جمعه 17 مهر1388
نامه ای از یک منافق مزدور
از آن جمعه تاریخی برای من و شاید تاسف بار برای تو، هنوز دشنامت در گوشم پیچیده است که گفتی :"مرگ بر منافق".
انگار همین دیروز بود، آبان شصت، که این دشنام را به مادرم و خانواده ام دادی و من ندانستم، خانواده مبارز دهه پنجاه، چگونه منافق شد به چند ماه؟ تنها به مخالفت با تو؟ و طنین "مرگ بر" هیچ گاه نگذاشت سوال ام را بپرسم و پاسخی بشنوم.
بعد از گذشت کمتر از یک ماه از آن آخرین جمعه ماهی که مبارکش می دانی و برای من ماهی است چون همه ماه های خدا، سه هفته ای کم یا بیش می گذرد، اما نعره ات در گوشم پیچیده است هنوز که :"مزدور اسراییل". لحن ات، کلام ات و صدایت انگار تغییر نکرده از 28 سال پیش تا الان که مزدور خواندی خانواده ام را آن بار، شاید آمریکایی و من نفهمیدم پول آن مزدوری کجا رفت و به کجای خانواده ما رسید و سوالم در هیاهوی تو و هواداران و دوستانت گم شد.
از آن روز که رو در رو ایستادیم، کمتر از ماهی می گذرد و هنوز چهره بر افروخته از خشمت، مقابل دیدگانم هست که لبانت می جنبید به توهینی :"غسل نکرده هایش بروند خانه" و مادر همسرم، لبان خشک از روزه اش می لرزید به فحشی که نشنیده بودم تا آن روز از او.
اصلا انگار تغییر نکرده ای از سال های کودکی من؛ هنوز چهره و رفتارت، همان قدر تند و تیز است. با همان سوال های تمسخر آمیز همیشگی:"حجابت را آقا دزده برده؟"، نمازت را خوانده ای و داری بازی می کنی؟" و من هیچ وقت تا آن روز، رو در رویت نبودم هیچ که بپرسم دین من و ایمان من، تو را چه کار ؟
اما حتما شنیدی آن روز فریاد مرا، توهین مرا؛ نمی شود نشنیده باشی، مزدور را من هم به تو گفتم، آن هم با ترکیب بسیجی. من هم با غیض در گوش تو خواندم:" ما اهل کوفه نیستیم، پول بگیریم بایستیم." من هم مرگ تو را خواستم، من هم.
سال ها بود که آن قدر نزدیک به هم نبودیم. از سال 60 که از من و خانواده ام فاصله گرفتی، با نیش هایت، زخم زبان هایت و گاه هم بی حرف، دیگر ندیدمت. مثل خیلی های دیگر؛ خبر آن ها را بعد ها از قبرستان، زندان یا خارج از ایران گرفتم، اما تو را می دانستم کجایی، فقط رو در رو نبودیم. صدایت و فریادت را می شنیدم اما رویت را نمی دیدم.
آن روز بالاخره آن قدر به هم نزدیک شدیم که تو هم صدای من که نه، فریاد خشمگین من را بشنوی، فحش های مرا، توهین های مرا.
آن روز، بعد از سال ها، دوباره دیدمت از نزدیک و صدایت را همراه با دیدن چهره و حرکت لبانت شنیدم. چقدر حرف داشتم بگویم؛ بگویم من هم ایران را دوست دارم؛ بگویم من هم دلم می سوزد به خیلی درد ها که می رود بر سرزمین ام؛ بگویم پدرم، مادرم، مادر همسرم و خیلی های دیگر از اطرافیان دور و نزیدک ام به اندازه تو و گاه بیشتر، مذهبی اند و معتقد به آنچه تو ارزش می دانی و محترم می شمارند آنچه برای تو مهم است. بگویم همان سال ها که تو مرا محکوم به "ضد انقلاب" می کردی، عکس تمام بزرگانی که سال ها بعد تو شناختی شان، به احترام در خانه ما بود و هنوز مدرسه نرفته، نام تمام شان را می دانستم؛ طالقانی محبوب کودکی من بود و خمینی، پدر بود قبل از آن بی رحمی ها.
بگویم کودکی که به جاسوسی می فرستادی خانه ما، برای من، تنها همبازی بود و تو تخم بی اعتمادی و ترس از همدیگر را کاشتی درون ما؛ تو خبر چینی از صمیمیت ها و صداقت های بین مان را یادش دادی. بگویم اصلا منافقی که می گویی و می گفتی، منم، من، اما تو مرا به نفاق و دورویی واداشتی که برای زخم زبان نشنیدن از تو، حرف هایم را نزنم و جور دیگر باشم.
خیلی حرف ها داشتم، می خواستم بگویم و پاسخی بشنوم اگر هست که اگر مادرم را واداشتی با زور و تحقیر و فشار که بگوید معتقد نیست به آنچه تو بد می دانی، ایمانش را نگرفتی هرگز. بگویم که من از حکومتی که تو سنگش را به سینه می زدی و می زنی، هنوز هم متنفرم که تخم اش را تو کاشتی که کٌشتی عزیزانم را بی آن که بگویی کدام عدالتخانه جرم شان و سزای جزمشان را ثابت کرده بود.
خیلی حرف ها داشتم، می خواستم بگویم با بغض که من با همه ظلم هایی که بر من رفت، تو را دوست داشتم. بچه هایت، هم بازی های من بودند و خودت، خویشم، آشنایم و تو همه چیز را در هم آمیختی و بر هم زدی همه ان روابط را.
نمی دانم تو که سال ها، زنگ صدایت، فریادت و هوارت در گوشم پیچیده بود، آن روز، آن روزٍ رو در رو هم باز حرفی داشتی که بزنی؛ من اما دوست داشتم از تو هم بشنوم. حرف هایت را، صدای بی خش و صاف و صادقت را بشنوم، خودت را بشنوم.
آن جمعه مرا دیدی اصلا؟ آمده بودم تا ببینی من هم مثل پسر همسایه بزرگ شده ام. ببینی من هم می فهمم. من هم برایم مهم است خیلی چیزها و برایش حاضرم کتک هم بخورم – که خورده بودم آن سال ها هم – اما تو باز مرا "بازیچه" خواندی؛ تهمتی که می زدی تمام آن سال های دهه شصت به من که "بچه" ام و "نادان" و به مادرم که "بازیچه دست بزرگان قدرت طلب" شده است. آمده بودم تا ببینی مرا که همه حرف های آن سال هایت را شنیدم، مادرم را خود، به نقد کشیدم و آن روز آمده بودم تا سرنوشت خودم را خودم بسازم و تو باز "بازیچه" ام خواندی.
آن جمعه آمده بودم که ببینی اگر برادرم به نوجوانی، اسلحه ات را برداشت از سر کنجکاوی و تو آن را لای پرونده مادرم چپاندی، من امروز دستم خالی است، نه که بگیرم سنگی یا آتش زنه ای و نه حتی که مشتش کنم به اعتراض. دستم خالی است تا بگیرم دست برادرم را تا هجوم وحشیانه دوستانت، خواهر و همسرم را لگد مال نکند. دستم خالی است تا به آسمان بلندش کنم به نشانه آزادی که دریغش کردی در خانه و بیرون خانه در تمام آن سال ها و کودکی های فراموش شده ام. تا نشانت دهم اگر دایی ام را به جرم ارتکاب به خشونت با خشونت و بی قانون کٌشتی، من امروز اعتقادی به خشونت ندارم وتو آن روز هم به نام دینی که همه جا علمش کردی بر سرم، مشت کوبیدی، چوب زدی و گلوله انداختی.
آن جمعه آمدم و دیدم که هنوز همان قدر بی صبر و بی شکیبی. زود از کوره در می روی، نمی شنوی همه حرف را و ندانسته تنبیه می کنی صاحب کلام را. دیدم هنوز از جایگاه قضاوت، پایین نیامده ای و هنوز حکم می رانی و حکم اجرا می کنی خود.
آن جمعه هم گذشت. تو رفتی اما من هنوز صدایت را می شنوم، هنوز زنگ صدایت در گوشم می پیچید:"منافق" و من، تنها مخالفم با آن چه تو معتقدی بدان.
و امروز تنها می خواهم بگویم، من به آنچه تو اعتقاد داری، باور ندارم که شاید بیزار باشم از آن، اما به اعتقاد تو احترام می گذارم. تو هم حاضری به اعتقاد من احترام بگذاری؟
و امروز می خواهم بگویم احترام بگذاری یا باز چماق و دشنه برداری، من به اعتقادت احترام می گذارم اما باز هم مقابلت خواهم ایستاد، با دست خالی، با ایمان.
کاش آن روز که رور در رو می شویم باز، صدایم را بشنوی و حرف بزنی تا صدایت را بشنوم.
یکشنبه 22 شهریور1388
سلام ای صبح آزادی
خشمگین باش از نسلی که تازیانه می زند بر هر که مخالف, و وحشیانه دفاع می کند از عقایدش, حتی به قیمت پامال شدن خون عزیزانی, خواه عزیز خودش.
من اما خشمگینم از تازیانه و غمگین ام از پامال شدن خون ها, نه با تازیانه زن کاری ام هست و نه با پامال کننده خون.
من, پشت دیواربلند زندان ها وقتی سرگرم بودم به مورچه هایی که اسباب بازی ام بودند در آن ساعات طولانی انتظار, وقتی می جوریدم چهره خشک و بی روح سربازانی را که شناسنامه می خواستند هنگام ورود یا ایستاده بودند به وقت انتظار یا رژه می رفتند در حریممان به وقت ملاقات, می جوریدمشان تا بیابم همانکه به دروغ وعده داد مرا هنگام بردن مادرم از خانه که "می بریم و زود برش می گردانیم", تا بگویمش "زود یعنی کی؟"
تنها دریافتم و دانستم که می توانم مخالف باشم با تازیانه، می توانم خشمگین باشم از زندان بی دادگاه، می توانم غمگین باشم از مرگ بی تقاص. اما اگر تازیانه و زندان و خشونت بماند, باز روز من نو خواهد شد، که شد در تمام این سال ها و صد بار عوض شد مورچه و سرباز و زندان بان و قاضی.
برافروخته باش از آنان که می ستانند آزادی را و پاسخی نمی دهند که با کدام مجوز، که به کدام قانون؟ و بهانه شان خواست مردمانی است که تو هم جزوشانی.
من هم برافروخته ام از آزادی که نیست و از این همه محدودیت که به نام مردم، بر مردم می رود. اما در گذر سال های تلخ دهه شصت, ماه های کدر دهه هفتاد و روزهای نا امید و کسل دهه هشتاد، آموختم که ساده است گفتن راست و دروغ از زبان مردم و به بهانه صلاح مردم، هر سوی مناقشه سیاست که ایستاده باشی. آموختم از بازی کردن در آن جا ها که محل تجمع بود روزی برای محاهدین خلق و به اسم خانه تیمی منافقین بسته شد و گذر و گاه ماندن در آن جا ها که ستاد این نامزد و آن نامزد انتخاباتی بود و امروز به اسم برانداز، بردن نام شان هم جرم است, آری، آموختم که آزادی، خوب بهانه ای می تواند باشد که بگیری آزادی دیگران را به نام خودش. و امروز تنها دغدغه من, همان آزادی است و تنها دلخوشی ام هر آن کسی از هر نسلی به هر زبانی که صدایش می کند و می ستایدش.
نگران باش از ضربه سختی که ممکن است بر سرت فرود آید یا بر جایی از پیکرت فرو رود و بیشتر نگران باش که مامنی نخواهی یافت که شکایت بری و عادلی نخواهی دید که داد پیشش گویی.
من نیز از پس و پشت کودکی های شمارش نشده ام, نگرانم و هراسان. من نیز نگران ام نه فقط از ضربه ای که فروخواهد آمد، که آمده است. نه فقط از تجاوزی که دروغش می پندارند، که بکارت خواهرم و حیای برادرم دریده شده است. نه فقط از خاک سپاری شبانه و جنازه بی نام، که دیده ام مادرانی را که روی خاک بی سنگ و شماره, فاتحه می خواندند . من نگران ام از زمانی که پناهی نباشدت بعد از این همه که رفته است بر تو و نگران ترم وقتی که کسان و نزدیکانت به جای تسلیت, تکه بارت کنند و به جای مرحم, نمک حواله ات دهند.
من از این همه نگران ام اما مادر بزرگ، یادم داده است که نگران باشم, اما کینه نورزم, هراسان باشم اما شماتت نکنم, غمگین باشم اما قضاوت نکنم .
او به من یاد داد، زمانی که به سوگ نشسته بود پسر میانی اش را که بی دیدن جنازه اش، بی آن که بداند کجا در خاک است و در حالی که انتظار می کشید آزادی اش را امروز یا سالی دیگر, مجلس ختمی گرفته بود، او به من آموخت زمانی که صدر مجلس ختم پسر میانی اش نشسته بود و می آمدند اهل فامیل و دوستان برای تسلیت و نزدیکی از نزدیکانش, هم خونش ندا داد که " به جزایش رسید آن که به مخالفت خدا و نماینده اش (امام) برخاسته بود." مامان بزرگ لرزید به خود اما بر او نتاخت، نه آن زمان نه هیچ وقت دیگر . مامان بزرگ فروریخت از غم اما متنفر نشد از او، نه از هیچ کس دیگر و دعا کرد همیشه، نه زیر لب که بلند تا بگذرد این روزها. اما به بهانه این غم و به خاطر آن نگرانی, فرو نیاورد ضربه ای نه بر جسم که بر روح کسی هم نه.
غضبناک باش از آنان که امروز قلم می شکنند و قلمزن به حبس می کشند و مزدورش می خوانند و اعتراف می گیرندش.
من نیز برآشفته ام از این که حداقلی از آزادی هم نیست تا من به نام خودم نه به مستعار بنویسم تا دیگری در زادگاه خودش بگوید آنچه را درست می پندارد و کلافه ام از فکر فردا که خواهند خواست همه یک چیز بخوانند و یک جور بیاندیشند و چاره ای نیست من و تو را اگر طور دیگری می اندیشیم که گاه بگذاریم و بگذریم.
اما بیشتر آشفته ام که همین قدر نوشتن و همین اندازه گفتن، جایی ندارد نزد آن ها هم که دل واپس اند برای آزادی که نیست . قلمی را بر نمی تابند اگر اندکی جز آن که می خواهند نوشت یا به نقد یا پذیرش آنچه نمی پسندند یا می پسندند لغزید و باز سخن از آزادی می گویند. سخنگو وطن فروش می دانند اگر صحبت از گل به جای گلوله کرد و باز به نقد گرفتاری روزنامه نگار و فحاشی به نویسنده می نشینند. بر نمی تابند ملایمت در گفتار با ناملایمان را و باز حرف از آزادی می زنند در بیان و انتظارشان یک سویه است از آن ها که اعتقادی ندارند اصلا به آزادی.
تو می توانی در آرزوی تازیانه نواختن بر گرده نامردمان باشی, من اما نه، که تازیانه, طعم تلخ کودکی هایم است.
تو می توانی گلوله را به گلوله پاسخ دهی، من اما نه که گلوله، کابوس لحظه هایی است که در خواب راه می رفتم .
تو می توانی قضاوت کنی و بی دادگاه و عدل حکم برانی، امروز بر کاغذ و فردا پای چوبه دار مخالفان. من اما نه، که خانه ام پر بود از بوی عفن قضاوتی که خویشان , همان ها که حق دارند بر گردنم که تر و خشکم کردند, روا داشتند بر مادرم که "بی فکر است" که "نادان است" که "خود خواه است" که .... و او قهرمان من بود و هست و ایشان بزرگان قابل احترام و دوست داشتنی من . قضاوت های تند و کور و بی فرجام تو, خاطره آزاردهنده دو راهی من است: تنفر از مادرم که تنهایم گذاشت یا بیزاری از مادر پدرم که قضاوت کرد او را و راهش را . من راه سوم را رفتم : مهر به هر دو بی قضاوت هیچکدام.
و من امروز در گذر از همه آن کوران ها, تیرباران ها, زندان ها و تاریانه ها و با یاد همه ناامیدی ها که رفت در سال های پس از آن, ستایش می کنم نسلی را که برخاسته بی هراس گلوله, بی ترس از زندان و بی بیم از بیرحمی. نسلی که نه به خون خواهی که به آزادی خواهی برخاسته و بر می خیزاند دیر یا زود خیلی های دیگر را، نسل مرا و نسل پدر و مادرش را و از خیلی گوشه های دیگر این خاک و به زانو در خواهد آورد آنکه را سلاحش ارعاب است و وحشت .
و تنها امید من هم به نسلی است که بی خشونت, ایستاده است و صبور, تنها صدا می زند :
سلام ای صبح آزادی؛ سلام ای روشن فردا
عنوان و عبارت پایانی, عبارتی است از ترانه "نترسون ما رو از مرگ"، با صدای داریوش
دوشنبه 9 شهریور1388
از رفتن و آمد مرتضوی ها چه حاصل؟
اگر رازینی, دادستان اسبق مشهد و کسی که یک در میان جکم 5, 10, 15 سال و اعدام به دستگیرشدگان دهه شصت آن حوزه می داد, معاون قوه قضا شد, چه باک؟
اگر اژه ای, دادستان ویژه روحانیت در بوران قتل های زنجیره ای, متهم به صادرکننده فتوای برخی از قتل ها و وزیر کشور دولت کودتا, که جسارتش تنها به مخالفت با عزیزدردانه دربار محمود احمدی نژاد بود, دادستان کل کشور شد, چه باک؟
اگر لاریجانی را خامنه ای, صادرکننده حکم تیر میدان نبرد معترضین و حکومتیان منصوب کرده, چه باک؟
به راستی اینهه در برابر آنچه آزادیخواهان می خواهند, قابل چشم پوشی نیست؟ می توان گذشت از همه بی عدالتی های دیروز اگر قرار است امروز عدالت جاری شود. می توان گذشت از همه خون های ریخته به ناحق اگر قرار است امروز حق جاری شود. می توان گذشت از همه نصب و عزل های فراقانون, اگر قرار است امروز قانون اجرا شود.
می توان گذشته را گذاشت برای وقتی دیگر و امروز به انتظار نشست برای اجرای آنچه عدالت می نامیم. رازینی که زمانی مانند بسیاری دیگر از قضات عالی مقام در اتاقی تنها یا با منشی اعظم می نشست و پرونده از پیش تنظیم شده ای را نگاهی می انداخت و به حکم حال و اوضاع خود و آنچه از پرونده می فهمید و می دانست، حکمی صادر می کرد و نه دفاعی می شنید و نه وکیلی می دید و نه هیاتی می شناخت منصفه نام, حال, می تواند تمام آنچه را مظاهر عدالت حقیقی تعریف شده اند، به جا بیاورد؛ چرا نتواند؟
اژه ای که مسند دار بوده است زمانی که حکم می داده اند بر ناراستی شهرداری چی ها و در راس آن کرباسچی, و دیدند همه سریال او را و همو در مسند قضا بود زمانی که قاتلین، نشان کرده بودند مغزها و قلم هایی را با نیت به عزلت نشاندن اصلاحات و دشنه فرو می کردند بر قلب و حنجره هر آن که دیگری خوانده می شد و می شود و دیدند خیلی ها اجرای عدلت اش را و همو در مسند قدرت بود آن زمان که رای ها جابجا می کردند و دولت تعیین می کردند بی استناد به آنچه رای گیری می خوانندش و دیدند گروهی بی تعهدی اش را, می تواند اکنون عدالت پیشه کند و خواهان اجرای قانون باشد که با همه نیم بندی, اجرایش جلو می گیرد از اینهمه بلبشو در عدالتخانه؛ چرا نتواند؟
شخص لاریجانی هم منصوب هر مقام و فردی که باشد و در گذشته اش هر چه بوده باشد, می تواند آنچیزی باشد که شایسته مقام امروزش است؛ چرا نتواند؟
و هر سه و تمام بدنه آن ویرانه ای که شاهرودی تحویل گرفت و کاش همانگونه تحویلش داده بود, نخواهند توانست گوشه ای از این انتظار به جای خلق را بر آورند اگر آنچه می گذرد را بی عدالتی ندانند, اگر در عدالت خودی و غیر خودی نشناسند, اگر آستانه تحملشان از آنچه رهبر معظم دارد، بالاتر و سعه صدرشان از آنچه رییس محترم دولت داراست, وسیع تر نباشد. و هر سه و تمام دستگاه قضایی که به صفت اسلامی متصف است، نخواهند توانست ذره ای راه به اصلاح برند اگر اراده، ای نباشد بر این که این همه بی سامانی قرار است به سامان شود.
و این روزها نه تنها داغ دیدگان امروز و ضرب خوردگان حوادث اخیر که تمام آن ها که سال ها، بی هیچ کدام از آنچه روال طبیعی قضاوت می دانیم زندان دیدند, شکنجه کشیدند و حتی روی عزیزانشان را با خاک آشنا کردند, منتظرند تا شاهدی بیابند بر آنچه تحقق گوشه ای از عدالتخواهی, حق محوری و قانون مداری را نوید می دهد.
هم اکنون هم که نمایش چهارمین دادگاه از صحنه رسانه عمومی و نه ملی گذشت, چهره در هم ریخته زندانیان و متهمان بر اندازی در سایت ها و وبلاگ ها چرخ می زند هنوز, اعترافات و توبه ها این سو و آن سو دست به دست می گردد, هنوز پرونده تجاوز در زندان بسته نشده, دفن گروهی و پنهانی مطرح می شود, هنوز هستند خانواده هایی بی خبر از اقوام و آشنایان, فرزندان و همسرانشان, هنوز حکم دادن ها از منابری غیر از صندلی قضا پا برجاست, باز اندک امیدی هست یا لااقل آداب آزادی خواهی چنین حکم می کند که امیدی باشد به تغییر در این همه ناراستی.
شاید برای گروهی از آسیب دیدگان حوادث اخیر که ده متری جناب قاضی مرتضوی را با همه بی حرمتی ها و کوته نظری هایش تجربه کردند, رفتن او از مسند دادستانی تهران, مهری باشد در تایید ایجاد تغییری بزرگ تر, اولین قدم، نه تنها قدم در عقب گرد رژیم به سمت خواسته های به حق آنان که در مقابل چنین دستگاهی ایستاده و تنها قانون است که می تواند برایشان، یکسان جاری باشد.
اما برای من و هم نسلان و نسل پیش از من که ده ها مرتضوی و رازینی و اژه ای را نه در ده متری که در خانه خود دیده اند و هیچ محملی نداشته اند تا اعتراضی بکنند و شکایت از بی عدالتی نزد هر که برده اند, بی حرمتی دیدند و ناله نزد هر کس کردند, جفا چشیدند, رفتن این و آمدن آن, بازی نازیبایی بوده چندی برای سرگرمی و امروز برایشان مهم تر و خواستنی تراست عدالت و قانون از هر آن کس که می خواهد باشد, حتی مرتضوی.
یکشنبه 1 شهریور1388
با خفتگان قطعه گمشده بهشت زهرا
وقتی برای کشتگان خاوران فتوا گرفتند, چند سال داشتی؟ اصلا به دنیا آمده بودی؟ در تمام سال هایی که نامی از آزادی نمی شنیدی و همه تو را نسل سومی می خواندند و دور از همه آرمان های انقلاب می دانستند, هیچ به همه آنهایی فکر کرده بودی که جرمشان ماندن بر سر عقایدشان بود؟ فکر کرده بودی اصلا در میان هیاهوی چت روم ها و کانال های صدگانه ماهواره که این خاورانی ها, ایران زمینی بودند یا غربی؟ اصلا بودند یا افسانه ساخته پدر و مادر ها و بزرگترهایی بودند که مخالف بودند با وضعی که بود؟ می خواندی چیزی اصلا از آن جوانانی که منتظر آزادی بودند اما آخرین صدایی که شنیدند گلوله بود؟ می شنیدی چیزی از پدر و مادرهایی که چندی بود خبری از عزیزانشان نداشتند و نمی دانستند آن سوی دیوارهای بلند اوین و قزلحصار و هزار زندان پرهیب دیگر خبر تازه چیست؟ می شنیدی و می خواندی و سرت را گرم می کردی به شنیدن جدیدترین آهنگ ها و پیاده کردن فیلم ها از روی اینترنت و گرفتن آخرین خبرها از خواننده ها و حتی سرک می کشیدی داخل اتاق خواب هایشان؟ یا که همه آن ها را می دانستی و می شنیدی و می خواندی و می فهمیدی و به روی خودت نمی آوردی؟
خبر داشتی اصلا بودند کسانی که قبل از آن تابستان کذایی 67 , آخرین خاطره شان از فرزندانشان یا حتی پدر و مادرهایشان, تصویر گنگ و مبهم او بود پشت شیشه همیشه لک دار قزلحصار و اوین و ده ها زندان نام آشنا یا بی نام دیگر و پیش از دیدن چهره اش, به روی خاک زانو زدند به خاطره اش؟ اصلا قطعه ای در بهشت زهرا را می شناختی که قبرهایش هنوز بعد از 28 سال, سنگ ندارد و مادرهایی را دیده بودی چادر روی خاک پهن کنند و بر خاک بی سنگ مویه کنند؟ پرسیده بودی آنجا مزار کیست که سنگی هم بر گور ندارد؟ اصلا دیده بودی اینها همه را یا در آن چند ساعتی هم که گذرت به بهشت زهرا افتاده بود, چشمانت به دنبال چیزهای دیگری گشته بود و لابلای چادر و روسری, هوای خودت را جسته بودی؟ یا که دیده بودی و فهمیده بودی و به روی خودت نیاوره بودی این همه سال؟
اصلا به فکرت هم خطور کرده بود که ببینی چه گذشته بود بین سال های آغاز دهه شصت تا آخرش و این ها چرا کشتند و آن ها چرا کشته شدند و اصلا پرسیده بودی هیچ که آن ها که کشته شدند, اگر هم جرمی داشتند, جرمشان در کدام دادگاه ثبت شده بود و به کدام وضع اقرار کرده بودند؟ شنیده بودی و گفته بودی شاید به خودت که این ها را به من چه کار یا همه را گذاشته بودی برای بعد و رو نکرده بودی که می دانی این همه را و خیلی دانسته های دیگر را؟
تو کجا و این همه دانستن و فهمیدن کجا؟ نسل قبل از من که یا به خاک شد یا به غربت و هرچه شد, تو او را ندیدی و نشناختی. نسل قبل ترش که زبان به دهان گرفت و سکوت کرد و خسته بود از هرچه داد. نسل من که خود را به صفت "نسل سوخته" دلخوش کرده بود که گویی هر چه بود بر او رفته و دماغ بالا نگاهت کرد و سوسولت دانست. تازه این ها همه از مردمانی بودند هم عقیده با همان کشته شدگان گمنام. آن ها که کشتند یا طرفدار کشته شدن ایشان بودند هم کم تو را گوشه ای گیر نیاوردند و هر چه دلشان خواست بارت نکردند.
تو کجا و این همه دانستن و فهمیدن کجا؟ تو کجا می فهمی دلهره نسلی برای آزادی, دلشوره مادرانی در اندیشه فرزندانی که 30 روز است به خانه نیامده اند؟ توکجا می دانی خوابیدن در قبر به جای زندان و بعد, اعتراف کردن به هر چه بوده و نبوده؟ تو جز در فیلم های پلیسی – جنایی چه دیده ای از تجاوز در زندان و کشتن آدم ها در خفا؟
تو کجا و این همه دانستن و فهمیدن کجا؟ تو که مانند نسل من, شریعتی و سروش و پراکنده نویسی های چریک های فدایی را نخواندی؟ تو که ناچار نبودی به جای داستان کودکانه, حسنک کجایی برایت بخوانند و زار بزنی. تو که محبوب ترین قصه کودکی ات ماهی سیاه کوچولو نبوده. تو که عکس روی دیوار خانه ات پدر طالقانی نبوده و با آهنگ ریتم دار سرودهای مجاهدین رژه نرفته ای وقتی 4 سال بیشتر نداشتی. تو رمان های فهیمه رحیمی و الکساندر دوما خواندی. بچه تر هم که بودی مجموعه کتاب های حسنی را برایت خوانده اند. عکس دیوار اتاقت را به اصرار خودت انتخاب کردی و گلزار و مایکل به پشت در کمد و دیوارت چسباندی و با آهنگ های اندی و بلک کت رقصیدی.
تو کجا و این همه دانستن و فهمیدن کجا؟
اما اگر تو این همه را نمی دانی و نمی فهمی و چیزی سرت نمی شود از این همه, پس من به دنبال تو اینجا چه می کنم، در قطعه گمشده ای از بهشت زهرا؟ تو و ده ها نفر دیگر اینجا چه می کنید زیر خاک بی نشان این گوشه؟ تو و جوانانی که من هنوز کودک و نادانشان می دانم, بی مزار و بی مراسم چرا دفن شده اید؟ چرا مادران تان سر خاک تان مویه نمی کنند؟ چرا هیچ کس وقت به خواب رفتن تان, بالای سرتان حاضر نبود؟ چرا غریبه ها از پشت شیشه های قسال خانه نگاه کردند به تن برهنه شما وقتی می شستند جنازه تان را؟ اصلا تو و ده ها نوجوان و جوان دیگر این جا, واقعا در این گوشه بهشت زهرا خفته اید؟ یا شما هم داستانی پرداخته آشوب گران و براندازانید؟
نه, شما هم دروغید, این گوشه بهشت زهرا هم داستانی ساخته و پرداخته خیالات بنگاه های دروغ پراکنی است.
آخر تو کجا و این قطعه گم شده از بهشت زهرا کجا؟
جمعه 23 مرداد1388
شاهدی چند محض رضای جناب لاریجانی
اخیرا در جواب شیخ اخیرا شجاع شده اصلاحات، برای فجایع مورد ادعای ایشان، شاهد خواسته بودید. یادم نمی آید در اسلامی که شما با آن حکومت می کنید، نبش قبر مجاز باشد. گیرم که باشد، کدام قانون قرار است رحم پاره شده دختر در گور شده را وارسی کند؟ همان قانون که از دوستا قدیم شما و براندازان امروز حکومتتان، اعتراف اغتشاش گرفت؟
حضرت اجل!
هنوز اندک حجب و حیایی برای پسران و دختران که نه، همان خس و خاشاکی که حکومتیان در حین کودتای نرم، حریم تنشان را مورد تجاوز قرار دادند، مانده است. انتظار حضرت والا این است که همان اندک را هم کناری گذارند و در دادگاه، دامن بالا زده و تمبان پایین کشند که ناباوران و قضاوت پیشگان، اثر جرم را بر آن ها ببینند؟ تازه اگر ببینند.
یا از آن کمتر، سربالا بگیرند و بر قرآنی که شما و دوستان تان مفسر آن اید، قسم خورند که بر ایشان اندک تجاوزی شده است؟
جناب رییس!
معتمدینی که به زندان فرستادید، و هیچ چیز نیافته اند جز اندک جرمی که در کهریزک رفته است، یا آدرس را عوضی رفته اند یا فرق دواگلی و خون را نمی دانند.
تازه اگر خون فرزند یکی از خودی ها هم با همان اندک جرم، نریخته بود، معتمدین شما، جز تنبه زندان و صمیمیت زندانبانان چیزی نمی دیدند و نمی شنیدند.
آقای لاریجانی!
هنوز پرونده کسانی که حکم زندان شان در شبی گرم از تابستان ۶۷ با اعدام تعویض شد، برای شما و همان دادگاه قضا و حکومت خدایی تان گشوده است.
نکند والا مقام هم استناد به اعترافات فله ای زندانیان آن سال و امسال می کند و آنچه گذشته را عدل اسلامی و رحم انسانی می پندارد؟ چنین مباد اما اگر چنین است که گوییا هست، شاهد برای کدام دادگاه مورد نیاز تان است؟ در دستگاه قضای شما که انسان ها در کمتر از ۳۰ روز، بیشتر از ۳۰ سال عملکرد خود را زیر سوال می برند، چه نیاز به این همه جستجو برای یافتن شاهدانی که بر جنایت افراد از پیش تبرئه شده، صحه بگذارند؟
البته در آن کشتی که حضرت شاهرودی سکان دارش بود، چندان بعید نبود که چند تنی را هم به بهانه بد رفتاری با مجرمین، تنبیه کنند. حتی سربازی را به دار آویزند و فرمانده اش را مقام بخشند. چه جای تعجب اگر جانشین ایشان در همین روزهای نخست، چنین خدمتی را به مقام قضا و برای بقای حکومت کند؟
همیشه آرزویم این بود آن زمان که جناب لاهوتی، پدر دامادهای هاشمی رفسنجانی را به بهانه پرسش چند سوال درباره پسر منتسب به مجاهدین اش به زندان بردند و ساعاتی بعد، جنازه اش را به خانواده اش تحویل دادند، بدون اجازه تشییع، هاشمی، هیچ مراعاتی نمی کرد و پرده پوشی هایی را که امروز دامن خودش را گرفته، دامن نمی زد.
و این بار امیدوارم شیخ و سید، به هر دلیل و بهانه ای، میدان نبازند و به خون خواهی تا آخر بیایستند.
اما اگر این دو نیز بنشینند و حفظ نظام پیشه کنند یا به سکوت واداشته شوند، مردمی که شاهد خون بودده اند، نخواهند نشست. رهبرتان به اندازه ای کیاست نداشت که حکم تیر در خیابان ندهد و گمانش بود که با کشته شدن آدم ها، مردم را به خانه خواهد نشاند و زندانیان را به جرم معاونت در قتل، مجازات خواهد کرد.
اگر صدای تیر باران های تابستان ۶۷ به گوش مردم نرسید، این بار، تک تیر انداز ها، جلوی چشم همبازی های من و دیگر بچه ها و نوه های همان کشته شده ها، آدم کشتند.
راستی، اگر نام مرا هم به عنوان شاهد خواستید، میان همان ها جستجو کنید، فرزند یکی از همان ها که آن سال ها یا سال های قبل به زندان انداختید و کشتید، بی آن که هیچ نشانی از دادگاه، وکیل، فرجام و قانون را دیده باشند.
من، بی خبری از پدر و مادر در بند را می شناسم. من، طعم بی حرمتی و بی احترامی را چشیده ام. تلخی بی قانونی و زور گویی، هنوز زیر زبانم گز گز می کند. من، نام بی محتوای اعتراف، توبه و ندامت را با همه وجود لمس کرده ام. من، فرزند زندانی سیاسی بودن، شهروند درجه دو شدن و محرومیت از حقوق اولیه انسانی را به تمامی درک می کنم.
من، نه تنها کتمان همه چیز و بیان هیچ چیز از جانب صاحبان قدرت را می فهمم که سکوت مردان و زنان از زندان در آمده هم برایم صدایی آشناست.
حضرت آقای لاریجانی!
امروز که بیش از بیست سال از آزادی مادرم می گذرد، هنوز بیست کلمه هم از حرمت هایی که در زندان از او شکسته اند، نشنیده ام. هر چند جنابی که شما باشید، آن را می گذارید به حساب حرمتی که زندان بانان اش نگه داشته بودند و احترامی که بر او رفته بود.
اما آنچه شیخ علنی نوشت، به این سادگی کتمان کردنی نیست. شاهد، خواسته بودید: من و تمام زندانیان بی شماره ای که در تمام سال های محکومیت خانواده هایشان، مانند آن ها بی حرمتی دیدند و صدایشان تا امروز خاموش بود.
پنجشنبه 15 مرداد1388
نمایش اعترافات
نمی دانم او در آن اعترافات چه گفت اما می دانم که آن ها که در زندان بودند و برخی که بیرون, یا از ادامه مبارزه دست کشیدند یا آن قهرمان در نظرشان فرو ریخت.
هفته گذشته بود که اعترافات همرزمان موسوی و خاتمی و اصلاح طلبان, از تلویزیون جمهوری اسلامی پخش شد.
تفاوت در این بود که این بار کسی از زندانیان سیاسی دستگیر شده و معترف, قهرمان نساخته بود که با چنین نمایش هایی فرو بریزد.
و کمتر کسی را دیدم که ناامید شده باشد از ادامه راهی که پا گذاشته در آن.
نمایش اعترافات گویی با همان سناریوی اولیه نوشته شده بود. با کمی تغییر که نویسندگانش جوان تر شده بودند و با کمک اینترنت و چند کتاب, کلمات و جملات جدید در سناریوی اعترافات گنجانده بودند.
آن سال ها هم کسانی را به محاکمه کشیدند و نمایش اعترافشان را پخش کردند که به تعبیر امروزی, بیدادگاه شاه را تجربه کرده بودند, مصیبت مرگ عزیزان و شکنجه خود را چشیده بودند اما از اعتقاد خود دست نکشیده بودند.
آن سال ها, زندانی, قهرمان بود و اعترافش, شکست او به حساب می آمد. اما امروز, جوانان و پیرترهایی که جریانات سیاسی روز را از خیابان و اینترنت جستجو و دنبال می کنند, آرمان خود را می جویند و اگر رهبرانشان را به چنین اعترافی وادارند, رهبر دیگری بر می گزینند تا مسیرشان برای رسیدن به آرمانشان ضربه نخورد.
آنچه نمی دانم این است که نمایشی که هفته پیش شروع کردند, تا کجا قرار است ادامه بیابد؟ تا آخرین رهبر؟
جمعه 9 مرداد1388
از فیلم های دوران کودکی تا فیلم های دوران جوانی
در کنار او, شخصیت هایی مانند استیو مک کویین یا مارلون براندو, که در تمام فیلم هایشان نقوذ ناپذیر و قوی بودند و مشکلاتشان را با ابتکار و خلاقیت شان حل می کردند, بدون این که جزییات فیلم هایشان یادم بماند, برایم قهرمان و ایده آل بودند.
اما گویا دوران مبارزه اواخر دهه هشتاد, برای من الگوهای دیگری می طلبید. الگویی که گویای تمام ویژگی های امروز مبارزه آزادی خواهی ملت ام باشد.
فیلم میهن پرست, (Patriot), با بازی مل گیبسون, برای من تمام نشانه های لازم این مبارزه را دارد.
در این فیلم هیچ کس قهرمان نیست. قهرمان دوران گذشته, امروز خودش از کرده هایش پشیمان است و با دست خودش, خود را از چشم دیگران می اندازد و وقتی دوباره به میدان برمی گردد, مشروط برمی گردد : تا زمانی که از مسیر منحرف نشده است.
مل گیبسون, سمبل نسل انقلابی و جوانی است که در دوران اول انقلاب, با شیوه های تند روانه خود, کارهایی کردند که همان موقع , قهرمان عده ای از مبارزه خواهان شدند. اما همین نسل, با پا گذاشتن به سن و بالا رفتن تجربه, شدند اصلاح طلب و گذشته خود را به نقد کشیدند.
اولین نکته اش برای من, پذیرش همین آدم با همه کش و قوس ها و ضعف و قدرت هایش توسط انقلابیون جدید بود. انقلابیون جدید دیگر قهرمان نمی خواستند, آن ها رهبری می خواستند که در مسیر آزادی, به آن ها کمک کند و تا آخر بایستد. اگر مل گیبسون, در اول کار همراهشان نشد, ان ها رهبر دیگری را برگزیدند, کما این که نسل آزادی خواه امروز چنین کرد و بارها رهبران مختلفی را تجربه کرد اما با کنار کشیدن یا به میدان نیامدن آن ها, میدان را خالی نکرد.
نکته دیگری که در این فیلم برای من بارز بود, تلاش همه افراد, از آن ها که جوان و تازه به دوران رسیده بودند تا آن ها که لاابالی (خس و خاشاک) شناخته می شدند و تا حتی کشیش, برای همراهی با این مسیر بود و شعار همه هم یک چیز: آزادی.
نیروهای متخاصم, در نگاه اول با وجود خشونت هایی که کردند, دچار اختلاف شدند و رهبر اصلی شان, مامور خشن را تشر زد که خشونت های تو باعث ایجاد نفرت از ما و محبوبیت طرف مقابل شده است. اما زمانی که به خودش اهانت شد(حقه ی جنگی که مل گیبسن برای آزادی زندانیانش سوار کرد), دستور خشونت تا سر حدش را صادر کرد. عصبانیت های آن فرمانده جنگی مرا به یاد خامنه ای و سخنرانی های مختلفش بعد از انتخابات می اندازد و فرمانده خشن زیر دستش, سمبل تمام فرمانده هان خشن سپاه و بسیج که خشونت را برای رسیدن شان به هدف مجاز می دانند و هیچ قانونی را قابل رعایت کردن نمی شمارند: حقوق زندانی, احترام به حقوق خانواده ها و تسلیم شده ها و .... اعتراف گیری با هر قیمتی.
اما آن چه در نهایت برایم امیدبخش و ایمان آفرین بود, تلاش خستگی ناپذیر مل گیبسون و تمام همراهانش بود با تمام هزینه هایی که پرداخت کرده بودند برای رسیدن به هدف نهایی شان. آن ها جان خودشان و امنیت خانواده هایشان را وسط گذاشته بودند تا در آینده ای که نمی دانستند کی خواهد رسید, همگی یا نسل های بعد یا بازماندگان به امنیت و آزادی برسند و در نهایت هم همین ایستادگی پیروزشان کرد. و از همه مهم تر در آخربود که هیچ کس بیشتر از حق مخالفان آزادی, متعرضان نشد. آزادی, شروطی دارد که احترام به حقوق دیگران حتی مخالفان از مهم ترین آن است.
مبارزه مردم شهرهای ایران از جمله تهران به هر نحو و در تمام شرایط, مرا بیشتر امیدوار کرد که تنها همین مسیر است که می تواند موفقیت آمیز باشد. همان مسیری که تاریخ واقعی آزادی خواهی دنیا چنانچه در فیلم میهن پرست گوشه ای از آن را نشان می دهد پیموده شده. مردم با بوق, ترافیک و شعار الله اکبر, مبارزه می کردند و شیشه های شکسته ماشین هایشان, کمترین هزینه بود در مقابل افرادی که شب چهلم کشته شدن ندا و خیل دیگری از آزادی خواهان شهید شده, کشته شدند.
امروز تنها آرزویم این است که بتوانم گوشه ای از این فریاد آزادی خواهی باشم, و دیگر نگران خون هایی که ریخته شد نیستم.
پنجشنبه 25 تیر1388
مجلس ختمی بعد از سی سال
سهراب اعرابی هم دیشب کشته نشده بود، اما مجلس ختم با شکوهش دیشب بود. دیشب مجلس ختم خیلی های دیگری هم بود که ۲۴ تیر کشته نشده بودند اما هیچ وقت هم مجلس ختمی برایشان گرفته نشده بود. هیچ وقت فرصتی نبوده تا برایشان مجلسی گرفته شود.
مامان بزرگ از مجلس ختم دایی ام همیشه با اندوه یاد می کنه. وقتی با درد داشته در مرگ عزیزش که حتی جنازه اش رو هم ندیده بود، مویه می کرد، یکی از خویشان، یکی که بهش خیلی نزدیک بود، می گه: حقش بود ،کسی که با امام مخالفت کرد....
اما مامان بزرگ اگه پاهاش درد نمی کرد، دیشب می تونست دم در خونه اعرابی یا حتی توی خونه اش بره نه به عنوان مهمان، که صاحب مهمانی. آخه مامان بزرگ هیچ وقت نتونست موقع عزاداری پسرش، عزت ببینه. کسی جرات نداشت بلند بلند بهش تسلیت بگه.
کم نبودند کسانی که مجلس ختم اعرابی برایشان فرصتی بود تا به یاد حکومت بیارند که خون های زیادی ریخته که حالا وقت جواب پس دادنشه.
کاش توی مجلس ختم هیچ عزیز دیگه ای جمع نشیم. هرچند از جمع شدن هم نمی ترسیم دیگه.
چهارشنبه 3 تیر1388
ندای همه شهدای آزادیخواه ایران
خبر اعدام دایی بزرگم، دهن به دهن بین ما گشت. من هم که ۹ سال داشتم همراه خاله مادرم و دایی کوچک و برادر و خواهرم، قبل از اعدامش، برای آخرین بار به ملاقاتش رفتیم. فاتحه اش را هم در مجلسی در خانه و در خلوت گرفتیم.
خبر اعدام های دسته جمعی سال ۶۷ هم بیشتر از همه در سایت های فیلتر شده و یادداشت های غیر مستند و از سوی مخالفین طرد شده نظام ،منتشر شد و هر سال فقط تجدید خاطره می شود.
امروز اما ندا، سر تیتر تمامی اخبار سیاسی - اجتماعی و گزارش هایی است که خبرگزاری ها و سایت های معتبر خبری، از فریاد آزادی خواهی ایرانی ها منتشر می کنند.
دهه شصت و حتی امروز هم، ما جرات بردن اسم دایی و مادرم را نداشتیم. و نداریم. جرا ت بیان این که آن ها با این مشخصات و به این جرم، در بند اند یا کشته شدند، بدون محاکمه، با شکنجه و بدون داشتن حداقل هایی از آزادی یا حقوق تعریف شده ای برای دفاع.
اما امروز زندگی ندا، به عنوان سمبل آزادی خواهی مردم جهان و نه ایران، در سراسر سایت ها و شبکه های خبری قابل جستجو و خواندن است.
سال های دهه شصت، حتی نزدیکان ما هم از بد گویی نسبت به نزدیک ترین کسان مان ابایی نداشتند و ما جرات حرفی و اعتراضی را نداشتیم.
و امسال، تمام مردم جهان با خانواده داغدیده ندا همدردی می کنند.
و من، تنها می توانم بگویم اگر چه درد از دست دادن عزیز، آنهم با چنین شکل غیر انسانی و غم انگیزی، درد کمی نیست، اما ندا، صدا نه، فریاد آزادی خواهی را که سال ها بود شنیده نمی شد، برای تمام دنیا مخابره کرد.
شنبه 30 خرداد1388
یک روز دیگر هم به سلامت گذشت
بعضی شب ها جلوی در بزرگی که رو به ایوان خانه باز می شد، می نشستم، پنجره رو باز می کردم و به آسمون شب خیره می شدم. بعد ملتمسانه دعا می کردم تا هفته ای دیگر هم بگذره و باز بتونم صورت گردش رو از بین چادر مشکیی که ازش متنفر بودم ، ببینم.
روزهایی هم که ممنوع الملاقات شده بودیم و ۶ ماهی از مامان بیخبر بودیم، خدا، تنها مونسی بود که باهاش از مامان می گفتم و نماز تنها راهی بود که می شناختم برای این که حرف هام رو باهاش بزنم.
امشب، یک بار دیگه به خودم گفتم: یک شب دیگه هم به سلامت گذشت.
یک شب دیگه هم، با همه ضربه هایی که توی سر و صورت آدم ها خورد و با وجود آدم هایی که کشته شدند -شاید- ، برای عده ای گذشت تا امیدوار باشند روزهای دیگری هم هست برای ادامه دادن.
بعد ها مامان گفت که توی همون روزها، گاهی بی نصیب نمی مونده از ضربه های لگد و مشت و شلاق. اما من فقط می دیدم که مامان، هنوز از ته اون راهرویی که از ناکجا ، رو به من باز می شد، داره می آد و کوتاه تر از همه -حتی پیرمرد خپل سپاهی توی سالن-، پا بلند می کنه که ما رو ببینه و من هم قد بلندی می کنم که صورتش رو تشخیص بدم میون اون همه صورت سفید بیرون زده از بین چادرهای مشکی.
همسرم که زنگ زد و گفت :"ما سالمیم و من الان رسیدم خونه" فکر کردم رفتم ملاقات ماما ن و هیچ حرفی و کلامی به خاطرم نیست جز این که ناگفته شنیده باشم:"من سالمم و هنوز زنده"
