای دیگری هم همین را بلند تر تکرار کردند. راننده با عصبانیت نگه داشت. مامان بزرگ رو دیدم که دارد می دود سمت اتوبوس. هیجان من اما  مدتی طول کشید تا بخوابد.

بعد ها که بزرگ تر شدم و حتی همین حالا هم از جدا شدن از آدم ها به امید قراری که معلوم نیست کی سر رسد می ترسم. یک بار از یک نفر جدا شدم و گفتند زود می آید و من با همه ایمانی که به دروغ بودن این حرف داشتم، هر روز منتظر آمدنش بودم، هر روز از ۳۶۵ روز آن ۵ سال، ۱۸۲۵ روز را . و دیگر توان ندارم تا حتی یک دقیقه هم برای کس دیگری در جایی منتظر بمانم و ندانم که کی می آید.

و البته از جا ماندن خودم هم می ترسم. در نگه داشتن های بین راه اتوبوس - که بیشترین سفرم را با آن داشته ام، نمازم را همیشه با ترس از جا ماندن می خواندم و البته آخر از همه هم سوار اتوبوس می شدم. ترس از جا ماندن و جدا ماندن، هنوز رهایم نکرده اند.

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 14:37 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه 21 آبان1386

آخرین خنده های کودکانه ما در خانه پدربزرگ

 اوایلی که پدربزرگ هنوز حالش خیلی بد نشده بود، من چیزی جز حواس پرتی های گاه و بیگاهش که اغلب معلوم بود کاملا آگاهانه است، چیزی نمی دیدم و نمی فهمیدم. پدر بزرگ خیلی باهوش بود. این رو همون موقع می دونستم، الان می تونم بگم که شاید  آگاهانه داشت مغز خودش رو از كار مي انداخت. او كه مرگ دختر و دامادش قبل از انقلاب رو از سر گذرانده بود، مرگ پسر كوچكش، دستگيري پسر و دختر بزرگش، تسخير چندماهه خانه اش و مهم تر از همه، دستگيري همسرش رو نمي تونست يا نمي خواست تحمل كنه. او خودش رو خادم كشورش مي دونست، چه قبل از انقلاب و در حسينيه ارشاد و چه بعد از انقلاب در مجلس. حالا نمي تونست اين همه بي حرمتي (از نظر خودش) رو تحمل كنه و نكرد. به قول پزشك ها، هر روز مغزش كوچك تر شد. به حدي كه تنها خاطره هاي دور رو نگه داشت، خاطره هايي كه ازشون دل خوش تري داشت.

اوايل، يادمه دايي كوچك و برادرم با پدر بزرگ ورق بازي مي كردند و او را مجبور مي كردند عينك راه دورش را بزند. بعد هم از روي عينكش، ورق هايش را مي خواندند و ... يادم نمي آيد برنده اين بازي ها چه كسي بود، اما پدربزرگ با اين جور بازي كردن ها كنار آمده بود.

يك بار غروب بود، منزل پدربزرگ بوديم. پدر بزرگ هنوز حالش خوب بود، روي مبل قديمي و كهنه اي كه سال ها بعد، بعد از آمدن مادربزرگ از زندان، ديگر نبود، نشسته بود. من روي يك دسته مبل، خواهرم روي دسته ديگر مبل، و برادرم روي زمين مقابل پدربزرگ نشسته بوديم. يادم نمي آيد چه مي گفتيم و به چه مي خنديديم؛ از آن خنده هايي كه به سرت مي زند تا هر كاري بكني.

من گاهي پشت سر پدربزرگ مي رفتم و دستم را به سر چرب اش مي كشيدم يا دستهام را دور گردنش حلقه مي كردم.

 آن روز، كلي به شلوار يا پيژامه پدربزرگ با آن سوراخ سر زانويش خنديديم. شايد اولين بار، اصطلاح سيب زميني براي سوراخ شلوار را آن جا شنيدم. يادم نمي ايد آن شب، چه كسي اول از همه، انگشت در سوراخ شلوار پدربزرگ كرد و آن سيب زميني را بزرگ كرد. ولي يادم هست كه چند دقيقه بعد، ميان شوخي و خنده ما و پدر بزرگ، يك پاچه از شلوار او كاملا نصف شده بود. پدر بزرگ بلند شد، با همان شلوار نيمه و چرخي زد. مادربزرگ حرص مي خورد و ما مي خنديديم.

اين ها شايد آخرين خنده هاي از ته دل ما و پدربزرگ بود. پدربزرگ طاقت نداشت خيلي تنهايي بخندد. وقتي مامان بزرگ را بردند، پدربزرگ هم زد به صحراي كربلا، مدتي بي جهت خنديد و بعدها ديگه نمي دونم فكرش به كجا رفت.

هیچ وقت بعد از اون، اون طور کودکانه و بی دغدغه نخندیدیم ..... هر بار هم که خواستیم بخندیم، گفتند، زیاد نخندید، آخر هر خنده، گریه است. و ما هم که آشنا با گریه های بعد از خنده، سعی کردیم زیاد نخندیم.

 

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 17:6 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

پنجشنبه 3 آبان1386

کینه، اعدام، نفرت و همه آن هفت روز حصبه

دو سه سالي از برگشت مامان و مامان بزرگ از زندان گذشته بود.  مامان بزرگ مي خواست با چند تا از دوستهاش بره سفر: تبريز و سرعين و ...

اجازه من رو هم گرفت. تابستان بود و من گاهي استخر مي رفتم. همه برنامه هام رو كنسل كردم و باهاش رفتم. ما پنج نفر بوديم: مامان بزرگ، من، يكي از دوستان اش كه خانم پير و تحصيل كرده اي بود و دو تا خانم ديگر كه در اصطلاح گروه مجاهدين، "مادر" به حساب می آمدند.
توي آن سفر جز چند ساعتي كه كنار درياچه اروميه، خودم رو با لجن ها سرگرم كردم و با كودكي هم سن و سال خودم و البته محلي آشنا شدم، تمام وقت با مامان بزرگه و دوستانش بودم و زنگ خاطرات قرمز تيره و كدرشان در گوش من دایم صدا مي كرد. خاطراه زندان هايشان، ملاقات هايشان و بچه هايي كه ديگر ندارند. پشت سرم كه در ماشين مي نشستند، مقابلم كه در اتاق كوچك كرايه اي بندر شرف خانه نشسته بودند، كنارم كه براي خوردن غذا و عصرانه و صبحانه مي نشستند، همه جا حرف همين خاطره ها بود. وقتی نبود که که یکی از آن ها از شدت فشار و ناراحتی، اشک در چشمانش حلقه نزند و حتی کمی بلند تر، گریه نکند.

البته من، دلم خوش بود به جایی که تا به حال ندیده بود و تجربه منحصر به فردی که از دریاچه نمک و سفر تنها به دست آورده بودم.

مامان بزرگ هم با این که سعی می کرد حواسش به نوه عزیزدردانه اش باشد، اما سرگرم خاطره های دیگران بود و خودش از خاطراتش می گفت.
شبي كه از بندر به سمت تبريز حركت كرديم، حس كردم گرم شده ام، گرم گرم. در یک روزی که در تبريز بودم، ديگه داغ شده بودم و در هيچ برنامه مشتركي شركت نكردم، فقط خوابيدم. بعد كه مامان بزرگ رفت سرعين، مرا سوار اتوبوس كرد و فرستاد تهران.

 صبح زود رسيدم، به اندازه ي پولي كه از تبريز تا تهران داده بودم، به تاكسي دادم تا مرا به خانه برساند. آن روز، شروع دو هفته تب شديد بود. تبي كه جز چند ساعتي، قطع نشد. یک هفته در خانه خوابیده بودم، صبح به این امید که تب قطع شده، شروع می شد و شب، با تب شدید می خوابیدم.
بعد از هفت روز مرا با شبهه حصبه، در بيمارستان بستري كردند. دکترها حدس می زدند که آب استخری که می رفتم، مرا به این روز درآورده. بالاخره هم، بدون آن که حصبه آشکار شده باشد، بعد از یک هفته سخت، از بیمارستان مرخصم کردند.

حصبه اي در كار نبود، هيچ چيز نبود، هيچ چيز به جز سنگيني انبوه خاطراتي كه هيچ چيزش به يادم نمانده، جز تيرگي و سياهي و كدورتي كه در اين سال هاي دهه سي زندگي ام هم نمي توانم از سر بگذرانمشان، چه برسد به آن سال هاي نوجواني.
آن سفر، آخرين سفر من با مامان بزرگ بود كه بعد از آن، هر سال چندين بار و چندين جا رفت و با خيلي از دوستانش.

نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 12:10 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه 18 مهر1386

چهره مجاهد مصمم از پشت شيشه لك دار

مامان بزرگ از خاطراتش مي گويد، از اين كه مرا با خودش به زندان مي برده براي ملاقات پسرهايش. من اما تنها يك صحنه يادمه، صحنه اي كه از پشت شيشه كدر اوين، به دايي وسطي ام نگاه مي كردم، چهره اش از پشت آن شيشه ها و آن عينك درشت، هميشه در ذهنم مانده. با توجه به شرايط سختي كه بعد از دستگيري دايي ام بعد از انقلاب پيش آمد، اين خاطره بايد به قبل از انقلاب برگردد.
صحنه قدم زدن يك سرباز روي ديوار حصار دار زندان هم در ذهنم مانده. بارها كه از بيرون اوين گذشتم، به اطراف نگاه كردم و سعي كردم بفهمم آن صحنه به كجا مربوط مي شده و نفهميدم. درب آهني ورودي اوين هم از تلخ ترين خاطره هاي مانده در ذهنم از آن روزهاست.
 حدود 5 - 6 سال بعد از آن ملاقات ها، وقتي به خونه مامان بزرگ مي رفتيم،  نگاهم روي عكس دايي وسطي مي ماند و از روي عكس دايي بزرگم زود مي گذشتم. خيلي سال گذشت تا از ميان خاطره ها و شنيده ها، يادم آمد يا فهميدم نفرت نه، بي علاقگي از سر عصبانيت من نسبت به دايي بزرگم از كجا آمده. سال ها با خودم كلنجار مي رفتم و در عين حال از خودم و ديگران خجالت مي كشيدم و عذاب وجدان داشتم كه از او عصباني باشم و البته مي خواستم بدانم چرا.
 از دايي وسطي، رفتن روي كولش و چهره مهربان و مصممش از پشت آن عينك درشت و شوخي هايش از پشت شيشه زندان يادم ميآيد و از دايي بزرگم، گازهايي كه به جاي بوس، از صورتم مي گرفت و جديتي كه بعد ها، اثرات ديگري بر من گذاشت. هنوز كه هنوزه از پوشيدن تيشرت و لباس رنگي و نوشته دار ابا دارم و خجالت مي كشم و تا مدت ها از انجام كارهايي كه فقط براي تفريح باشد، پرهيز مي كردم. الان كه همسرم به شوخي، به جاي بوسيدن، صورتم را گاز مي گيرد، بيشتر از آن كه درد داشته باشد، كه اغلب هم ندارد، عصبي مي شوم.
اثرات همان قهرمان شدن دايي وسطي ام بود كه وقتي براي اولين بار  دكتر چشم پزشك برايم عينك تجويز كرد، دلم مي خواست مدلي را پيدا كنم كه روي صورت دايي وسطي ام مي نشست. عينك دور درشت مشكي، مربع شكل: چهره جواني خودساخته كه مبارزه مي كند، حرفش را حتي به قيمت جانش مي زند كاري كه من جراتش را ندارم و البته راهي پيدا كرده ام براي زنده ماندن وهميشه حرف زدن.
هر بار كه به دايي قهرمانم (قهرمان كودكي هايم) فكر مي كنم، تنها همان چهره عينك دار از پشت شيشه هاي كدر زندان به خاطرم مي آيد. او زودتر از آن كه در ذهن كودكانه من نقش پررنگي داشته باشد، رفت. رفتن او، اولين تصوير من از اعدام بود. تصويري كه تا شكل گرفتن كاملش، سال ها گذشت.
نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 8:3 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

یکشنبه 8 مهر1386

تب و لرز، مونس هاي كودكي من

بابا شب ها دير به خانه مي آمد. البته شايد هميشه اين طور نبود، ولي براي من، مدت زمان طولاني بود كه بابا براي كاري كه در شهرستان داشت، از صبح زود كه مي رفت بيرون، تا ديروقت برنمي گشت. وقتي از مدرسه بر مي گشتيم، مادرجون، تنها كسي بود كه به ما سلام مي كرد و تا شب كنارمون بود. البته خاله مادرم هم مراقبمون بود، اما معمولا در طول روز، به خصوص در روزهايي كه درس و مشقمون زياد بود،‌ كمتر مي ديديمش. مادرجون، طبقه زيري ما مي نشست. وقتي ما يعني من و خواهرم مي رسيديم خونه، در طبقه اش رو باز مي كرد؛ مي گفت برين لباساتون رو عوض كنين، دست و روتون رو بشورين تا من نهارتون رو گرم كنم. بعد از ناهار، ما برمي گشتيم بالا تا درسمون رو بخونيم و مشق هامون رو بنويسيم. اگر اشكالي داشتيم، تا شب كه بابا بياد هيچ كس نمي تونست كمكي به ما بكنه. البته گاهي خواهرم، مشكلات من رو رفع مي كرد، برادرم اغلب نبود و اگر بود، كاري به كار ما نداشت. زماني كه بابا عصر، يعني ساعت 5 يا 6 مي رسيد خونه، فرصتي بود تا هم كنار هم باشيم و هم ما مشق هايمان را با كمكش انجام بديم. هر كي زودتر مي رفت سراغش، مي تونست زودتر كارهاش رو انجام بده.
 اما چيزي كه هميشه اذيتيم مي كرد، شبهايي بود كه بابا دير مي رسيد خونه. مهم نبود كه ديكته من و خواهرم مونده، من ديگه عادت كرده بودم، يا اون درس رو از حفظ بودم و مي نوشتم يا روي نوار ضبطش مي كردم و خودم به خودم ديكته مي گفتم. فقط بايد يك نفر تصحيحش مي كرد كه اون رو هم گاهي از روي كتاب خودم انجام مي دادم. گاهي حتي امضاي ساده بابا رو هم، خودم مي انداختم پاي مشق هام.
اما نبود خود بابا ناراحت كننده و گاهي نگران كننده بود. يك شب تا دير وقت يعني حدود 10:30 شب، بابا نيامد خانه. مادرجون كنار ما نشسته بود و با تسبيح گلي اش ذكر مي گفت و نمي ذاشت زياد نگران باشيم. اما دل خودش مثل سير و سركه مي جوشيد. اين رو از چشم هاي درشتش مي فهميدم. اون روزها من مريضي هاي سختي مي گرفتم. تب شديد، گلو درد،‌آنژين و ضعف بدن. وقتي مريض مي شدم، حضور بابا رو بيشتر حس مي كردم. او گاهي من رو مي ذاشت روي كولش و تا مطب دكتر مي برد. رفتار بقيه هم ديگه بي نفاوت نبود. بابا كنار تختم مي نشست و ازم مراقبت مي كرد. مادرجون كه هميشه حواسش به ته تقاري اش بود، اون موقع ها بيشتر نازم رو مي كشيد. حالا هم زمان هايي كه حس مي كنم دلم مي خواد بهم توجه بشه، يا حرفي رو مي خوام بزنم و نمي تونم، گلو درد، ضعف و تب، اولين هايي اند كه مي آن پيشم. مونس هاي بچگي ام يا شايد ابزار كودكي من براي جلب محبتي كه خودش رو توي به آغوش كشيدن و حرف زدن نشون بده. بابا خلي كار داشت، اما براي من، حضورش مهمتر بود.
اون موقع نمي دونستم و هيچ كس ديگه هم نمي دونست كه من چرا اين قدر مريض مي شم.
نوشته شده توسط زندانی شماره هیچ در 7:50 | موضوع:
• لینک ثابت   •